ساعت زنگ دار گوشیش، به غیر از روزهای آخر هفته، روی ساعت 5 صبح کوک شده بود. بیدار می شد. ساعت رو خاموش می کرد و تا زنگ هشدار بعدی، ساعت شش و ربع، توی رختخواب کف زمین پهن شده یا به کارهای روزانه ی اون روزش فکر می کرد. یا برای خودش برنامه ریزی می کرد. یا وقتش رو به تماشای محتوای شبکه های اجتماعی اختصاص می داد.
شب هایی که خانواده ش خونه نبودن، لباس و کیف ش رو توی حال روی یکی از صندلی ها آویز می کرد تا برای فردای تکراریش، همه چی آماده باشه. انگار که قبل خوابیدن، بیدار شده بود. اونقدر خسته بود که ساعت ده الی ده و نیم خوابش ببره. وسواس فکری داشت و وقتش رو روی فکر کردن صرف این می کرد که برنامه های فرداش رو چطور عملی کنه. برنامه هایی که بیست سالی بود با یک ترتیب و روال معمول تکرار شده بودن. در نتیجه تا ساعت های دوازده و نیم الی یک شب خوابیدن جسمی ش به تعویق می افتاد. فکرش شاید بیست سال از جسمش پیرتر شده بود و از این جهت بود که همیشه یک ربع کمتر یا بیشتر قبل از ساعت زنگدارش، توی رختخواب بیدار و با چشم های باز به سقف خیره شده بود. زندگی روتین و داشتن همسری که اهم مسئولیت های خونه زندگی رو، از جمله بچه داری و تمیز کاری و پخت و پز، به عهده داشت، نه اونقدر خسته ش می کرد که محتاج یک خواب راحت ش کنه، نه اونقدر در اون انگیزه ایجاد می کرد که برای تحول شرایط زندگیش، قدم مهمی برداره. اونچه توی فکر شلوغ و پر مشغله ش می گذشت، عموما توی ذهنش دفن می شد.
معمولا زیر یک دقیقه لباساش رو می پوشید و کیفش زیر بغل، کفش هاش رو پاش می کرد و به سمت ایستگاه اتوبوس گام می زد تا ده دقیقه ای به ایستگاه برسه. خونه شون توی یه کوچه ی نسبتا باریک که تا سر کوچه کمتر از یک دقیقه پیاده روی طلب می کرد و متصل به یک کوچه ی پهن تر می شد که اون هم تا سر کوچه چهار دقیقه پیاده روی رو به خودش اختصاص می داد. سر کوچه که منتهی می شد به بولوار، دو تا از این سطل آشغالای بزرگ شهرداری گذاشته بودن که گاهی آشغالای شبانه روز رو در اون قرار می داد. گاهی تمایل نداشت که آشغالارو اونجا بذاره چراکه دوست نداشت یک زباله گرد دور و بر سطل ها پرسه بزنه. گاهی هم چاره ای نداشت و آشغالارو می انداخت داخل سطل و با گام های کمی عجول تر چشم می دوخت به ماشین ها تا ببینه حین عبور از عرض خیابون در حال گذر نباشند.
گام هایی با کفش های بدون بند مجبور بودند برخی از قسمت های بولوار رو تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس یا پس و پیش کنند، یا بین پیاده رو و سواره رو جابه جا بشوند و یا مجبور بودند از مسیر دوچرخه عبور کنند. طی شبانه روز با فواصل کوتاه و بلند، کارگرهای سر گذر به ماشین های در حال عبور زل می زدند.
