ویرگول
ورودثبت نام
فائیر
فائیر
فائیر
فائیر
خواندن ۸ دقیقه·۲ ماه پیش

از کارتکس تا کابین

اول . و فی التاخیر آفات یا اهمال‌کاری کار دست آدمیزاد می‌دهد!

اهمال‌کاری یا Procrastination  از نظر علمی یعنی به تعویق انداختن غیرمنطقی وظایف، حتی وقتی می‌دانی انجامشان ضروری‌ست و تأخیرشان ممکن است دردسرساز شود.

روان‌شناسان می‌گویند این یک شکست در خودتنظیمی‌ست. یعنی مغزت می‌داند باید کاری را انجام دهد؛ اما بخشی از وجودت زمزمه می‌کند: «الان نه، بعداً!» و آن «بعداً» گاهی تبدیل می‌شود به یک هفته، یک سال، یا مثل من... سیزده سال!

اهمال‌کاری در زندگی واقعی، همان هیولای کوچکی‌ست که پشت در ایستاده. در را که باز می‌کنی با لبخند می‌گوید:«الان وقتش نیست، بگذار کمی استراحت کنی. هزار کار مهم تر داری» و تو که خسته‌ای میپذیری! خیلی راحت ساده! اما آن هیولا، هی بزرگ‌تر می‌شود؛ هی قوی‌تر می‌شود؛ تا جایی که یک روز می‌بینی کاری کوچک تبدیل شده به غول بی‌شاخ‌و‌دمی که نمی‌توانی به آن نزدیک شوی. نه در بین هزار کار مهم و زمین مانده‌ی دیگر!

۱۳ سال پیش من بودم و آموزشگاه کریمی قم و یک مربی که اسمش یادم نیست اما یادم هست که بارها می‌گفت:«تو خیلی خوب یاد می‌گیری!» و من واقعاً خوب یاد می‌گرفتم. فرمان دستم بود، دنده عوض می‌کردم، پارک دوبل می‌زدم و حتی یک‌بار خاموش نکردم! آنقدر نرم ماشین را از جا می‌کندم که انگار با یک چاقوی داغ کره را ببری!  

اما خب، بدنم با من راه نیامد. آن ناکوک‌ترین ساز زندگیم باعث شد امتحان دادن را عقب بیندازم... و عقب‌تر... و عقب‌تر... تا اینکه کارتکس عزیزم با یک خداحافظی بی‌صدا بسته شد. رفت پی کارش. من ماندم و یک گواهینامه‌ی نگرفته و یک حسرتِ بی‌سروصدا که در میان حسرت‌های دیگر اصولا به چشم نمی‌آمد!

تابستان دوسال قبل دوباره ثبت‌نام کردم، چهار میلیون ناقابل را واریز کردم و همراه با خواهر 18 ساله‌ام رفتم که بالاخره گواهی بگیرم... اما خب... بارداری آمد. ویارهای شدید، تهوع، سردرد، بی‌حالی. کلاس‌ها؟ نرفتم. رانندگی؟موکول شد به آیندهای نامعلوم.

امسال هم شرایطش نبود. یعنی تابستان بود اما با یک بچه یک ساله و یک بچه ی دو و نیم ساله؛ حتی فکر کردن به گواهی‌نامه احمقانه بود اما همین بچه‌ها انجامش را ضروری می‌کردند. 12 میلیون دیگر پول دادم؛ ثبت نام کردم و

این بار عزم جزم کردم تا آخر کار ادامه بدهم. ادامه هم دادم اما سختیش هزار بار بیشتر بود و مصداق واقعیِ «کار را باید به موقع انجام داد!»


دوم. آفرین آقای گاردنر!

هوش آن واژه‌ی پرطمطراقی‌ست که سال‌هاست با آن زندگی کرده‌ایم؛ گاهی تحسینش کرده‌ایم، گاهی از آن ترسیده‌ایم و خیلی وقت‌ها هم اشتباه فهمیده‌ایمش.

