عکسی الهامبخش سالهاست که در گالری گوشیام مانده و خاک میخورد.
جوانی زیبا با چهرهای حماسی و سرشار از جدیت پیراهن خونین همکلاسیاش را بالا گرفته و پشت سرش جمعیت و آشفتگی، پس زمینهای ماندگار به عکس اضافه کردهاست. این عکس در سالی گرفته شده که من به دنیا آمدهام!
جوانانی در ابتدای مسیری که جوان امروز در انتهای آن است، تاریخ را دلاورانه رقم میزند.
در پی اینستاگرام گردیهای بیهدفم، ناگهان صفحهی صاحب عکس را پیدا میکنم و از شگفتیهای عصر ارتباطات به وجد میآیم.
صفحه فردی که برای من تبدیل به اسطوره شده بود و قاب زیبایی که آفریده بود او را در ذهن من از سایرین جدا میکرد. گویی که با یک فرد معمولی مواجه نیستم. تصویری واقعی از شخصی در ردیف آریو برزن و رادمان پورماهک در ذهنم نقش بسته بود.
وارد صفحهاش شدم.
مهاجرت کرده بود.
دو فرزند پسر داشت.
تمام پستهای صفحهاش موضوع اعتراضی داشت و تصاویر جانباختگان بود.
همه چیز عادی بود اما چیزی در ذهن من فروریخته بود.
او هم همان تصاویری که در صفحات مختلف دست به دست میشوند را پست کرده بود.
استوریاش همان ویدئویی بود که همکلاسیهایم هم استوری کرده بودند.
در تجمعات خارج از کشور شرکت کرده بود، درست مانند چندصدهزار نفر دیگر.
او معمولی بود.
انسان شریف و شجاعی بود اما معمولی بود!
هیچ چیزی در صفحهاش ندیدم که او را از سایرین متمایز کند.
اگر آریوبرزن در عصر ما زندگی میکرد، مانند ما همان استوریهای اعتراضی که دست به دست میشود را در صفحهاش میگذاشت؟
احتمالا صفحهی توییتری میداشت و برای اعدامیها هشتگ میزد؟!
اسطورهها متعلق به گذشتهاند و در گذشته ماندهاند یا اینکه همه ما امروز اسطوره شدهایم؟!