
از صبح که چشمم رو باز میکنم تا وقتی که خوابم میبره، دارم اسکرول میکنم. از تلگرام میرم اینستاگرام، از اینستاگرام برمیگردم تلگرام.
مذاکرات خوب پیش رفت…
ناو جرالد فور رسید …
هفته آینده مذاکرات فنی انجام میشه …
فراخوانی شهروندان اروپایی و آمریکایی از ایران و اسرائیل …
لغو ۴ پرواز فردای استانبول به تهران / تکذیب لغو پروازها ...
استقبال دبیر کل سازمان ملل از ادامه مذاکرات هستهای ایران و آمریکا ...
غیرحضوری شدن مدارس و دانشگاهها ...
اجتماعات مردمی در گوشه و کنار ایران ...
صدای بازداشت شدگان …
اسامی اعدام شدگان …
صدور احکام اعدام …
ویدیو جدید از کشتهشدهها …
دعوا و نزاع بین گروههای مختلف …
جاوید شاه / لعنت بر سلطنتطلب …
به این سردرگمیِ خبرها که دغدغهها و نگرانیهای روزمره خودم رو هم اضافه میکنم، سرم گیج میره. ذهنم مدام در حالت آمادهباشه. قرار ندارم. حس میکنم باید یه کاری بکنم، حتی اگه اون کار فقط مرتب کردن ذهن خودم باشه.
از خودم پرسیدم چی دست منه؟ چی رو میتونم مدیریت کنم؟
اولین جواب این بود: یه قدم عقبتر بایستم و تصویر بزرگتر رو ببینم. تا نفهمم تو چه زمین بازیای هستم، نمیتونم بفهمم چطور باید حرکت کنم.
دو تا متغیر برام پررنگ شد:
اول اینکه جنگ میشه یا توافق؟
دوم اینکه ساختار حاکمیت همینطور ادامه پیدا میکنه یا تغییر میکنه؟ (نحوه تغییر فعلاً موضوع من نیست.)
با این دوتا متغیر یاد ماتریسهای دودویی مجید افتادم و دستبه کار شدم. چهارتا سناریو به ذهنم رسید:
سناریوی اول: تثبیت پر تنش (جنگ + پابرجا موندن ساختار)
در کوتاهمدت احتمال شوک شدید اقتصادی بالاست: جهش قیمت ارز، اختلال در زنجیره تأمین، کمبود بعضی کالاها، محدودیتهای اینترنتی و امنیتی. فضای اجتماعی بستهتر میشه؛ تحمل نقد کمتر میشه و اولویت میره سمت «بقا».
در میانمدت، اگر جنگ فرسایشی بشه، جامعه وارد فاز خستگی جمعی میشه. مهاجرت شدت میگیره، سرمایه انسانی بیشتر از قبل کاهش پیدا میکنه، کسبوکارها کوچکتر میشن یا به زیرزمین میرن (تقویت اقتصاد غیررسمی).
در بلندمدت، ساختار بدون تغییر باقی میمونه اما با منابع محدودتر و جامعهای فرسودهتر و قطعا بیاعتمادتر.
در بعد فردی یعنی چی؟ یعنی احتمالاً نااطمینانی مالی و شغلی بالا میره. برنامهریزی بلندمدت سخت میشه. باید بیشتر روی تابآوری روانی و انعطاف حرفهای کار کرد. «کمریسکتر زندگی کردن» تبدیل میشه به استراتژی غالب.
سناریوی دوم: گذار در آتش (جنگ + تغییر ساختار)
کوتاهمدت میتونه پرآشوبترین حالت باشه. هم فشار بیرونی هست، هم تغییر درونی. خلأ قدرت، رقابت گروهها، نااطمینانی حقوقی و اقتصادی. ممکنه برای مدتی هیچ قاعده پایداری وجود نداشته باشه.
میانمدت به این بستگی داره که آیا یک نظم جدید سریع شکل میگیره یا نه. اگر مدیریت نشه، خطر بیثباتی مزمن، تورم افسارگسیخته و ناامنی اجتماعی بالاست. اگر مدیریت بشه، میتونه شروع بازسازی باشه.
بلندمدت در بهترین حالت به ساختاری متفاوت و شاید پاسخگوتر ختم میشه، اما با هزینههای سنگین انسانی و اقتصادی.
