از وقتی مسافرها یادشون میاد، ایستگاه اتوبوس به همین شکلی که الان هست، بوده و تغییری نکرده الا به آدم هاش. چهارتا نیمکت با چوب روسی و جلا زده شده و یک سقف گاهی از جنس یونولیت که نیمکت هارو احاطه کرده بود و با شیشه های سکوریت، بین حریم ایستگاه و پیاده رو فاصله ایجاد کرده بود. پشت ایستگاه یک آپارتمان مرتفع و کوچه ی بن بست، و حاشیه ی خیابون اصلی هم مغازه های تعمیرات و لوازم یدکی خودرو وجود داشتند. اونور خیابون هم که درمانگاه و پمپ بنزین و دانشگاه و سالن ورزشی و پارک و انتهای خیابون اصلی که منتهی می شد به بولوار و پاتوق کارگرهای سر گذر بود.
گاهی تحمل این حجم از هیاهو و غرش وسایل نقلیه شخصی و عمومی برای ساکنین اون محله، غیر قابل باور به نظر می رسید. یک محفظه ی مکعب مربعی جدید داخل ایستگاه برای شارژ کارت بلیط اتوبوس جوش داده بودن اما هنوز دستگاه کارتخوانش تعبیه نشده بود. اتوبوس ها از پنج و نیم صبح راه می افتادن و تا حدود نه شب سرویس دهی می کردند. برخی از خطوط اتوبوسرانی هم از شب تا صبح، با نرخ متفاوت سرویس دهی می کردند.
با اینکه آسفالت خیابون و کوچه آنچنان چنگی به دل نمی زد، همیشه تمیز و جارو زده بودند. اینقدر قسمت های مختلف طول خیابون رو برش و کنده بودن و پر کرده بودن که نمیشد تشخیص داد راه آسفالت اصلی کدوم هستش. خط کشی های سفید هم همگی دچار رنگ پریدگی و پاک شدگی شده بودن. خیابون مثل یک شلوار جین خرکار هزار بار وصله شده به چشم می اومد. هنوز وسط خیابون ها به فاصله ی هر صد متر یک دریچه ی چاه فاضلاب و تیر چراغ برق خودنمایی می کرد. اگر یه بارون می زد، نیمکت های ایستگاه خیس می شدند. خیابون رو آب بر می داشت. کفش ها و جوراب ها همگی پر از گل و شل می شدند.
دور و بر ایستگاه ته سیگارهای با پنجه ی پا له شده به چشم می اومد و یادآور استرس ها و اندوه ها و شور و شوق عاشقانه ی دو نفر و ژست های روشنفکرانه ی دیگری و عادت روزانه ی ناشتایی رو در ذهن تصویر می کرد.
پنج شنبه ساعت ده و سه دقیقه صبح بود. صندلی های ایستگاه میزبان آدم های رنگاوارنگی بودند که چند نفر هم به دلیل کمبود جا دور و بر ایستگاه به انتهای خیابان اونور چهارراه چشم دوخته بودند. از این فاصله گداها و دستفروش ها و جوراب فروش ها و اسفند دود کن ها و گل فروش ها و روزنامه فروش ها به چشم نمی آمدند.
بیشتر از آقا و پسر توی ایستگاه، خانم و دختر خانم و دختر مدرسه ای توی ایستگاه منتظر بودند. از یک طرف ایستگاه به طرف دیگه ش خانم اولی که تازه نشسته بود، چادری بود و کیف روی دوشی ش از زیر چادر قلمبه شده بیرون زده بود. قدش نسبتا کوتاه بود و ابروهای کشیده داشت. هم رنگ چادر مشکیش یک ماسک مشکی هم به صورتش زده بود انگار که هنوز براش دوران کرونا تموم نشده بود. مشخصا با چادری که از روی مانتو مقنعه پوشیده بود، موهای بلندی داشت چرا که موهای از پشت کپه شده و بسته شده ش به چشم می اومد. نگاه نافظ و گیرایی داشت.
دختر مدرسه ای که مانتو بلند سرمه ای و مقنعه داشت، موهاشو چتری شونه کرده بود و صورت ریزی داشت. لاغر و نحیف و با کفش های کتونی هر از گاهی بلند می شد و قدم می زد و به کوچه پشتی نگاه می کرد. بنظر منتظر هم کلاسیش بود.
از اون دست خیابون یه عده دختر از داخل کوچه اومدن بیرون و بعد از عبور از عرض خیابون قدم زنان به سمت ایستگاه در حرکت بودند. دخترای دانشگاه بیشتر از دبیرستانی ها به خودشون می رسیدن و آزادی های بیشتری داشتند. یکمی زیر ابرو بر می داشتن و برق لب و رژ و لباسای کمی برجسته بعضا با موهای مدل دار شاید بافته شده به کمک بینی های نوک گیری شده میومدن و چهره ی کمی رنگ پریده ی شهر رو آب و رنگ می بخشیدن.
پسر بچه های مدرسه ای معمولا توی پاییز هودی به تن می کردند و ایر پادهارو دوتایی اشتراکی استفاده می کردند و معمولا رپ داخلی و خارجی گوش می کردن. مدرسه های غیر دولتی خیلی بیشتر از دو دهه قبل مورد اقبال قرار می گرفتند و این مدارس هم زیاد کاری با ظاهر بچه ها نداشتند. موی فرفری و بلند و لباسای اسلش و گشاد و کفش کتونی، خیلی از نظرشون دوست داشتنی و خواستنی بود.
یه خانم مسن هم که کمی هیکل بود، با گوشی توی دستش خودش رو سرگرم مطالب شبکه های اجتماعی کرده بود. یک دختر بالای سی سال هم کنارش نشسته بود که بنظر می اومد از این نیروهای قراردادی باشه که روزهای کاری هفته شش و نیم صبح تا چهار بعد از ظهر موظف بودند و ماهی پنج تا هفت میلیون بدون بیمه و عیدی بهشون می دادن. یه مانتو و مقنعه و کفش کمی لژ دار و یک کیف مشکی روی دوشش و کمی آرایش که توی محیط کار آراسته باشه، نگاهش رو به چهارراه و ماشین های پشت چراغ معطوف کرده بود.
و من.
من اگر شانس می آوردم و نیمکت خالی بود، باید اون قسمتی از ایستگاه می نشستم که بتونم از دور تشخیص بدم کدوم خط در حال اومدن هستش. برای کم لباس پوشیدن زیاد غر شنیده بودم و پنی سیلین به تعداد کافی نوش جون کرده بودم. از کتاب کر و کثیفم که گاهی در کنار آهنگ گوش کردن در اتوبوس می خوندم تا برگه هام و نوشته افزارم همگی مهمان یک کیف اداری یکی دو سال کارکرده بودن و در کنار شال دور گردنم با من هم قدم می شدند.
اتوبوس اومد و طبق معمول اونی نبود که من منتظرش بودم و نصف کمتر آدم هایی که منتظر بودند از جاشون بلند شدند و قدم به خیابون گذاشتند.