امروز کسی به من گفت:
«تو زیادی سادهای. آنقدر زود به آدمها اعتماد میکنی که انگار تمام خودت را کف دستشان میگذاری.»
بعد گفت: «حواست باشد. دنیا پر از آدمهایی است که حسادت میکنند، قضاوت میکنند و شاید فقط منتظر یک فرصت باشند تا به تو آسیب بزنند.»
نمیدانم حرفش چقدر درست بود.
فقط از همان لحظه، مدام به این فکر میکنم که چرا بعضی وقتها آدمهایی که بیشتر سرشان به زندگی خودشان است، بیشتر از بقیه آسیب میبینند.
شاید جوابش را ندانم.
اما میدانم از شلوغی آدمها خسته شدهام.
این روزها خوشبختی برای من دیگر شهرت، توجه یا تأیید دیگران نیست. خوشبختی یعنی کسی مجبورم نکند خودم را ثابت کنم. کسی وارد آرامشم نشود. کسی از مهربانیام سوءاستفاده نکند.
گاهی حتی دعا میکنم هیچوقت کسی وارد زندگیام نشود؛ نه از روی نفرت، بلکه از ترس اینکه دوباره مجبور شوم اعتماد کنم.
با خودم فکر میکنم اگر روزی کار پیدا کنم، فقط کارم را انجام بدهم و برگردم خانه. نه دوستی عمیق، نه وابستگی، نه انتظار.
گاهی دلم میخواهد مثل یک روح باشم؛ از کنار آدمها رد شوم، بیآنکه دیده شوم. نه در خیابان، نه در دنیای مجازی، نه در زندگی کسی.
شاید بعضیها اسمش را تنهایی بگذارند. اما برای من، گاهی تنهایی فقط یک شکل از آرامش است.
نمیدانم این حس ماندگار است یا نه. فقط میدانم امروز، دلم خواست آن را بنویسم.