ویرگول
ورودثبت نام
Fateme
Fatemeنویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
Fateme
Fateme
خواندن ۱۰ دقیقه·۲ روز پیش

ما می‌توانیم، قسمت‌ چهارم:شمارش معکوس در تالار سایه‌ها

فصل دهم:

لحظه سرنوشت سازی بود، آنجل از جایگاه شهادت برخاست، آهارِ کت و دامن نقره‌ای‌اش در سکوتِ سالن خش‌خش کرد و موهای بلند و صافش را از روی شانه اش کنار زد، وقتی بلند می شد نگاهش را روی خودم احساس کردم، نگران بود، برایم سرتکان داد، گیج شدم یعنی چه؟

-اوهوم، اوهوم...

گلویش را صاف کرد که باعث شد لبهایش مانند یک خط، باریک شوند.

کالفر با تشر دست‌هایش را در هوا تکان داد: «بفرمایید دوشیزه! اینجا محل محاکمه‌ی من است، نه جایگاه شهادت این دو نفر.»

-بله موسیو، واقعیتش باید به حقیقتی اشاره کنم..... درواقع امروز برای پیگیری پرونده مجرمی خطرناک، به بایگانی رفته بودم که متوجه یک جای خالی شدم، یکی از پرونده ها نبود!

صبر کرد تا آنچه که گفته بود هضم شود، تمام حضار از جمله من نفس‌ در سینه‌مان حبس شده بود!

-و آن پرونده، پرونده کم اهمیتی نبود، در حقیقت.....پروندهٔ شرح مأموریت فوق محرمانه آقای وینکلی و دوشیزه ماریا بود! همان مأموریتی که آقای وینکلی در آن کشته شدند!

تنش جمع چند برابر شد نگاهی به آنجل انداختم او خیلی نگران بود که نکند مشکلی پیش بیاید، بهتر بود این قضیه را سریع تر به نفع خود تغییر دهم، آنجل تا الان هم خیلی به من کمک کرده بود، برایش سر تکان دادم و از گوشه چشم نگاهش کردم به این معنا که «می‌دانم، تو کارت را درست انجام دادی، بقیه‌اش با من.»

نفس راحتی کشید و نشست سرجایش. اما ناگهان جانسون با حالتی شتاب زده از جا پرید:« دروغ است موسیو! من خودم دیروز بایگانی را چک کردم. همه‌چیز سر جایش بود!»

این جانسون چه اش شده بود؟؟ داشت اوضاع را خراب می کرد.

-به نظرم حتی شما هم ممکن هست اشتباه کرده باشید موسیو! یا نکند اتفاقی برای پرونده افتاده که نمی خواهید ما برسی‌ِشان کنیم!؟

-نه خب من.....من.....

ناگهان آنجل انگار بخواهد خود را از شر موجودی کثیف خلاص کند داد زد:« پرونده ها در ساعت ۵ عصر اونجا بودن اما ناگهان در ساعت ۷ دیگه نبودن، بهترین نتیجه گیری که می‌شه کرد اینکه... اون ها دزدیده شدن!.»

با قدردانی به آنجل نگاه کردم، تصمیم گرفتم از شوک ایجاد شده استفاده کنم و اوضاع را دردست بگیرم:« موسیو کالفر، ملاحظه کردید، به طور قطع آن شخصی که پرونده رادزدیده است خیانتکار اصلی است! مشخص است که من تمام دیروز در مأموریت بوده ام و تا آخر شب هم در خانه ام بوده ام ، حتی شاهد هم دارم، حالا...»

رو کردم به سمت هافمن:« سوالی از شما دارم موسیو هافمن.»

هافمن با چهره ای مضطرب سعی کرد حفظ حالت کند، اما تابلو بود که تلاشش شکست خورده!

آب دهانش را قورت داد:« بفرمایید موسیو.»

-شما دیروز از ساعت ۷ تا ۸ کجا بودید؟؟

-به شما چه ربطی داره که ایشون ساعت ۷ تا ۸ کجا بودن! خوبه که یه آدم این کاره اینجا نشسته! نکنه شما قصد توهین به ایشون رو دارید!

جانسون ناگهانی وسط حرفم پریده بود، جوری خشکم زد که فرصت نکردنم جوابش را بدهم.

هافمن چیزی برای قدردانی از جانسون گفت، واضح بود که خودش هم از حمایت جانسون تعجب کرده است ، اما دیگر هیچ چیز نمی شنیدم، این، آن جانسون قدیمی نبود!

با هشدار های زیرلبی آنجل به دنیای واقعی برگشتم، وقتی به خودم آمدم دیدم همه چی علیه من است و کالفر دارد می‌گوید:« پس تصمیم گرفته شد، موسیو مانستر شما تمام اختیاراتتون به عنوانِ جاسوس عملیاتی درجه دو را از دست می دید و به جاسوس دفتریِ رتبه چهار تنزّل پیدا می‌کنید!» چکشش حکم امضای پای نامه را داشت، آن را بلند، اما......

-صبر کنید موسیو! با تمام احترامی که برایتان قائل هستم از شما تقاضا دارم، شخصی رو برای اطمینان حاصل کردن از صلاحیت موضوع بفرستید، لطفاً!

با خودم گفتم:« تنها راه همین است، تنها راه اثبات بی‌گناهی‌ام، کوچک کردن خودم برای دیگران!

بقیه کارها با آرامش و روال عادی انجام شد. شخصی آمد و رفت اما برگشتش مهم بود، به آنجل نگاه کردم در نگاهش عذر خواهی و دلگرمی موج می‌زد، خنده ام گرفت، از زمان بچگی اش هیچ تغییری نکرده بود، هنوز احساست پرشور و قوی‌ای داشت.

مدتی گذشت، یادم آمد که تا جایی ساعت های گذشته را می شمردم اما بعد از آن حسابشان از دستم در رفت.

کسی آمد و درگوش دربان چیزی گفت، دربان تکرار کرد:«موسیو کالفر شخصی که به دفتر بایگانی فرستاده بودید، چیییییی!؟»

همگی برگشتیم و دربان را با قیافه ای بهت زده یافتیم، اگر در شرایط دیگری بودیم مرد با آن لباس دکمه دار و کوتاه قرمز، باعث خنده‌ام می‌شد!

اما، متاسفانه اما های زنگی من تمامی نداشت!

دربان خودش را جمع و جور کرد و جوری که انگار خودش هم از خبری که قرار بود به ما بگوید وحشت داشت، صورتش را در هم کشید ، به سمت شخص خبرآورنده رو کرد، متاسفانه او رفته بود! دربان زیر لبی تکرار کرد:«اون مرده؟»

این چهارمین خبر تکان دهنده ای بود که آن روز شنیدم.

آنجل خشکش زده بود ، جانسون سکوت سردی کرده بود، هافمن سرش را پایین انداخته بود اما می شد لبخند موذیانه‌اش را از زیر نقابش دید و در نهایت کالفر ، پشت میزش مثل گچ سفید شده بود. جمله ای را پشت سر هم تکرار می کرد:« مرده، آه اون مرده، وای! اون مرده!.»

الان وقتش بود مطمئنم دیگر هیچ کس جرئتِ مخالفت با من را نداشت.

-خب موسیو کالفر، چه توضیحی دارید؟ فکر کنم گفتید همه چیز تحت کنترلتان است!

سکوت، سرم را بالا گرفتم، درست است همه چیز به نفع من است، جنگ تازه شروع شده بود!

-به شما پیشنهاد می‌کنم شخصی را برای بررسی و تحقیق راجع به علت اصلی، مأمور کنید، مخصوصاً الان که پای قتل یک انسان در میان است....اوه و اگر حمل بر خودستایی نمی شود، باید به عرضتان برسانم که، فکر می‌کنم بنده برای این کار شخص مناسبی هستم!

-مانسسسستررررررررررررر!

صدای فریاد کالفر در سرسرا پیچید و به مقر اصلی رسید، تمام حاضران در مقر به سالن محاکمه آمدند تا ببیند چه خبر شده است در آن لحظه، کالفر، مثل یک کوه یخی که از درون فرو بریزد، آرام روی میز پهن شد، همهمه مقر را برداشت.

۲۰ دقیقه بعد جنگ پایان یافته بود، کالفر با آن هیکل گنده اش روی چهارپایه چوبی نشسته بود و آب قند می خورد که یک دفعه با لیوانش به من اشاره کرد و باعث شد کمی از محتویات آن روی زمین برق افتاده و کِرِم رنگ دادگاه بریزد:« باشه مانستر! تو می تونی روی این پرونده تحقیق کنی و وینکلی را پیدا کنی و برگردونی اینجا، اما، برای این کار تنها ۷ روز مهلت داری! »

جوری رفتار می کرد که انگار سخاوت به خرج داده، اما از نگاه من تنها می‌خواست خودش را از این قضیه خلاص کند!

