
موهایی که روی سرامیکها سُر میخورند و در درپوش چاه جای میگیرند را که میبینم، غصه در دلم مینشیند. دروغ چرا، هرچقدر هم که ادای بریدن از ظواهر و مادیات را دربیاورم، ته دلم میدانم طاقت کچلی دوباره را ندارم. زشت شدن (یا زشتتر شدن، بنا به سلیقهای که داشته باشید) چیزی نیست که راحت بخواهمش، حتی اگر خودم متوجهش نشوم. دو هفته از آخرین نوبتی که کوتاهشان کردم میگذرد و آن کوتاهی تاثیری نداشته، پس باید از اینی که هستند کوتاهترشان کنم. خودم را آرام میکنم که این یک وضعیت موقت است و همین که کمی تقویت شوم، همه چیز بهتر میشود.
خودم را دلداری میدهم که حالا نباید زیاد غصه بخوری؛ حالا که داری برای بهتر شدن برنامه می ریزی... نباید ناامید شوی! البته که این تصویر اصلا آرامم نمیکند. لیست زیادی از مشکلاتی که باید رفع شوند و رفع شدنشان نیاز به مداومت و پیگیری و برنامهریزی طولانی دارد؛ جلو چشمم رژه میرود: مشخص کردن تکلیف این تودهها، ترمیم دندانها، رفع کمخونی که باز هم عددش پایینتر آمده و دکترم تقریبا تهدیدم کرده که دفعهی بعد باید خون دریافت کنم؛ مراقبتهای پوستی، پارافین درمانی پاها، شروع ورزش و تقویت عضلات و چند کار دیگر برای رسیدن به وضعیت عادی و نه حتی مطلوب؛ دلم را خالی میکند.
همانطور که دارم لیست بلندبالای مشکلاتم را از ذهنم عبور میدهم، کتابی را به یاد میآورم که در بدترین دردها، مرا از زمین جدا کرد: «ماتروشکا». این کتاب را درست وقتی در بیمارستان بودم، خواندم. لحظههایی که درد، مانند یک هیولای بزرگ، سعی داشت مرا ببلعد، من در دنیای سودا غرق بودم. گاهی به کلی درد را فراموش میکردم، گویی خودم را از تخت جدا کرده و در کنار سودا ایستاده بودم. در جادهای که به هیچکجا ختم نمیشد!
«سودا» آینهای بود که خودم را در آن میدیدم؛ زنی درگیر با تروماها، مشکلات شخصیتی و انتخابهایی که هرگز آسان نبودند. انگار داستانش، یک سیلی به من میزد تا بگوید: «اگر بخواهی از این مسیر فرار کنی، روزی میرسد که فقط تو میمانی و تصمیمات غلطی که بدون تغییر، به هیچجا ختم نمیشوند.» سودایی که با گذشتهای تاریک زندگی میکرد؛ زخمِ طرد شدن از سوی مادر! زخم رها شدن... مادری که خانوادهاش را رها کرده تا به آرمانهای «گروهک منافقین» بپیوندد، و این تصمیم، سودایی را ساخته بود که نمیتوانست از سایهی این طرد شدگی فرار کند.
این کتاب، با کاوش در عمق روان انسان، به چیزهایی میپردازد که همه ما شاید درگیرشان بودهایم: طرد شدن، اشتباهات ناشی از درک اشتباهِ «مفهوم عشق» و تلاش برای یافتن هویتی مستقل در میان تناقضها.
سودا با خانههای تیمی مواجه شده بود، با افرادی که آرمانهایشان گاهی بیش از زندگی شخصی خودشان برایشان ارزش داشت. اما چیزی که او را بیشتر از همه درگیر کرده بود، همان زخم عاطفیاش بود، زخمی که باعث میشد هر بار طرد شدن را «حق خودش» بداند و در روابطش، مدام احساس عدم تعلق کند.

شیما جوادی، با قلمی بیپروا و جسور، به دنیای گروهکها و آدمهایی که با ایدئولوژیهای اشتباه، تبدیل به مهرههایی برای استعمار و استکبار میشوند؛ وارد میشود. او ابایی ندارد از روایت تاریکی و ناپایداری این مسیر، و همین باعث شده «ماتروشکا» داستانی فراتر از مرزهای معمول باشد؛ داستانی که به عمق روان و تصمیمهای انسانی فرو میرود و با صداقتی تلخ، حقیقت را بازگو میکند.
این کتاب، هدیهای بود که خود شیما جوادی به من داد؛ و همین هدیه، آن را برایم شخصیتر و ارزشمندتر کرد. انگار کتاب، مخصوص من نوشته شده بود؛ تا بخوانم، تجربه کنم و از آن لذت ببرم.
آنچه این کتاب را متفاوت میکند، متنِ سرشار از واگویههای سودا با خودش است؛ واگویههایی که شاید در ابتدا طولانی و حتی کمی حوصلهسربر به نظر برسند؛ اما بهتدریج میفهمی که تمام این مکالماتِ درونی، در خدمت داستاناند. این واگویهها نه تنها تو را به لایههای روانی سودای داستان نزدیکتر میکنند، بلکه نگاه دقیقی به خودت، به تروماهایت و به تصمیمهایت ارائه میدهند. انگار که داستان، چیزی فراتر از روایت است؛ نوعی مواجههی صادقانه و بیپرده با واقعیتهای وجودی و شخصیتی.
در لحظههایی که کتاب را میخواندم، احساس میکردم سودا مثل یک سایه در کنارم ایستاده است. او، در مواجهه با مسیرهای پیچیده و اشتباه؛ در مواجهه با دردهای طردشدگی و عدم تعلق؛ همزمان یک آینه بود و یک هشدار؛ آینهای که به من نشان میداد اگر خودم را تغییر ندهم؛ روزی فقط باقیماندهای از تصمیمهای نادرست خواهم بود! هشداری که میگفت مسیر رشد، گرچه سخت، اما ممکن و ضروری است. این کتاب نه فقط یک داستان، بلکه تجربهای است که هم تو را با خودت مواجه میکند و هم تو را به شناخت دیگری نزدیکتر میسازد؛ تجربهای که هر مخاطبی باید در زندگیاش داشته باشد.
1- معرفی کتاب ها اگر خدا بخواهد ادامه دارد...
2- چقدر ویرگول خلوت شده است!!
3- اگر به نمایشگاه کتاب می روید این کتاب ها را از دست ندهید.