از نظر علمی، هوش یعنی توانایی پردازش اطلاعات، حل مسئله و سازگاری با محیط. یعنی همان چیزی که باعث می‌شود بدانی چطور از پس یک معادله‌ی ریاضی بربیایی یا چطور به طور همزمان وقتی پدال کلاج را ریز ریز بالا میاوری پدال گاز را فشار بدهی! (کار سختی است واقعا)

سال‌ها، هوش فقط در قالب یک عدد خلاصه می‌شد: همان آی کیوی معروف! اگر بالا بود، می‌گفتند نابغه‌ای؛ اگر پایین بود؛ چه میگفتند؟ خیلی چیزهای بی‌ربط نا امید کننده‌ی رو مخ!

اما واقعیت این است که مغز آدمیزاد، پیچیده‌تر از آن است که با یک عدد سنجیده شود. هوارد گاردنر، روان‌شناس رشد و استاد دانشگاه آمد و گفت: «بچه‌ها! هوش فقط ریاضی و کلامی نیست. ما ۸ نوع هوش داریم، شاید هم بیشتر!» اینجا بود که خیلی از آدم‌هایی که قبلا در معرض خنگ و خل خوانده شدن بودند؛ وارد جرگه‌ی آدم های سالم شدند.

مساله وقتی جذاب‌تر شد که دانستیم هر آدمی ترکیبی منحصربه‌فرد از این هوش‌ها دارد. یکی با کلمات بازی می‌کند، یکی با رنگ‌ها، یکی با صداها، یکی با حرکات بدن، یکی با طبیعت، یکی با آدم‌ها، یکی با خودش و یکی با منطق و عدد.

و همه‌ی این‌ها، هوش‌اند. نه سرگرمی، نه استعداد، نه چیزهای فرعی.

تا همین تابستان امسال، با اینکه می‌دانستم هوش‌های متعددی وجود دارد، باورش نداشتم. همیشه سر کلاس، وقتی مطلبی را ده بار به ده شکل توضیح می‌دادم، فکر می‌کردم دیگر باید یاد گرفته باشند. ولی وقت تصحیح برگه‌ها؛ وقتی می‌دیدم باز هم جواب‌ها غلط است، نا امید می‌شدم. با خودم می‌گفتم: «یعنی دانشجو اصلاً حواسش نیست؟ یعنی گوش نداده؟ مگر می‌شود نفهمد؟»

اما این بار، موقع آموزش رانندگی، فهمیدم مسائل این‌طور نیستند.

با اینکه مربی‌ام هزاران بار توضیح می‌داد باید چه کنم؛ استرس، خستگی روزانه و شاید فقط هوش کمتر در زمینه‌ی یادگیری رانندگی باعث می‌شد یک خطا را هزار بار تکرار کنم.

بارها فکر می‌کردم امکان ندارد بتوانم گواهی بگیرم. هر روز بیشتر حس می‌کردم: «من را چه به رانندگی؟» راستش را بخواهید برای اولین بار در عمرم با چیزی مواجه شدم که یادش نمی‌گرفتم! واقعاً، واقعاً نمی‌فهمیدم. با اینکه می‌دانستم چطور باید باشد؛ اما نمی‌توانستم انجامش دهم. منی که بخش زیادی از اطلاعات و مهارت‌هایم را حتی بدون آموزش مستقیم یاد گرفته بودم، مواجهه با این اندازه از ناتوانی برایم سخت، سنگین، و حتی پریشان‌کننده بود.

وقتی بالاخره شد؛ با تمام وجود فهمیدم که یادگیری، فقط دانستن نیست. فقط شنیدن نیست. فقط دیدن نیست. یادگیری، گاهی نیاز به هوشی دارد که شاید در آن زمینه کمتر داشته باشی و این نه ضعف است؛ نه تنبلی! فقط خیلی ساده به معنی انسان بودن است.