پوزخندی زدم:« حتما قربان.»

من برده بودم، همین برایم بس بود، حالا، حتی برای گرفتن این مأمورت تمام مقر شاهد بودند و باید به دستوراتم عمل می کردند!

-قربان! یه نامه از رئیسِ رؤسا رسیده است!

بله متاسفانه بدبختی ما تمامی نداشت، این قضیه خیلی عجیب بود و بوی انتقام می داد، انتقام از دوستی قدیمی که دیگر زنده نبود! نگاهم را در سرسرا چرخاندم، همه فکشان تا زمین رسیده بود، مسیو کالفر به زمین نگاه می‌کرد و نگاهی سردرگم داشت، هافمن از ترس می‌لرزید، آنجل با چشمانی خیره به من زل زده بود و جانسون چشمانش را بست و با لحنی تأسف بار گفت:« دوباره شروع کرد!»

بالاخره کالفر گفت:« خب چرا مثل چوب خشک آنجا ایستاده ای، همان جا نایست! بیا جلو احمق! نامه را بده من!»

فصل یازدهم:

-مانستر، یک نگاه به این بنداز، می‌بینی! یک نفر تمام اطلاعات مربوط به پرونده وینکلی و ماریا را از تمام سوابق حذف کرده!

من و آنجل در اتاق نمورِ بایگانی، میان کوهی از کاغذهای کاهی، به بن‌بست خورد بودیم. نامه‌ی «موسیو ردکلیف» روی میزِ لرزانِ بایگانی دهن‌کجی می‌کرد؛ دستوری صریح برای پیدا کردن وینکلی و انتقالش به مقر اصلی. این پنجمین اتفاقِ شگفت‌آورِ امروز بود، آن هم از طرف کسی مثل ردکلیف. او معمولاً مهربان یا کمک‌کننده نبود؛ برعکس، همیشه در بدتر کردنِ اوضاع تخصص داشت. انگار در این بازیِ جدید، جای او و جانسون عوض شده بود!

-موسیو رابرت جکسون مانستر! اصلاً گوش می‌کنی چی می‌گم!؟

صدای آنجل مانند موجی، کشتیِ افکارم را شکست و باعث شد نگاهم را از پنجرهٔ نه چندان صمیمی بایگانی بگیرم.

-اوه ببخشید آنجل..... کجا بودیم؟

-باید یه نگاه به این پرونده ها بندازی. شایداز روی حفره‌های خالی، بتونیم اطلاعات حذف شده رو حدس بزنیم.

-بله، ایده‌ی خوبیه. در واقع… چطوره این کار رو خودت انجام بدی و من هم برم سراغِ بایگانیِ راکد؟ شاید اونجا چیزی از زیر دستشون در رفته باشه. نظرت چیه؟

-آه، خیلی، خوب!

به سمت بایگانی راکد حرکت کردم....

-مانستر؟ -بله، آنجل؟

سرش را کج کرد، انگار می‌توانست افکارم را بخواند.

-همه چی درست می‌شه، ما می‌تونیم.

رمز «ما می‌توانیم» به اولین دیدار من و آنجل در کودکی بر می‌گشت، از یادآوری آن خاطره لبخند به لب آوردم،:«معلومه، ما همیشه تونستیم!»

سر تکان داد و لبخند گشاده ای زد:« یادت نره تو امروز از یه مرگ حتمی نجات پیدا کردی!

سپس حواسش را به پرونده ها داد.

در راه بایگانی راکد فکرم را روی ۴ سالی که به عنوان جاسوس به دولت خدمت می‌کردم و زندگی اشرافی‌ام متمرکز کردم؛ همچنان که خاطرات خاک گرفته‌ام را مرور می‌کردم به شب ۲۳ دسامبر سال ۲۰۱۰ رسیدم، اون سال پر از درد و خون بود، سالی که وینکلی و ماریا به آن مأموریت کذایی رفتند و پس از ۳ شب آزگار ماریا درحالی که قطرات خون ازش جاری بود، استخوان دنده‌اش شکسته بود و جای جای پوستش سوختگی درجه ۲ به چشم می‌خورد، اما بازهم او ماریا بود! ثابت و مقتدر قدم برمی‌داشت، تا اینکه به جانسون رسید، و در کمال تعجب همه، روی کف سرامیکیِ پایگاه زانو زد:« متأسفم قربان، مأموریت شکست خورد.»

آنجل سراسیمه به کمک ماریا رفت تا بلند شود، او زیر لب تکرار می‌کرد:« وینکلی مرد، وینکلی مرد.»

