از 21سالگی زندگیم با مرگ عجین شد؛ از همان روزی که «میم» گفت به زودی خواهی مُرد. بیماری مرموز بینامم و پیامدهای داشتن یک جسم معیوب تا مدتها باعث میشد حس کنم مرگ دور و برم حضور دارد. حسی که با چندبار «مردن و زنده شدن» تقویت شد اما این «زنده ماندن» های پشت سر هم بذر یک جور ایمنی کاذب را در قلبم کاشت...
معمولا هر خبر بدی که در مورد خودم میشنوم؛
هرچقدر که یک بیماری نادر باشد؛
هرچقدر که غدههای بیتوضیح اینور و آنور بدنم رشد کنند و دکترها لطف کنند و درشان بیاورند؛
به مرگ فکر نمیکنم.
درواقع مرگ اولین فکری نیست که به ذهم میآید و متاسفانه باید بگویم دومین و سومین هم نیست...
اولین چیز؛ «درد» است!
«یا خودِ خدا! این یکی قراره چقدر درد داشته باشه؟» صدای خودم را میشنوم که امثال این جمله در ذهنم رژه میروند!پشت بندش هم مساله مدیریت دوران نقاهت و نگهداری از بچهها و بیسامان نشدن زندگی در ایام نقاهت و رساله و... هرچیزی است؛ غیر از مرگ.
انگار خبر مرگ مثل همان «آی گرگ آی گرگ» هایی است که چوپان دروغگو تکرار میکرد.
اما
امروز یک لحظه فکر کردم شاید یک روزی گرگ واقعا به گله بزند.
متوجه شدم یکی از دوستانم فوت شده است. همان که میخواستم برایش کتاب «قدیس» را بخرم. فکر کرده بودم چه شوخی بامزهای میشود وقتی کتاب را بخواند! کشیشی مسیحی به دنبال علی علیهالسلام!
مسیحی بود و باعث شده بود بروم و عهدین را با دقت بخوانم.
مسیحی بود اما بیشتر از 8 بار باهم نهج البلاغه را دوره کرده بودیم... هرسال 10 اردیبهشت دوره جدید را شروع میکرديم و تا اسفند کتاب تمام میشد و هربار ما ذوق میکردیم از خواندن همهی آن خطبههای شگفت انگیز و بیشتر عاشق امام میشدیم.
هرچقدر من بی استعداد بودم در نقل قول از کتابها ؛ او دائما استفاده میکرد از حکمت ها.
قرار بود باهم بریم پیاده روی اربعین اما حال بد من مانع بود. امسال قسمش دادم و قرار شد او واقعا مسافر این راه باشد و من مجازی همراهیاش کنم. آن شب که نشسته بود در روف گاردن هتل و خیره به گنبد امام علی علیه السلام اول دعا خواندیم و بعد قلیون کشید.... آنقدر واقعی بود که طعم تند تنباکو را حس میکردم.
حس میکنم به من خنجر زده است.
وقتی داشتم نقشه میکشیدم چطور قدیس را بخرم و برایش پست کنم؛ چطور بدون اینکه بفهمد آدرس بیمارستان را پیدا کنم؛ همراه کتاب چه چیزهایی را پست کنم (یه نقاشی نصفه با خودکار که هیچ وقت تکمیلش نخواهم کرد؛ یک رژ طلایی زوجی و یک ماگ با طرح خانم دکتر...)؛ چه بنویسم در نامه؛ مرده بود و من نمیدانستم.
میدانم احساساتم معقول نیستند؛ میدانم این بخشی از فرآیند سوگواری است اما وجود دارند. من حتی بیشتر از غمگین؛ خشمگینم. خشمگین از بیخبریام. از اینکه وقتی با دوستش تماس گرفتم از ماجرا باخبر شدم و نه قبل از آن. خشمگین از فرصتهایی که برای دیدنش پیدا نمیکردیم. ناراحت از اینکه آخرین جلسه نهج البلاغه خوانی هرگز برگزار نخواهد شد...
«سرفه، سرفه و باز هم سرفه»
شنبه پیش سید علی مریض شد. سیزده ساعت اول تب داشت و بیقراری میکرد؛ با استامینوفن خوراکی و شیاف تبش را کنترل میکردم و تمام طول روز در بغلم و روی پاهایم نگهش داشتم. شب، دیگر با دارو هم آرام نمیشد و سینه اش صداهای عجیبی میداد. صبح نزده براهی بیمارستان شدیم...
تشخیص دکتر، خروسک و آنفولانزای نوع جدید بود. در همان ساعتهای بستری شدن و تنفس «اپی نفرین» از دستگاه بخور سرد؛ پسر عمو را دیدم که چند تخت آنورتر پسر سه ماهاش را زیر دستگاه گرفته بود. سلام و علیک پدر مادرها در بیمارستان همراه با غم و دلتنگی است. وقتی بچهات مریض است دوست داری جهان به پایان برسد و خودت بیمار باشی.
تمام هفته را با نگرانی و پرستاری سپری کردم. به جرات میتوانم بگویم هر شب به زور دو ساعت خوابیدهام و هر روز به ندرت چرتهای کوتاه مدت داشتهام. راستش را بخواهید خیلی زور زدم که کلافگیها و خستگیهایم روی رفتارم در خانه تاثیر نگذارد. البته که ناموفق بودم!
چندین بار «مامان چرا مهربونی حرف نمیزنی» را از حورا سادات شنیدم.
صبح وقتی عمو زنگ زد؛ قلبم بیشتر از پیش شکست. خستگی یک هفتهای در تنم بود و روانم رنجور از مرگ دوستم که عمو با پرسیدن احکام نحوه غسل و کفن نوزاد سه ماهه؛ تیر آخر را زد.
جراحی سرپایی پیوند لثه را لغو کردم اما به خاطر حالِ سید علی نمیتوانم در عزاداری شرکت کنم. راستش توان شرکت را هم ندارم...حتی توان تماس گرفتن و تسلیت گفتن. چه باید بگویم؟ به مجلس عزای پسرتان نیامدم چون پسرم مریض است؟ مرگ و میر کمتر از یک درصد این بیماری سهم پسر شما شد؟
حالم بد است و بعید میدانم درونم به این زودیها از آشوب رها شود. متن بابا در گروه خانواده را میبینم و سعی میکنم آرام باشم و آرامش را برای پسرعمو و همسرش طلب کنم...
1- قلبها فقط با یاد او آرام میگیرند.
2- آخرین ویدئویی که دوستم برایم فرستاده بود. روحش شاد.
3- نه اینکه آدم خوبی باشم یا حتی شایسته گفتن از امام علی علیه السلام ...اگر قرار به اجازه داشتن بر اساس شخصیت و نور درون بود؛ به طور قطع من آخرین کسی بودم که اجازه گفتن از او را پیدا میکردم. اما گاهی آدمهای کور هم میتوانند نوری بزرگ را حس کنند.
4- هر شب برای بچه ها لالایی میخوانم؛ آنقدر این بندها را تکرار کردهام که حورا سادات آنها را از بر است:
به وقت هر گرفتاری
تو داری یاور و یاری
بگو من غصه نادارم
که باشد مرتضی یارم
به وقت روز سختی
تو داری همره سر سختی
بگو من غصه نادارم
شجاع هاشمی یارم
به وقت هر گرفتاری
تو داری سرورِ ماهی
بگو من غصه نادارم
امیر مؤمنان یارم