سوم. پشت فرمان؛ بدون نقاب

رانندگی را که شروع کردم، تازه فهمیدم خیابان‌ها فقط مسیر نیستند؛ آینه‌ی جامعه‌اند. جایی که آدم‌ها بی‌واسطه و بی‌نقاب، خودِ واقعی‌شان را نشان می‌دهند. پشت فرمان، آن‌چه درونمان پنهان کرده‌ایم، بیرون می‌ریزد: خشم، عجله، بی‌صبری، بی‌توجهی، توجه خواهی و حتی سندرم شخصیت نمایشی ...

و من؟ من تازه‌واردی بودم با اضطرابِ دو دستی فرمان را چسبیده بودم با اضطرابی درونی می‌جنگیدم؛ اضطراب و ترسی که از بوق‌ها و سبقت‌ها و بی‌راهنما رفتن‌ها تغذیه می‌شد.

سال‌ها پیش در وبلاگ نویسنده‌ی محبوبم خوانده بودم که «سندرم پشت‌فرمان» داریم. یعنی همین که می‌نشینی پشت فرمان، انگار یک سوئیچ در مغزت فعال می‌شود: سوئیچ فحش دادن! آن موقع خندیدم.

اما حالا می‌فهمم چرا؟ چون خیابان، جایی‌ست که کنترل از دستت می‌رود. چون در خیابان، آدم‌ها با فشارهای زندگی، با خستگی‌های مزمن، با اضطراب‌های فروخورده، با عقده‌های اجتماعی، با بی‌عدالتی‌های روزمره، با احساس نادیده‌گرفته‌شدن، با همه‌ی آن‌چه در روانشان انباشته شده، رانندگی می‌کنند.

راننده‌ها شاید خوب برانند، اما اغلب بد رفتار می‌کنند. راهنما نمی‌زنند، فاصله نمی‌گذارند، صبر نمی‌کنند. انگار همه‌شان فکر می‌کنند تو باید ذهن‌خوان باشی.

خیلی اوقات دوست دارم صدایم به شکلی جادویی در ماشین/ مغر طرف مقابل شنیده شود: «آقای راننده‌ی محترم! من توی مغز شما نیستم. نمی‌دانم می‌خواهی بپیچی، سبقت بگیری، یا فقط داری با موبایلت ور می‌روی.» یا با عصبانیت داد بزنم: «مادر گرامی اگر فرزند دلبندت 50 متر راه برود تا مدرسه دچار خستگی مفرط نمی‌شود. نیازی نیست سوبله پارک کنی آن هم سر پیچ!»

باور کنیم راهنما، فقط یک اهرم نیست؛ نماد احترام است. نماد این‌که «من به تو فکر می‌کنم، حتی اگر نمی‌شناسمت.»

از این‌ها بدتر؛  آن‌هایی هستند که با سرعت از دو طرفت رد می‌شوند؟ انگار مسابقه‌ی فرار از زندگی‌ست. یا در تونل و پل‌های کمربندی ( اورمیه شهر پل هاست) هی چراغ هایشان را خاموش و روشن می‌کنند که تند تر برو!

عزیز دل، تهش در بهترین حالت پنج دقیقه زودتر می‌رسی. این پنج دقیقه قرار است چه گرهی از زندگی‌ات باز کند؟ قرار است به آرامش برسی؟ یا فقط لحظه‌ای حس برتری کنی؟ شاید هم فقط می‌خواهی حس کنی هنوز کنترل چیزی را داری، حتی اگر فقط فرمان ماشین باشد.

رانندگی باید آموزش کنترل خودت باشد.

کنترل ترس، کنترل خشم، کنترل آن صدای درونی که می‌گوید: «بزن کنار، ولش کن!» اما نمی‌روم. می‌مانم چون فهمیدم خیابان نقشه روانی جامعه است.

