ویرگول
ورودثبت نام
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
Farshad vahed
خواندن ۳ دقیقه·۹ ماه پیش

"دفتر باز"



ایستگاه، سال‌ها بود که متروکه شده بود.
دیواره ای ترک برداشته، تابلوی زنگ‌زده، و نیمکت چوبی‌اش کمی لق شده بود.
اما هنوز سر جای خودش بود.
همان‌جا، کنار خیابانِ فراموش‌شده‌ای که حالا فقط خاطره‌ی عبور داشت.

پیرمرد هر غروب می‌آمد.
با کت قهوه‌ای رنگ‌و‌رفته‌اش،
و یک دفتر چرمی قدیمی که با نخ‌ بسته شده بود.
کنار نیمکت می‌نشست، دفتر را باز می‌کرد،
خودنویسی بیرون می‌آورد و چیزی می‌نوشت.

آدم‌ها نگاهش می‌کردند، بی‌آنکه چیزی بپرسند.
شاید فکر می‌کردند دیوانه است.
شاید فکر می‌کردند شاعر است.
اما کسی نپرسید: چه می‌نویسی؟

تا آن روز...
جوانی از دور آمد. دل‌گرفته، چشم‌خسته، با شانه‌هایی افتاده.
نگاهش به دفتر افتاد.
ایستاد و پرسید:
ـ چی می‌نویسی، پدرجان؟

پیرمرد لبخند زد، همان‌طور که فقط پیرمردها بلدند؛
آرام، مهربان، بی‌توقع.
و گفت:
ـ زندگی‌ام رو.
نه اون‌چیزی که گذشته،
اون‌چیزی که هنوز می‌تونم عوضش کنم.

جوان نشست.
برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، خستگی‌اش را روی نیمکت جا گذاشت.
پیرمرد دفتر را به او داد.
و گفت:
ـ صفحه‌ی بعدی مال توئه.

جوان خودنویس را گرفت.
دستش لرزید.
لحظه‌ای سکوت کرد و نوشت:

«می‌خواهم جایی بروم که خودم را گم نکرده باشم.
می‌خواهم زندگی کنم، نه فقط دوام بیاورم.»

پیرمرد لبخند زد.
گفت:
ـ حالا دیگه این دفتر، بازه...
برای همه‌ی آدم‌هایی که هنوز حرفی نگفته دارن.

جوان رفت، اما دیگر همان آدم قبلی نبود.

سال‌ها گذشت.
پیرمرد دیگر نمی‌آمد.
نیمکت ساکت مانده بود.

و روزی، مردی برگشت.
نه دیگر جوان،
اما هنوز با خودنویس همان سال‌ها پیش.
نشست.
دفتر را از کیفش درآورد.
همان دفتر.
همان خط.

نوشت:

«آمدم.
رفتم.
شکستم.
دوست داشتم.
ترک شدم.
ساختم.
و حالا برگشتم...
با خودم.»

لبخندی زد.
نفس عمیقی کشید.
و دفتر را بست، اما گره نخ را باز گذاشت.

دفتر را گذاشت روی نیمکت.
باز.
در صفحه‌ای سفید.

رفت.

نوجوانی از دور آمد.
چشم‌هایش پر از تردید بود، مثل کسی که نمی‌داند بماند یا بگذرد.

نیمکت را دید.
دفتر را.
خودنویس را.
نشست.
آرام، مثل احترام گذاشتن به چیزی مقدس.

ورق زد.
خطوطی با تاریخ‌های محو.
جملاتی از آدم‌هایی که انگار روزی در همین لحظه گیر کرده بودند.

صفحه‌ی آخر را دید.
خطی تازه، دقیق و با دستخطی متفاوت نوشته شده بود:

«اگر این را می‌خوانی، یعنی هنوز امیدی هست.
اما بدان... من که بودم، دیگر نیستم.
تو که هستی، هنوز می‌توانی باشی.
بنویس—پیش از آن‌که دیر شود.»

نوجوان لرزید.
دستی روی نوشته کشید.
زیر آن، یک اسم بود.
اسم خودش.

خشکش زد.
کلمات را دوباره خواند.
نام خودش، با دستخط خودش…
در صفحه‌ای که هنوز ننوشته بود.

برگشت.
پشت صفحه چیزی نوشته شده بود. با جوهری خشک:

«گاهی آینده، قبل از تو می‌نویسد.
فقط اگر جرأت کنی بخوانی‌اش.»

نوجوان دیگر نه ترسید، نه شک کرد.
خودنویس را برداشت.
و نوشت:

«پس این بار… من آینده را می‌نویسم.»

و وقتی بلند شد، دفتر بسته نشد.
چون دیگر، آینده بسته نمی‌شد.


زندگیت، دفتر سفیدی‌ست که هیچ‌کس جز تو حق نوشتن در آن را ندارد.
نه آن‌ها که قضاوتت کردند،
نه آن‌هایی که رفتند بی‌آن‌که بفهمند چرا مانده بودی...

هر صبح، اولین جمله از تو آغاز می‌شود.
حتی اگر دیروز نقطه‌ی پایانی بود،
امروز می‌تواند شروع یک فصل تازه باشد.

گاهی لازم نیست قهرمان باشی،
کافی‌ست صدای خودت را فراموش نکنی،
در سکوت، در باران، در ایستگاهی خالی...
جایی میان چیزهایی که نگفتی.

پس بنویس، حتی اگر با دستانی لرزان...
چون این داستان، فقط برای یک نفر معنا دارد:
:" تو ":

دفتر
۲
۰
Farshad vahed
Farshad vahed
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید