سحر بود ومن و نور چراغی
خدا بود وسری بی سر صدایی
نشستم درکناره جوی آبی
که تاشاید ببینم راز راهی
بدیدم آب هم از جو گذشته
نمای ماه هم درپشت ابری
نه مهتابی نه آبی. نه سوادی
همی دیدم روم. بی کوله باری......
https://t.me/joinchat/AAAAAFJGCkdNu_9WKBnkmw