جایی‌ست که یاد می‌گیری آدم‌ها را بفهمی، نه فقط ماشین‌ها را. باید بفهمی که هر بوق، شاید فریاد یک آدم خسته باشد. هر سبقت، شاید تلاش برای دیده‌شدن. هر بی‌راهنما رفتن، شاید نماد بی‌توجهی‌ای باشد که  فرد؛ آن انسان دائما خسته‌ی جامعه‌ی در حال گذر؛ در خانه، محل کار، یا جامعه تجربه کرده‌اند.

و اگر قرار است چیزی تغییر کند، شاید باید از همین فرمان شروع شود. از همین لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری پشت فرمان، انسان بمانی.


چهارم. ماشین؛ آینه زیستن

همه‌چیز از جستجوی یک صندلی کودک شروع شد. دنبال مدلی بودم که هم ایمن باشد، هم راحت، هم شیک. بالاخره یک صندلی دست‌دوم تمیز و خوش‌ساخت از دیوار پیدا کردم. نصبش کردم و حالا هر بار که سیدعلی را در آن می‌گذارم، خیالم راحت‌تر است. ماشین باید برای همه‌ی سرنشینانش قابل‌اعتماد باشد، مخصوصاً برای بچه‌ها.

البته که نمی‌شود حورا سادات را فراموش کرد که به اندازه‌ی هر بچه‌ای از رانندگی مادرش خوشحال و ذوق زده است. یکم فولدر پر از آهنگ های شاد کودکانه انتخاب کردم که تمام مسیر را باهم میخوانیم. دروغ چرا خیلی از روزها یک آهنگ را هزار بار تکرار می‌کنیم و من تمام روز در پس زمینه ذهنم می‌شنوم: «مثل گل روسریم؛ تموم سال بهارم/ با خودم و قدم خیرم؛ چه برکتی میارم»

از همان روزهای اول، حس کردم ماشین فقط یک وسیله‌ی رفت‌وآمد نیست. بخشی از فضای شخصی من است.

برای همین ساعت‌ها وقت گذاشتم تا برچسب‌هایی با طرح اسلیمی و جقه‌بوته پیدا کنم. نه برای تزئین صرف، بلکه برای اینکه حس کنم این فضا با من هماهنگ است. مهم نبود ماشینم گران باشد یا ارزان؛ مهم این بود که تمیز باشد، مرتب باشد، و هویت خودش را داشته باشد؛در راستای هویت من که البته هنوز آنچه باید را پیدا نکردم. کاش میشد با رنگ و قلمو خودم دست به کار بشوم !

یک جایی متوجه شدم توجه به ماشین، به مثابه توجه به خود است.

نه از سر دلبستگی یا وابستگی به یک شیء؛ بلکه به این دلیل که هر چیزی در زندگی‌ام باید در جهت رشد و نظم درونی‌ام باشد. همان‌طور که لباس مرتب یا میز کار منظم، نشانه‌ای از احترام به خود است، ماشین هم می‌تواند بازتابی از همین نگاه باشد.

نه اینکه ماشین هویت مستقلی پیدا کند یا جای چیزی را در زندگی‌ام بگیرد؛ یا یادم برود که همه چیز در جهان گذراست؛ بلکه چون بخشی از روزمرگی من است، باید با کیفیتی همراه باشد که در شأن زیستن باشد.

آن وسطها گاهی که دنده عوض می‌کنم، ناخودآگاه یاد انتشارات «اوس رسول» می‌افتم. جایی که آقای والی درباره‌ی ماشین‌ها می‌نوشت؛ با نگاهی انسانی، دقیق و سرشار از شگفتی. نوشته‌هایش همیشه برایم الهام‌بخش بودند. بعد، بی‌اختیار یاد ویرگول می‌افتم و بچه‌هایش؛ آن‌هایی که با نوشتن، فکر کردن و تعامل، فضاهایی ساختند که در آن‌ها آدم می‌توانست خودش را بهتر بفهمد.

