
بعضی کتابها مثل زنگ ساعت نیستند که ناگهانی بیدارت کنند. بعضیها مثل لرزش خفیف زیر پوستاند، مثل حس مبهمی که نمیدانی از کجا آمده، اما میفهمی که دیگر نمیتوانی مثل قبل بخوابی. «نابودی کسی که تازه از خواب بیدار شده بود» برای من همین بود.
وقتی شروعش کردم، با مردی روبهرو شدم که از خواب پریده بود. نه تختش را میشناخت، نه اتاقش را، نه حتی خودش را. کسی که کاملا و عمیقا گم شده بود چون «محمد فائزی فرد» خیلی خوب بلد است قصه آدمهای گم شده را بگوید.
او در این رمان، قصهای را روایت میکند که هم معماییست، هم فلسفی، هم روانشناختی. مردی که حافظهاش را از دست داده، اما نه فقط حافظهی شخصی، بلکه حافظهی هستی. او نمیداند کیست، کجاست، چرا هست؟ و این سؤالها، همانهاییست که ما هم گاهی در سکوت از خودمان میپرسیم.
چیزی که این رمان را از یک روایت صرفاً دیستوپیایی جدا میکند، آن تعلیق دائمیست. هر لحظهاش پر از پرسش است. نمیدانی باید به زن قصه اعتماد کنی یا نه؟ نمیدانی گذشتهی مرد چه بوده؟ آیندهاش چه خواهد شد؟ و این بیاعتمادی، این فضای مهآلود، شبیه همان چیزیست که انسان مدرن امروز در طوفان رسانهها تجربه میکند؛ جایی که هیچ چیز قطعیت ندارد؛ همه چیز ممکن است ساختگی باشد، و واقعیت مثل مهی در حال عقبنشینیست.
فضای داستان دیستوپیاییست؛ جهانی که آدمها در آن بردهی ماشینوارگی شدهاند. شورشیانی هستند که علیه این بردگی قیام کردهاند و مردِ بینام، بیآنکه بداند، یکی از ارکان این گروه است. اما این فقط ظاهر ماجراست. درون مرد چیزی گم شدهاست : شاید زمان، شاید هویت، شاید ایمان.

یکی از چیزهایی که در این رمان برایم برجسته بود، فضاهای سرد و خشن شهریست. آسانسورهای فلزی، ستونهای زاویهدار، کارتهای سبز، شمارههای بینام. همه چیز انگار از انسانیت تهی شده و در این میان، فقط رایحهی وانیل و بوی دریاست که یادآور معجزهایست.
نثر کتاب هم همراهکننده است. نه فقط به خاطر روایت، بلکه به خاطر آن لحظههایی که شعر در دل داستان میدرخشد. بارها و بارها با ابیاتی روبهرو میشوی که نه فقط زیبایی دارند، بلکه جهتدهندهاند. نویسنده با تسلطی چشمگیر به ادبیات فارسی، از شعر برای نظمبخشی ذهن، پیشبرد روایت، و حتی ایجاد لایههای معنایی استفاده میکند.
شعر در این کتاب فقط تزئین نیست؛ ابزار است. ابزاری برای فکر کردن، برای حس کردن، برای فهمیدن.
«نابودی کسی که تازه از خواب بیدار شده بود» را نمیتوان فقط یک رمان دانست. این کتاب، تجربهایست از گمگشتگی، از تعلیق، از بیداری. تجربهای که شاید شبیه خواب باشد، اما خواب نیست. چون وقتی تمامش میکنی، دیگر مثل قبل نیستی.
1- اگر خدا بخواهد میخواهم هر چهار روز یک رمان فارسی ایرانی را معرفی کنم. به امید اینکه بهانهای برای خواندن و نوشتن داشته باشم.
2- از این نویسنده قبلا کتاب «بذرخون» را معرفی کردهام و باز هم از او خواهم خواند. قلمش را خیلی خیلی میپسندم.
3- از همهی شمایی که به مهر مطالب من را میخوانید و نظر میدهید؛ ممنونم.