در بعد فردی یعنی باید آمادهی تغییرات ناگهانی باشم؛ از قوانین گرفته تا ارزش پول و حتی تعریف فرصتها. شبکه ارتباطی، مهارتهای قابل انتقال و آمادگی برای جابهجایی جغرافیایی اهمیت حیاتی پیدا میکنه.
سناریوی سوم: اصلاح در سایه توافق (توافق + پابرجا موندن ساختار)
کوتاهمدت احتمالاً تنفس اقتصادی ایجاد میکنه: کاهش نسبی نرخ ارز، افزایش فروش نفت، بهبود محدود دسترسی به بازارهای جهانی. فضای روانی جامعه کمی سبکتر میشه.
در میانمدت اگر اصلاحات عمیق صورت نگیره، رشد اقتصادی میتونه مقطعی باشه. شکافهای اجتماعی باقی میمونه و دوباره با اولین تنش خارجی یا داخلی، بازارها ملتهب میشن.
بلندمدت یا به سمت ثبات تدریجی میره یا دوباره وارد چرخه تنش و توافق میشه.
در بعد فردی یعنی فرصتهای شغلی کمی بیشتر میشن، امکان برنامهریزی میانمدت بهتر میشه، اما همچنان باید محتاط بود. خوشبینی افراطی در این سناریو میتونه خطرناک باشه چون ساختار پایه تغییر نکرده.
سناریوی چهارم: فصل بازنویسی (توافق + تغییر ساختار)
کوتاهمدت ترکیبی از هیجان و اضطرابه. بازارها واکنش مثبت نشون میدن اما نااطمینانی سیاسی همچنان بالاست.
میانمدت دوره بازنویسی قوانین، بازطراحی نهادها و احتمالاً بازتعریف رابطه دولت و جامعهست. سرمایهگذاری خارجی میتونه برگرده اگر ثبات نهادی شکل بگیره.
بلندمدت، در صورت مدیریت درست، امکان رشد پایدارتر، بهبود محیطزیست با سیاستگذاری عقلانیتر و بازسازی اعتماد اجتماعی وجود داره.
در بعد فردی این میتونه بیشترین افق رو باز کنه؛ فرصتهای جدید، کسبوکارهای تازه، امکان مشارکت مدنی بیشتر. اما همچنان نیاز به صبر و سازگاری با دوره گذار هست.
دیدن این چهار سناریو کنار هم، یه چیز رو برام شفافتر میکنه: مسئله اصلی این نیست که کدومش اتفاق میافته؛ در کوتاه مدت اوضاع اصلا خوب نخواهد بود و مسئله اینه که من چطور میتونم طوری زندگی کنم که هر کدوم از سناریوها (یا حتی سناریویی خارج از این احتمالات) رخ داد، من بتونم دووم بیارم و ادامه بدم؟
برای همین انعطافپذیری برام دیگه یه مفهوم انتزاعی نیست؛ تبدیل شده به یه ضرورت واقعی. یعنی خودم رو به یک روایت قطعی گره نزنم. یعنی کاری کنم که شغلم، مهارتم، حتی محل زندگی امروزم تنها گزینههای موجود روی میز نباشن. یعنی چند مسیر نیمهباز داشته باشم تا اگر زمین بازی ناگهان عوض شد، کاملاً بیدفاع و غافلگیر نشم.
واقعیت اینه که نقش من در رقم خوردن خودِ این سناریوها خیلی محدوده؛ شاید نزدیک به صفر. من نه سر میز مذاکرهام، نه تو اتاق فرمان جنگ. اما در اینکه چقدر آمادهام، چقدر سبکبارم، چقدر میتونم خودم رو تطبیق بدم، سهم دارم. عاملیت من شاید در «رخداد» ناچیز باشه، اما در «واکنش» صفر نیست.
شاید فردا اینترنت قطع بشه. شاید صبح که بیدار میشم، تصمیمهایی گرفته شده باشه که هیچ نقشی درش نداشتم. این سطح از بیاطمینانی واقعیه و انکارش فایدهای نداره.
اما یه چیز رو میتونم برای خودم قطعی کنم: تا وقتی نفس میکشم، ادامه میدم. نه از سر خوشبینی و نه چون امید دارم، که مدتهاست واژه امید برام رنگ باخته. بیشتر از سر مسئولیتی که نسبت به خودم حس میکنم؛ اینکه وقتی به عقب نگاه میکنم، بدونم در حد توانم عقب نکشیدم، جا نزدم و تا تهش رفتم.