تمنای انسان معاصر، تمنای آزادیست.
گفتمان عصر ما، حول مفهوم آزادی شکل گرفتهاست؛
آزادی در بیان، در اندیشه، در آفرینش هنری، در مناسبات اجتماعی و در مناسبات اقتصادی.
در جهانی که ساختارها گویی پوسیدهاند و مرزها هر لحظه در حال عقبنشینیاند، آنکه بتواند قالبها را بشکند و هنجارها را دگرگون سازد، بیشترین تحسین را از آنِ خود میکند.

اما اشکال کجاست؟
از کدام لحظه، این تمنای آزادی به نوعی گمگشتگی بدل میشود؟
کافکا به این تضاد جوهری اشارهای تکاندهنده میکند:
«من آزادم، و به همین دلیل است که گم شدهام.»
درست از همینجا بحران آغاز میشود.
زیرا ذهن انسان، برخلاف پندارِ رایج، نه بر مبنای بیمرزی که بر بسترِ محدودیتها شکل گرفته است.
فرایند تکامل ذهنی ما، نه به قصد رهایی مطلق، بلکه در تعامل با “مرزها” و “محدودیتها” صورت پذیرفته است.
ما برای درک، برای انتخاب، برای تحلیل، نیازمند ساختاریم.
اریک برن، در روانشناسی تحلیل رفتار متقابل، این حقیقت را چنین صورتبندی میکند:
«یکی از گرسنگیهای بنیادین ما، گرسنگی به ساختار است.»
وقتی عینکمان شکسته یا دزدیده میشود، ما بلافاصله عینکی نو جایگزین میکنیم، چون باور ما این است که بدون عینک، دیدن ممکن نیست.
ساختار، همان عینکیست که ذهن ما بدون آن به بینظمی دچار میشود.
از این منظر، پارادوکس انسان مدرن آشکار میشود:
او در تمنای آزادی میسوزد، اما در دل همان آزادی، احساس بیریشگی، سرگشتگی و اضطراب میکند.
ژاک لکان این گره روانی را بهزیبایی میگشاید:
انسان در جستجوی هدف نیست، بلکه در تمنای دائمیِ میل است.
رسیدن، پایانِ میل است؛ و پایانِ میل، برابر است با افسردگی و فقدانِ معنا.
اضطراب، آنگاه برمیخیزد که بیش از حد به “هدف” نزدیک شدهایم و خطر پایانِ میل در کمین است.
در اینجا، رضایت نه در رسیدن به هدف، بلکه در استمرار یافتن میل است.
ژیژک میگوید ما چیزی را نمیخواهیم تا به دست بیاوریم؛ چیزی را میخواهیم که خواستنش ادامه پیدا کند.
انسان امروز، آزادی را نمیخواهد؛ بلکه سیزیفوار در پی تکرار میل به رسیدن به آزادی است.