قبلا همیشه کیفش رو دست راستش می گرفت چون راست دست بود. یه جا خونده بود که برای حفظ چهارچوب بدن، باید تعادل وزنه هایی که بلند می کنه رعایت بشه. در نتیجه بعضی وقت ها کیفش رو دست چپ و سایر مواقع با دست راست می گرفت. با دستی که آزاد بود معمولا به حالت نیمه بر افراشته و متقارن با دست دیگرش حرکتش می داد. در همین حین نوک انگشتاش رو خیلی آروم و بی اختیار به هم دیگه می مالید و توی این سمفونی، لب ها نیز زیر لب زمزمه ای رو تلقین می کردند. این اتفاق به این معنی نبود که نسبت به محیط پیرامون ش بی تفاوت بود. بلکه به این معنی بود که اینقدر کار همیشگی رو تکرار کرده بود که دیگه برای انجام دادنش نیازی به تمرکز و توجه نداشت. خودشو می رسوند به وسط بولوار که معمولا اون وقت از روز خلوت بود. بعد مجدد طرف دیگر بولوار رو رد می کرد و به پیاده رو پناه می برد. طی این روتین بی پایان، خیال بافی های حماسی رو توی ذهن خودش می ساخت و خودش رو قهرمان اون داستان های خیالی قرار می داد. طبق معمول ساعت شش و سی و پنج دقیقه بود و چند قدم دیگه، عمر عرض بولوار به پایان می رسید تا وقتی که دوباره از سر کار برگرده و بولوار جان دوباره ای بگیره.
***
پنجمین پیامک تمدید بیمه براش ارسال شده بود و برای اینکه یادش بمونه، پیامک هارو باز نکرده بود. اون موقع که برای گواهینامه، کارت پایان خدمت می خواستن، داشت بجای پدرش که کمرش علیل شده بود، روی پیکان وانت لخ لخیش کار می کرد. از میدون بار تا بولوار و تا جاده و رسوندن سبزی و میوه به روستا، ده دوازده سالی می شد که بدون گواهینامه تردد می کرد و یکی دو باری هم که جلوشو گرفته بودن، با هندونه و ناهار سر راهی، کار رو با یه قبض جریمه اضافه بار جمع و جور کرده بود. اونقدر خوش شانس بود که توی ریش و تپلی صورت، به برادر زنش شبیه باشه و برای صدور قبض جریمه جز کارت ماشین و گواهینامه، چیز دیگه ای ازش نخوان.
دوران عقد پسرش نم نم داشت تموم می شد و به هر ضرب و زوری بود، پول پیش خونه ی اجاره ای رو برای عروس دوماد جور کرده بود و قرار بود تا دو سال کرایه خونه ی پسر و عروسش رو گردن بگیره. هر موقع مجالی پیش می اومد تا دوزار برای خودش یه گوشه بذاره، هزینه های یه زندگی لکنده بهش فشار می آوردن تا خرج شون کنه. هر چی بچه ها بزرگتر می شدن، دغدغه هاشون هم برای ننه باباهاشون بزرگ تر می شد. زور خودش به کرایه ی داخل شهر نمی رسید و اطراف شهر، یکجا که شهرک سازی کرده بودن و خونه های 85 متری ساخته بودن، علی الحساب کرایه کرده بود. پیکان وانت قراضه ش دیگه از معاینه فنی گذشته بود و زهوارش در رفته بود. وام خودروهای فرسوده گرفته بود و برای یه نیسان آبی ثبت نام کرده بود. وانته هم که آنچنان جایی نداشت که بشه بیشتر بار زد و یکی دو روستای دیگه هم بار برد و دوزار بیشتر گیر آدم بیاد. یا اگر بارهم می زد، ماشین راه نمی رفت.
یکی دو بار بهش پیشنهاد داده بودن که دویست سیصد گرم جنس جا به جا کنه که قبول نکرده بود. و الا وضعش بهتر از این حرف ها می بود. حتی یه بارم وسوسه شد که تا جور کردن پول یه نیسان، جنس جا به جا کنه، ولی زنش نذاشته بود.
اگر با ماشین دنده مرده راه می رفت، یه دفعه خاموش می شد و باید دوباره با هل دادن روشنش می کرد. نه شاگرد داشت، نه پول شاگرد و نه دیگه کسی مثل سابق حسب نوع دوستی از ماشینش پیاده می شد تا توی هل دادن کمکش کنه. باید کل مسیر رفت و برگشت رو پر گاز می رفت.
کار میدون بار نصف شب ساعتای دو سه شب انجام می شد و تا بارش رو جفت و جور می کرد و به بولوار می رسید، ساعت حدود شش و نیم می شد. زنش برای رفت و برگشتش دو تا ساندویچ نون پنیر کره و یه فلاسک چایی گذاشته بود. یکمم تخمه و توت خشک توی پلاستیک فریزر ریخته بود واسش تا توی مسیر سرگرم باشه.
پر گاز رانندگی می کرد. چند قطره از کره ریخته بود روی شلوارش و دستش رو برد سمت دستمال کاغذی و در عین حال چراغی که سبز بود زرد شده بود و حوصله نداشت یه دور دیگه پشت چراغ توی خلوتی اون وقت از صبح بمونه. ساعت شش و سی و چهار دقیقه و چهل ثانیه بود.
***
گزارش پزشکی قانونی رسید؟
بله قربان. تصادف منجر به فوت آنی و غیر عمد.
غیر عمد رو کی تشخیص داده؟
کروکی راهنمایی رانندگی.
ساعت؟
شش و سی و پنج دقیقه ی صبح
تاریخ؟
23 آبان
خلاصه ی کروکی راهنمایی رانندگی؟
عبور عابر پیاده از عرض بولوار. دیدن خودرو شاسی بلند لکسوس. تشخیص عدم توانایی در به اتمام رساندن گذر از عرض پیاده رو توسط عابر پیاده. اقدام به برگشت به کنار بولوار. کم کردن نسبی سرعت توسط راننده لکسوس. عدم رعایت فاصله طولی پیکان وانت پشت سر لکسوس و اقدام به سبقت از راست وقتی راننده لکسوس سرعت خود را کم می کند. ...
راننده پیکان وانت علارغم سرعت، فاصله ش طوری نبوده که عابر پیاده رو نبینه. کیفیت سیستم ترمز وانتی؟
کارشناس دادگستری میگه عدم استاندارد. خودرو اسقاطی بوده.
چطور بیمه ش کردن پس؟
بیمه نداره. گواهینامه هم مال برادر زنشه. ماشین هم به نام زنشه.
ادامه بده!
عابر پیاده سعی می کنه به سمت کنار بولوار عقب بره تا دو تا خودرو رد بشن. اما نمی تونه به موقع اقدام کنه.
عابر پیاده هر دو ماشین رو دیده بود. کارش اینه که هر روز به مقصد محل کار از اون بولوار رد بشه. همچین خطایی جور در نمیاد.
عابر حتی می خواسته عبورش تکمیل کنه و خودشو به وسط بولوار برسونه. از طرفی راننده وانت ساندویچ دستش بوده و داشته شلوار کره ای شده ش رو تمیز می کرده. اکثر اوقات، توی این مسیری که هر روز تره بار حمل می کنه، اصلا کسی رو نمی بینه. بچه مدرسه ای ها معمولا ده دقیقه به هفت میرن ایستگاه اتوبوس و یا کارمندا معمولا ماشین دارن.
خب چرا نگرفته روی لکسوس؟ ده دوازده میلیارد پولشه. دیه یک نفر نهایتا نهصد تومنه.
توی روتین ذهنش، اینطوری تعریف شده که یه وقت به ماشین دیگه نزنه. کشیده کنار. یه دفعه عابر جلوی چشماش سبز میشه و ... در اصل توی بولوار سه بانده، نباید پس از برخورد، بدن عابر پیاده به جدول کنار بولوار می رسید. هر جفتشون هل شدن و تا می تونستن به کنار کشیدن اما برخورد اجتناب ناپذیر بوده. وضعیت تاهل؟
عابر پیاده صاحب دو فرزند پسر.
اولیا دم؟
پدرش هفتاد سالشه و در قید حیات.
راننده؟
یه دختر متاهل با سه فرزند. یه پسر تازه داماد که قبل عید مجلس عروسیشه.
نکته ی دیگه ای؟
خیر قربان. وقتی برخورد رخ میده، راننده لکسوس صد متر جلوتر ترمز می زنه و تماس و اورژانس و پلیس و ادامه ماجرا.
پرونده و راننده رو بفرستین دادسرا
بله قربان.