تو را از تنم درمیآورم،
چون لباس پشمینی که در دل یک روز تابستانی به تن کردهام و سالهاست پوستم را میخورد.
سالهاست که چون لباسی به تنم چسبیدهای،
چون کتی پشمین، تنگ و سفت در آغوشم گرفتهای،
و من دکمههایت را میبندم،
تا نکند از تنم دربیایی.
امروز
دکمه به دکمه،
بند به بند،
انگشتانم را به لرزش میاندازم و گرههایت را باز میکنم.
هوای تازه روی پوست خستهام میدود،
سینهام با اولین نفسِ آزاد بالا و پایین میرود،
عرقِ سالها ترس و خشم، روی شانههایم فرو میریزد.
با دست میتکانمت،
تو را تا میکنم و با احترام روی طاقچه میگذارم.
میخواهم جلوی چشمم باشی،
نه برای دلتنگی، برای یادآوری.
هر بار که نفسی تازه میکشم
و نسیمی پوست تنم را نوازش میکند،
تو را به یاد میآورم
که چه بیرحمانه آزارم میدادی،
چگونه پوستِ روحم را میخراشیدی،
و من با ترس، هنوز دکمههایت را میبستم.
اکنون اما،
منم و پوستِ برهنهٔ رها شده از اسارت تو؛
منم و قلبی که آرامتر میتپد،
منم و شانههایی که دیگر در قلابهای تو خم نمیشوند.
و تو همانطور که سالهای زندگانیام را در جیب خود داری، از روی طاقچه نگاهم میکنی و پوزخند میزنی.
سالهای زندگیام را پس نمیخواهم.
آنها را پیش خود نگه دار.
با درسهایی که از تو آموختم، سالهای پیش رو را میسازم؛
حتی اگر لباسی پشمین و ضخیم تنت را تسخیر کرده،
به راحتی میتوانی از تنت درش بیاوری و نفسی راحت بکشی.
لباسها هرچقدر هم ضخیم، هرچقدر هم کهنه و کثیف، هرچقدر هم زبر و چسبناک، حتی آنها که سالها پوستت را زخمی کردهاند، به راحتی از تنت در میآیند و دوباره نسیم آزادی، پوستت را نوازش میکند.
هیچ لباسی تقدس ندارد، هیچ بندی جاودانه نیست.
کافیست دکمهها را باز کنی،
گرهها را یکییکی بگشایی،
و بدنت را به آفتاب و نسیم بسپاری.
آنجا، در اولین دمِ بدون ترس،
خواهی فهمید که چهقدر سبک بودهای،
که آزادی همیشه زیر همان لباس بوده،
و تنها کافی بود دستهایت به حرکت درآیند.
