
به رسم شبانه، چون جلادی خسته که به حرفهی خویش ایمان ندارد،
تیغهی چاقو را صیقل میدهم
نوک تیغه را بر قلب خویش میفشارم
بر جبنِ بزدل خویش لعنت میفرستم
دوباره او را رو به روی خود میبینم
با لحن مهربانانهاش که خوب بلد است با پنبه سر ببرد لبخندی میزند
-میدانی که این کار
از جنس گناهان بیبازگشت است؟
تا انتهای ابدیت بخشیده نخواهی شد
مشتی به دهانش میکوبم
+پیرمرد متوهم
از ویرانهی جان من چه میخواهی؟
فورا رنگ عوض میکند
زبان تهدید غلاف کرده و زبان محبت میگشاید
-فرزندم
تو برگزیدهی من هستی
جان تو ودیعهای مقدس است
+چه ارزشیست که با خم نشدن در برابر تو خدشهدار میشود؟
چه قداستی است
که با راست ایستادنِ من
ترک برمیدارد؟!
-من تو را از جان خود آفریدهام
با من اینگونه تندی میکنی؟
+نه! من تو را به حماقت خویش آفریدهام
تو زادهی ضعف من هستی
قدرت تو در ضعف من است
برای کشتنات نیاز به چاقو ندارم حتی
به محض قدرت یافتنم تو محو میشوی
خندهی مرموزانهات را پشت کلمات ترحمآمیز پنهان نکن!
-اگر نیروی تو میتواند مرا بکشد چرا تعلل میکنی؟
به آینه نگاه کردم
چروکهای پیشانیام را گشودم
+تو همراه ترس میآیی
تو هنگام ضعف میآیی
هنگامی که زانوهایم از عجز میلرزند
دستش را به روی شانهام گذاشت
-آری در سختترین لحظات به کمکات میآیم!
+کمک به توجیه خطاهایم!
تو رنج را ستایش میکنی نه اینکه آن را از بین ببری
تو رخت پیروزی بر شکستهایم میپوشانی
تو دروغ نمیگویی
تو از جنس دروغی
هر کلمه گویی تکهای از وجودش را میبلعد
خشم خود را پشت چهرهی مهربان پدرانهاش پنهان میکند
به دنبال راه نجات و بقای خود میگردد
به تلاش مذبوحانهاش ادامه میدهد؛
-بدون من گم خواهی شد
+همین حالا هم شدهام
-خواهی ترسید
+نه بیشتر از حالا
-به چه چیزی امیدوار خواهی بود؟
+امید سرابیست که تو نشانم دادهای
-پس تو را به حال خویش رها میکنم!
زبان به تهدید گشود
چاقو را برداشتم
به سمت چشمانش نشانه گرفتم
دستم را روی گردنش فشردم
+دست از تلاشهای بیهودهات بردار
تمام دروغهایت را از برم
تو همین حالا هم برایم مردهای
-اگر مردهام چرا سعی به کشتنم داری؟