ویرگول
ورودثبت نام
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
خواندن ۴ دقیقه·۸ ماه پیش

"بستنی قیفی دو نفره"

صبح بود و نور آفتاب نرم و گرم، از پنجره‌ی اتاق روی تخت خالی کنار من تابیده بود .

دست‌هایم را زیر سر گذاشتم و به سقف نگاه کردم؛

همان سقفی که صدای نفس‌های آرام تو را دیگر نمی‌شنید.

هوای خنک بهاری وارد اتاق شده بود و بوی گل‌های یاس و نرگس از باغچه‌ی کوچک حیاط به مشام می‌رسید؛

اما درون من پر از سکوت و خلا بود، مثل همان اتاق، مثل همان تخت، مثل روزهایی که دیگر تو نیستی.

لبخند زدم و از تخت بلند شدم، لباسهایم را پوشیدم و راهی شدم ، به سوی کوچه‌ی پایینی، همان کوچه‌ای که هر بار با هم می‌رفتیم و می‌گفتی:

«می‌خوای یه بستنی قیفی بخوریم؟»

رفتنم بی‌هدف بود، اما هر قدم مرا به یاد تو می‌آورد.

باد کمی می وزید و برگ‌های خشک روی آسفالت کوچه میرقصیدند،

و من دنبال خاطراتی بودم که هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند.

رسیدم به مغازه‌ی کوچک بستنی‌فروشی؛

پیرمرد پشت ویترین با همان نگاه مهربان، اما چروکیده، نگاهم کرد و گفت:

«مدت‌هاست نمی‌بینمت.»

لبخند زدم و گفتم:

«یه بستنی ساده می‌خوام، لطفاً.»

او سرش را تکان داد و بستنی را از توی فریزر بیرون آورد.

وقتی پول را دادم، نگاهش به من گیر کرد و پرسید:

«اون یکی رو نمی‌خوای؟»

چیزی نگفتم.

اما در دلم، صدای تو را شنیدم که می‌گفتی:

«بستنی دو نفره، حتی وقتی یه نفری بیشتر می‌چسبه.»

برگشتم و گفتم:

«بله، اون یکی شکلاتی رو هم لطفاً.»

با بستنی‌ها به سمت همان نیمکت چوبی کنار کوچه رفتم.

نشستم، بستنی ساده را باز کردم و از طعم شیرین و سردش لذت بردم؛

یکی را کنار خودم گذاشتم، روی نیمکت، جای تو.

چند دقیقه‌ای گذشت ، بچه‌ها در کوچه بازی می‌کردند،

صدای خنده‌شان که به گوش می‌رسید، دلم را کمی گرم کرد؛

خاطراتی از روزهایی که کنار هم بودیم و زندگی ساده و شیرینی که داشتیم ، به سراغم آمد

بستنی شکلاتی روی نیمکت کم‌کم آب می‌شد؛

قطره‌های شیرین روی چوب‌ها می‌لغزیدند و من به یاد تو با قطره‌های اشک نشستم،

اشکی که وقتی کسی می‌رود، بی‌صدا و آرام روی گونه‌ها جاری می‌شود.

دستم را دراز کردم و به آن بستنی نگاه کردم،

و در دلم گفتم:

«شاید روزی برگردی،

شاید این بستنی دو نفره باز هم برای ما باشد.»

بستنی شکلاتی کنارم، آرام آرام آب می‌شد و روی نیمکت چوبی شره می‌کرد.

مثل حرف‌هایی که نگفته می ماند، و در ته دل تلخ می مان

د .

خورشید کمی بالا آمده بود و کوچه‌ خلوت‌تر.

صدای بچه‌ها رفته بود، صدای کلاغی آمد که نشست روی سیم برق، و بعد هیچ.

نگاه کردم به آن بستنی نیمه‌آب‌شده.

و ناگهان یاد آن عصر افتادم.

آخرین باری که آمدیم اینجا...

یهو ، باران گرفت .

تو خندیدی و گفتی: «بستنی ، بدون چتر؟!»

و من گفتم: «هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از بستنی خوردن زیر بارون نیست.»

خندیدی.

اون خنده‌ی خاص...

همونی که اول لب‌هات جمع می‌شد، بعد چشمات می‌خندیدن، بعد سرت رو پایین انداختی.

دو تا بستنی گرفتیم.

تو شکلاتی، من وانیلی.

نشستیم روی همین نیمکت.

بارون، نرم می‌بارید و بستنی توی دست‌هامون زود آب می‌شد.

تو گفتی:

«زندگی هم همین‌طوره… تا بیای لذت ببری، می‌ذاره و می‌ره. باید همون لحظه که هست، لیسش بزنی!»

و هر دومون خندیدیم.

یه خنده‌ی واقعی. از اون خنده‌هایی که دیگه نیست.

به خودم اومدم.

دستم را دراز کردم. بستنی شکلاتی حالا از قیف جدا شده بود و روی کاغذ ریخته بود.

گفتم: «باشه. تسلیم.»

و تکه‌کاغذ را با بستنی برداشتم، انداختم در سطل زباله‌ی گوشه‌ی کوچه.

نه برای اینکه فراموشت کرده باشم،

برای اینکه بفهمم بعضی چیزا، وقتی آب می‌شن، باید بذاری برن.

از نیمکت بلند شدم.

کوچه هنوز همون بود.

درخت انار ته کوچه، هنوز انار نداده بود.

اما من…

برای اولین بار، سبک بودم.

رفتم،

با یه بستنی ساده که هنوز تهش مونده بود.

و لبخندی نصفه‌نیمه…

کوچه را تا ته رفتم.

انگار پاهایم خودشان راه را بلد بودند.

سر خیابان، ایستادم. کمی مکث کردم. دلم نمی‌خواست به خونه برگردم .

نه به اون اتاق. نه به آن پنجره‌ای که همیشه منتظر کسی می‌ماند که دیگر نمی‌آید.

قدم‌زنان رفتم سمت پارک کوچک محله.

همان‌جایی که گاهی با هم می‌اومدیم و تو از بچه‌هایی که تاب می‌خوردند عکس می‌گرفتی.

می‌گفتی:

«باید لحظه ها رو قاپید، همین حالا. بعدش دیگه نیست.»

روی یکی از نیمکت‌ها نشستم.

بوی چمنِ تازه‌زده فضا را پر کرده بود. چند کودک بازی می‌کردند و زنی میانسال با ژاکت سبز زیتونی، روی نیمکت روبه‌رو کتابی در دست داشت.

نگاهش اما روی صفحه نبود.

داشت مرا نگاه می‌کرد.

لبخند آرامی زد و بعد، دوباره سرش را به کتاب فرو برد.

برای لحظه‌ای حس کردم شاید تو باشی.

در چهره‌ی غریبه‌ها دنبالت می‌گشتم.

دوباره به فکر فرو رفتم.

به اولین‌باری که بستنی دو نفره گرفتیم.

به آن ظهر تابستانی،

و تو گفتی:

«اگه روزی تنها شدی، بستنی دو نفره بخر. یکی‌شو بخور، یکی‌شو بذار کنار خودت.

چند دقیقه گذشت.

زن روبه‌رو از جایش بلند شد.

لحظه‌ای مکث کرد، به سمت من آمد و گفت:

«ببخشید، این افتاد از کیفتون فکر کنم.»

یک کاغذ کوچک توی دستش بود.

گفتم: «مال من نیست...»

اما تا گرفتمش، فهمیدم آشناست.

دستخط تو بود.

کوچک، مورب، با آن حروف خاص.

روی کاغذ نوشته بود:

«بعضی خاطره‌ها برای فراموش شدن نیستن، برای زندگی کردنن.

تا وقتی که از نو بتونی بستنی دو نفره بخری…

نه برای کسی، فقط برای خودت و لبخندت.»

نفسم بند آمد.

نگاهم را بلند کردم، زن رفته بود.

هیچ‌جا نبود.

کاغذ را آرام تا کردم، گذاشتم در جیبم،

و بلند شدم.

این‌بار، به سمت خانه برمی‌گشتم.

نه با دل‌تنگی،

با دلی که هنوز خالی بود،

اما در حال پر شدن.

خاطرات شیرین گذشته؟ مواجهه با تنهایی؟ تازه در زنشخصیت؟

۳
۰
Farshad vahed
Farshad vahed
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید