تو خواب عمیق و شیرینی فرو رفته بودم که ناگاه بدنم به شدت تکان خورد. انگار کسی می خواست با زور بیدارم کند. در همان عالم خواب کینه به دل گرفتم و پیش خودم گفتم وای به حالش اگر بیدار شوم. ولی خیلی زود فراموشش کردم و دوباره مشغول دیدن رویاهای رنگارنگ در خوابِ ناز و شیرین شدم.
این بار با شدت بیشتری تکانم داد. پر از خشم و عصبانیت شدم. راستش اصلا دوست نداشتم از رویاهای قشنگی که در خواب می دیدیم دست بکشم. به قدری خوابم عمیق و لذت بخش بود که حتی با این تکان ها نیز بیدار نمیشدم. یا شاید هم در برابر بیدار شدن مقاومت می کردم. ولی در همان عالم خواب برای کسی که می خواست بیدارم کند کلی خط و نشان کشیدم.
بار سوم به محض اینکه تکانم داد از خواب پریدم تا حسابش را کف دستش بگزارم. ولی در کمال تعجب دیدم که در ترافیک سنگین اتوبان حکیم، پشت فرمان هستم!
ماشین با دنده یک و بدون اینکه پایم روی گاز باشد به آهستگی پشت یک خودروی پرایدِ سپید رنگ حرکت می کرد.
نگو پشت فرمان خوابم برده و با همان سرعت کم، هر سری به پشت خودروی پراید می کوبم. به همین دلیل در خواب، تکان های شدید حس می کردم.
به قدری شرایط برایم گنگ و ناباورانه بود که زود خواب از کلهم پرید و سعی کردم بفهمم دور و اطراف ماشین چه خبر هست.
خیلی زود متوجه سرنشینانِ پراید جلویی شدم و پیش خودم گفتم از ایشان عذرخواهی کنم. بنابراین با سبقت از چپ، به کنار خودروی پراید رفتم و خواستم با ایما و اشاره، آنان را متوجه قضیه کنم تا بلکه با عذرخواهی، از ایشان دلجویی کرده باشم.
یک زن و شوهر نسبتا جوان و بسیار آرام و متین در صندلی های جلو نشسته بودند و دختربچه ای خردسال بر روی صندلی عقب بود. صورتِ زوج جوان از ترس مثل گچ سپید شده بود. حق هم داشتند. من هم اگر جای آنان بودم، فکر می کردم که طرف دشمنِ خونی من هست که سه بار به پشت ماشینم کوبیده و ول کن ماجرا نیست.
شیشهی خودرو بالا بود و مرد راننده اصلا نگاهم نکرد ولی زن جوان با چهره ای هراسناک کمی سرش را به سمتم چرخاند و من هم سعی کردم با ایما و اشاره بگویم که خوابم برده بوده و ببخشید.
وقتی از کنارشان عبور می کردم، چهره دخترک خردسال در ذهنم نقش بست که با دهنی باز و چشمانی پر از تعجب به من زل زده بود.
این ماجرا گذشت و چند روز بعد نیز در لاین یک اتوبان همت مجدد خوابم برد و وقتی بیدار شدم که ماشینم در لاین سه اتوبان قرار داشت. بنابراین تصمیم گرفتم در ماه رمضان دیگر با خودروی شخصی سر کار نروم چون مشخص بود که با افت قند خون توام با خستگی روزانه، هر لحظه ممکن هست پشت فرمان خوابم ببرد.
راستش یک زمانی بود که حتی یک دقیقه هم نمی توانستم در خودرو بخوابم ولی عادت های آدمی بنا به شرایط زندگی ممکن هست در طول زمان دستخوش تغییر شوند.
تغییر و تحول از آنجا آغاز شد که مجبور شدم به ماموریت های طولانیِ برون شهری بروم. ماموریت هایی که اغلب زمان کافی برای خواب شبانه نداشتم و مسیرهای چند صد کیلومتری سفر، بهترین زمان برای خواب و استراحت به شمار می آمدند. بنابراین رفته رفته به شرایط جدید خو گرفتم و از خوابیدن در ماشین لذت بردم.
ولی همین خوابِ خودرویی باعث شد تا ذهنم شرطی بشود. به این صورت که صندلی ماشین را با تخت خواب اتاق برایم شبیه سازی می کرد و ناخودآگاه تشویق به خوابیدن می شدم. و سالیان سال طول کشید تا ذهنم به تنظیمات کارخانه برگردد و متوجه شود که ماشین جای خوابیدن نیست مخصوصا اگر پشت فرمان نشسته باشیم.
(دنده عقب با اتو ابزار)