اوضاع قمر در عقربی بود، جانسون برای کاهش تنش جمع دستور داده همگی برگردند سر پستشان، رو به من کرد، احساس کردم می‌خواهد حرفی بزند اما نگفت، چشمانش را بست و با تأسف سر تکان داد، می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید، تاریخ تکرار شده بود! ، پس از آن شب هیچ کس از اتفاقی که در آن مأموریت افتاده بود، نپرسید.

موج های خروشان افکارم با رسیدن به در حلبی داده های راکد، ساکن شدند، چندبار خودم را به در کوبیدم تا باز شود، با گشوده شدن در با شتاب به داخل پرتاب شدم، ایستادم و اطراف را نگاه کردم، سال ها بود که این اتاق فراموش شده بود! صدای موش و جانورانی موذی به گوشم رسید.

باریکه نوری از شکافی که به پنچره می‌مانست، بیرون می‌زد و فضای اتاق را دچار تضاد کرده بود، با خودم گفتم، خب، شروع می‌کنم، و به سمت کپه‌ای خاک گرفته حرکت کردم.

حدود ۲ ساعت از وروردم گذشته بود و میان پرونده هایی گیر افتاده بودم که مربوط به حداقل ۶ سال قبل از ورودم بود در میان پرونده های دولتی و اطلاعات ذهنی خود سرگردان بودم، و تلاش می‌کردم میان هردو نقطه مشترکی پیدا کنم

-موسیو مانستر؟

دور و برم را نگاه کردم، مردی لاغر و نزار بود با همان لباس مخصوص دربانان، اما دکمه‌های سر آستینیش به رنگ قرمز آجری بود، رنگ مخصوص ردکلیف!

مرد که دید حرفی نمی‌زنم تصمیم گرفت ادامه دهد:« (اِکسکوزه موآ) Excusez-moi موسیو خانمی که کت و دامن نقره‌ای داشتند به من گفتند که می توانم شما را اینجا پیدا کنم.»

-بی ادبی من را ببخشید، چه کاری می‌توانم برایتان انجام دهم؟

می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید، مثل روز روشن بود....

مرد دهانش را باز کرد تا خبر را بگوید، اما به جای صدای او صدای زنانه‌ای از دور شنیده شد:« زود باشید بیاید کمک یه نفر اینجا غش کرده، اوه خدای من، مرده!

صدا از اتاق بایگانی می‌آمد، تنها یک جواب به ذهنم رسید، آنجل!

نمی‌دانم چه طور در ۷ ثانیه خودم را به اتاق رساندم، هر لحظه از ذهنم می‌گذشت،‌ او نمی تواند مرده باشد، نباید بمیری آنجل تو به من قول دادی!

به اتاق بایگانی رسیدم، سرعتم را کم کردم و نفس نفس زنان در چهارچوب در ایستادم،‌ صندلی های چوبی سازمان برعکس شده بودند و در کناره قفسه پرونده ها خون به چشم می‌خورد، در گوشه یکی از جعبه های فلزی خون جاری بود،‌ شخص را از پشت به آن کوبیده بودند، اما هیچ کس در اتاق نبود!

داستان ادامه دارد.........

پی‌نوشت:

پایان قسمت چهارم

دوستان عزیز و همراهان داستان «ما می‌توانیم»، Je suis désolé، صمیمانه عذرخواهی من را بپذیرید که در این نوبت تنها ۲ فصل (فصل ۱۰ و ۱۱) منتشر شد. به دلیل حساسیتِ بالای این صحنه‌ها و جزئیاتی که برای ساختن اتمسفرِ بایگانی و دادگاه نیاز بود، ترجیح دادم کیفیت را فدای کمیت نکنم. از همراهی و صبوری شما ممنونم. منتظر نظرات و حدس‌هایتان درباره سرنوشت آنجل هستم! 🕵️‍♂️ قلم‌تان سبز.

خیلی ممنون که تا اینجای داستان با من همراه بودید❤️

فصل های منتشر شده از « ما می توانیم » را می‌توانید از اینجا ببینید:

ما می توانیم، قسمت اول:سایه هایی در مه

ما می توانیم، قسمت دوم:بازگشت به دالان گلوله ها

ما می توانیم، قسمت سوم:قمار با کدهای سوخته

داستان جناییمعماییجاسوسی
۰
۰
Fateme
Fateme
نویسنده جهانی است که در جسم انسانی اسیر شده است. - ویکتور هوگو -
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید