
وقتی ساعت دیواری از کار افتاد، همه فکر کردند باتریاش تمام شده. اما آن ساعت آگاهانه ایستاده بود. مگر ایستادگی چیست...
جز لحظهای که زمان تصمیم میگیرد فرمان نبرد؟
ساعت میدانست اگر باز هم بتپد، آدمها باز خواهند دوید؛
از صبحی به فردا، از آرزویی به فراموشی. در دوری بیحاصل.
پس ایستاد،
نه از ناتوانی،
از اعتراض.
عقربهها مثل دو دست گرهخورده ماندند؛
یکی به گذشته، یکی به آینده،
و میانشان «اکنون» نفس کشید.
ساعت فهمید ایستادگی گاهی یعنی؛
اجازه بدهی جهان
خودش را
ببیند.