الهی شکایت به خود میبرم ..
شکایت زخود نزد خود میبرم ..
شکایت ز روزی که فریاد مرد
بروزی که فردا چو دیروز رفت
بروزی که من مرده ام .اوبرفت
شکایت بروزی که در یک سرا
سراسر همه توپ بود وبرفت
شکایت بروزی که در میمکم
چرا می نگشتم .مگر بی قلم
شکایت بروزی که سنت شدم
شدم دام مرغ وندیدم. منم
به کارت رسیدم .گهی سرد بود
به کامش رسیدم .ولی قهر بود
به این کوچکی .گوشه ای بیصدا
نوشتم خدایا مکن. امتحان .
نوشتم خدایا گهی صبر کن
گهی مثل قاضی تو هم رحم کن .
نوشتم که در انتها ایخدای وجود
توهم اندکی بر همه نذر کن .