
سکوت آرامستان صداست؟
یا مجالی برای تجلّی آن؟
نخست سکوت بود و آنگاه صدا سر برآورد و خودنمایی کرد یا سکوت زمانیست که صدا مرده است؟
نخست نیستی بود، و سپس هستی تجلی یافت و رخ نمود یا نیستی، نبود هستی است؟
اگر نظر پارمنیدس را بخواهید؛
مرگ، پایان نیست.
مرگ بازگشت به همان نابودن ازلیست؛
نابودن همواره بوده است، تنها لحظهای کوتاه، هستی مجال بروز یافته، فریفته و فریبنده رخ نموده، چهرهی نیستی را تیره و ناخوشایند تصویر کرده و باز میرود.
مرگ پایان نیست.
مرگ بازگشت به حالت سابق است.
آنچه استصحاب میشود هستی، نیست! برای هست بودن دلیل لازم است.
اصل بر نبودن است و برای بودن دلیل لازم است؛ و آن دلیل، نیستی را نقض نمیکند. بلکه بر آن سوار میشود.
همانطور که صدا بر سکوت سوار شده و جولان میدهد.
هنگام صحبت کردن همواره سکوت هم حضور دارد. تنها باید به آن توجه نمود.
در هر بودنی، نابودن هم حضور دارد. عرصهای که اعیان بر آن سوار شده. کشتیای که روی اقیانوس شناور است. پرندهای که در آسمان بیکران بال میزند...
نیستی همواره هست! چون سکوت در پس صدا، آرام گرفته.