ماشین من حالا فقط یک ابزار نیست؛ بخشی از زیست روزانه‌ام شده. جایی که در آن هم مادر بودن را زندگی می‌کنم، هم فکر کردن را. هم راننده‌ام، هم ناظر.

و شاید همین است که باعث می‌شود هر بار که پشت فرمان می‌نشینم، نه فقط به مقصد، که به خودم هم نزدیک‌تر شوم.


پی نوشت‌ و عکس

اولین بار تنها سوار ماشین شدم و خواستم یک ماشین کج را از پارکینگ در بیاورم.  خب مشخصه چقدر موفق عمل کردم. ( اگر در این مرحله دست از ادامه کار می‌کشیدم شاید میشد یک جور ماشین را از این وضع خلاص کرد اما... به اشتباهم ادامه دادم!)
اولین بار تنها سوار ماشین شدم و خواستم یک ماشین کج را از پارکینگ در بیاورم. خب مشخصه چقدر موفق عمل کردم. ( اگر در این مرحله دست از ادامه کار می‌کشیدم شاید میشد یک جور ماشین را از این وضع خلاص کرد اما... به اشتباهم ادامه دادم!)

بعد از این اوضاع؛ بالاخره ناجیانم (4 مرد ) ماشین را بلند کردند تا جا به جا شود. دیگر نمیشد با هیچ فرمانی از ستون رهایش کرد! تا مهمترین سوال بزرگواران این بود که : چطور ماشین رو به اونجا کشوندی ؟
بعد از این اوضاع؛ بالاخره ناجیانم (4 مرد ) ماشین را بلند کردند تا جا به جا شود. دیگر نمیشد با هیچ فرمانی از ستون رهایش کرد! تا مهمترین سوال بزرگواران این بود که : چطور ماشین رو به اونجا کشوندی ؟

به شکل بسیار نمادینی یک جفت شیر غران را جلوی در آپارتمانمان گذاشته یک دوست خیلی شوخ طبع !
به شکل بسیار نمادینی یک جفت شیر غران را جلوی در آپارتمانمان گذاشته یک دوست خیلی شوخ طبع !

زندگی ادامه دارد و حورا سادات اولین دم اسبی اش را تجربه می‌کند !
زندگی ادامه دارد و حورا سادات اولین دم اسبی اش را تجربه می‌کند !

و من قهوه می خورم و  با دیدن زیر لیوانی؛ یادت دوباره زنده می‌شود!
و من قهوه می خورم و با دیدن زیر لیوانی؛ یادت دوباره زنده می‌شود!

هیچ وقت فکر نمیکردم چنین چیزی رو سرچ کنم. چرا نحوه بنزین زدن رو در آموزشگاه یاد نمی‌دهند؟
هیچ وقت فکر نمیکردم چنین چیزی رو سرچ کنم. چرا نحوه بنزین زدن رو در آموزشگاه یاد نمی‌دهند؟

روزها شلوغ با درس، آزمون جامع دکتری با هزار تا منبع سخت؛ آزمون تخصصی زبان با دانشنامه تخصصی اسلام می‌گذرد ولی آن وسط ها گاهی یک نقاشی را کپی می‌کنم تا خستگی از تنم در برود.
روزها شلوغ با درس، آزمون جامع دکتری با هزار تا منبع سخت؛ آزمون تخصصی زبان با دانشنامه تخصصی اسلام می‌گذرد ولی آن وسط ها گاهی یک نقاشی را کپی می‌کنم تا خستگی از تنم در برود.

یه روز ... میرم اینجور جایی کمپ میزنم...
یه روز ... میرم اینجور جایی کمپ میزنم...

ماشینرانندگیدنده عقب با اتو ابزارفرهنگدلنوشته
۲۰
۲۵
فائیر
فائیر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید