ویرگول
ورودثبت نام
فـــ... هستم
فـــ... هستممن یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
فـــ... هستم
فـــ... هستم
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

برای شبی که ماه نیمه بود.

راه می‌روم و زنی را می‌بینم که شبیه خاله نرگس است. می‌گویم چند وقت است او را ندیده‌ام؟ می‌پرسم اصلا چند بار او را دیده‌ام؟
نمی‌دانم.
شلوغ است و آدم‌های زیادی اینجا هستند که هربار مرا خیالاتی می‌کنند. شاید دایی، عمه یا هر فامیل دیگری را اینجا ببینم. اما ممکن نیست. اگر آمده بودند حتما به ما می‌گفتند. پس بی‌خیال کار نگاه کردن به چهره‌ها می‌شوم و چشم می‌اندازم ببینم ورودی بانوان کجاست.
گنبد طلایی را می‌بینم. همان‌جایی که قرار بود با فاطمه شماره ۳ (سه دوست به نام فاطمه دارم، با خودم -اگر اسم یسنا را حساب نکنیم- می‌شویم چهارتا :) بیایم و نشد و حالا تنها آمده‌ام.

شب جمعه است. می‌روم سمت چایخانه و شلوغی‌ مورد انتظارم منصرفم می‌کند. می‌پیچم سمت صحن انقلاب. اینجا گنبد طلا از همه‌ی جاها نزدیک‌تر و بزرگ‌تر است.

جلوتر می‌روم.

امروز کمی ناامید بودم. ناامیدی خوشایند. از آن ناامیدی‌ها که انتظار داری به نتایج مثبتی ختم شود چون می‌خواهی بار چیزهایی که می‌دانی جز اضطراب عایدی دیگری برایت ندارند را پایین بگذاری.

روی فرش می‌نشینم. صدای آدم‌ها، نوحه‌ها، خادم‌ها، زبان‌ عربی و فارسی و لهجه‌ها دورم می‌پیچند.
آنقدر مشهد مانده‌ام که لهجه‌‌ی خودم را جا گذاشته‌ام جنوب.
ماه روبه‌روی من است. با خودم مرور می‌کنم که سمت راستش روشن است پس نیمه‌ی اول ماه باید باشد. از نتایج کلاس ستاره‌شناسی است و برنامه‌گردانی زیر گنبد آسمان‌نما.


هوا کمی سرد است. می‌خواهم بروم سمت چایخانه شماره ۲، بیرون از حرم. البته اگر باز باشد (نبود).
قبل از بلند شدن با خودم می‌گویم من بالاخره به مقصد نهایی امروزم رسیده‌ام.

چایمشهددانشگاهدانشگاه فردوسیمهاجرت
۵
۰
فـــ... هستم
فـــ... هستم
من یه درونگرام که داره تلاش می کنه درونش رو هر چی بیشتر ببینه! بشناسه! و بپذیره! و البته رشد بده! حالا یا میشه یا نمیشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید