ویرگول
ورودثبت نام
Erfan jedari
Erfan jedari
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

درگیری

رو به روش نشستم، به صورتش نمیخورد سن و سالی داشته باشه ولی خسته بود و گرفته .

همینجوری که داشت بهم نگاه میکرد میدیدم که موهاش کاملا ریخته ،با خودم فکر میکردم چقدر یه انسان میتونه سختی بکشه که تو سن کم پیر بشه و داشتم به خودم میگفتم که مراقب باش وگرنه توام به همین بساط دچار میشی.

بیشتر که بهش دقت کردم ته عمق چشماش یه چیزی پر میکشید نمیدونم شاید یه حس غرور یا شاید حس اینکه چرا الان اینجام و اصلا اینجا چیکار میکنم

لباشو میجویید و مشخص بود قرچ قرچ پیچ های صندلی وقتی که داره با سرعت پاهاشو تکون میده رو مخشه، دستاشو به هم فشرده بود طوری که انگار با ارزش ترین دارایی دنیا بین دستاشه یهو چشمم افتاد به پیشونیش حتی از این فاصله هم میتونستم سرمای عرقی که از روی پیشونیش داشت سر میخورد به سمت بینیش رو حس کنم.

حقیقتا برام عجیب بود و کاش میتونستم برم داخل مغزش و ببینم چی اون تو میگذره که حال و روزش شبیه لاک پشتی شده که سالها به سمت دریا رفته ولی در آستانه رسیدن دمر شده و داره تمام ارزوهاشو برعکس نگاه میکنه.

اصلا سوال من اینه چی میشه که انسان آرزو میکنه و در جهت اون آرزو تلاش میکنه ؟

چی باعث ایجاد آرزو و انگیزه میشه ؟

تمام این دنیا چیه مگه ؟

بالاخره از رو صندلی بلند شد، نگاهش میکردم که داره چیکار میکنه و میخواد به کدوم سمت بره ولی قدمی برنداشت و خیره شد به من

چرا به من نگاه میکنه ؟

نزدیکم شد همینطور نزدیک تر میشد

اصلا من چرا داشتم این همه مدت نگاهش میکردم ؟

شاید مجبورم شاید چون به غیر از من و اون کسی داخل این اتاق سفید نیست از پشتم یه صدایی شنیدم و برگشتم

+بازم که داری راه میری

-- خب شاید نمیتونم بشینم

+ چیکار میکردی حالا ؟

--به اون آقائه نگاه میکردم

+ به کدوم آقائه ؟

-- به همونی که الان کنارش یه آقای دیگه واستاده داره باهاش صحبت میکنه، نگاش کنی اونم نگات میکنه

+ آیینه رو میگی ؟

-- آیینه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟


عرفان جداری

1403/04/20

آرزوانساندنیاذهنمغز
عمیق تر بنگر مرا ....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید