
فصل چهارم:
جانسون گفت:«تو دیگه کیو کشتی!؟» حالتی عصبی و نگران داشت، چشم چپش نبض می زد! نمی دانم چرا؟ این اولین دفعه ای نبود که دوشیزه ماریا خون آلود به جلسه می پیوست.
دوشیزه ماریا اَخمی کرد و با اِکراه به سمت دوشیزه آنجل رفت. نگاهی کوتاه بین آن دو رد و بدل شد، سپس نشست.
هافمن که شاد و خندان با سینی چای برگشته بود، تا چشمش به دوشیزه ماریا افتاد، بیدرنگ شخصی را فرستاد تا جعبه کمکهای اولیه را بیاورد. بعد با ترس و لرز در طول اتاق سرد و تاریک هیئترئیسه حرکت کرد، صندلی دیگری از گوشه اتاق برداشت و سعی کرد آن را به طرف میز بکشد؛ از بخت بدش صندلی خراب بود و مدام جیرجیر میکرد.
دوشیزه ماریا بازدم تندی را رها کرد و طُرّهی آویزان روی پیشانیاش را به بالا پرتاب کرد. هافمن همان لحظه تصمیم گرفت، روی آن صندلی نامتعادل بنشیند،که تصمیم خوبی نبود، زیرا صندلی در اثر شتاب، به عقب پرت شد و هافمن هاجوواج روی زمین ماند.
ماریا یکی از همان پوزخندهای شیطانیاش را زد.
آنجل که برای این اوضاع تأسف میخورد، رو به من کرد و گفت:
«آیا ایشون به چیز دیگهای اشاره کردند؟ مثلاً اینکه… آقا در چه شرایطی بودند؟»
گفتم:
«دوشیزه لَری توضیح دادند، که انگار ایشون منتظر کسی یا چیزی بودن و دو کیسه زبالهی بزرگ هم در دست داشتن. البته خاطر نشان کردند که تا قبل از اینکه آقا زیرِ نور تیرِ چراغبرق بایستن، نمیتونستن بهدرستی ببیننشون.»
نگاهی به ماریا انداختم. او معمولاً خیلی کمحرف بود، اما ناگهان احساس کردم میخواهد چیزی بگوید.
ـ وینکلی زندهس.
هافمن که هنوز سعی می کرد از روی زمین بلند شود، در هوا معلق ماند و با تعجب پرسید:«تو از کجا میدونی؟»
ماریا شانه بالا انداخت و انگار که دارد حقیقتی عادی را بیان می کند، گفت:«خودش بهم گفت.»
مدتی اتاق در سکوتی دهشتناک فرو رفت. جانسون بالاخره دست از تماشای ما برداشت و آهی کشید؛ ناگهان پیرتر از همیشه به نظرم آمد، رو به ماریا کرد و گفت:«دوشیزه، لطفاً به ما بگید چی شده. متأسفانه ما جرج رو از دست دادیم و نمیتونیم از او بازجویی کنیم.»
حتی به خودش زحمت نداد، به من چشمغره برود.
فصل پنجم:
عاشق شدن کار راحتی است؛ اما پایبند بودن به آن سخت…
نگران نباشید، دیوانه نشدهام! فقط مثل همیشه دارم از باریکهراهی به سمت دالانِ کوچکم میروم و غرق در آن فکرهای همیشگی میشوم. حالا که جرج راهِ عمارتم را به نظامیها نشان داده، باید چند روزی اینجا مخفی شوم. مخفیگاهم حالا شبیه خرابهای شده که نظامیان بارها برای تمرینِ تیراندازی از آن استفاده کردهاند. قبلاً اینجا سکونتگاه اصلیام بود، اما از وقتی پایم به جامعهی اشراف باز شد و برای سازمان جاسوسی کردم، عمارت را عوض کردم، حالا دوباره باید به کنج عزلت خود برگردم؛ البته شرایطم با گذشته خیلی متفاوت است… و حالا میتوانم به آنچه ماریا گفت، بیشتر فکر کنم. وینکلی زنده است؛ باورنکردنی بود!. در حال حرکت در آن باریکه راه به حرف های ماریا فکر کردم:
-برام نامه نوشت!
جانسون خمیده تر از همیشه گفت:« میشه اون نامه را ببینم؟»
-نه سوزوندمش! خودش گفته بود.
کم کم داشت از جملات کوتاه و مقطع ماریا حالم بهم می خورد، فکر می کردم حتی با وجود شواهد دوشیزه لری بازم ممکنه وینکلی زنده نباشه اما این خبر که اون نامه نوشته.... نمی دونستم که باید خوش حال باشم یا ناراحت.
سعی کردم بحث را به جای درستی هدایت کنم، درگیر شدن با ماریا کار درستی نبود،:« دوشیزه می شه بگید داخل اون نامه چه چیزی نوشته شده بود که ایشون از شما خواستن بسوزونینش؟
-فقط گفته بود که باید آقای بِیلی رو بکشم.» شانه بالا انداخت:« خب منم کشتم.»
دوشیزه ماریا از جا برخاست و همه مان را با کله ای پر از سوال و دهان هایی باز ترک کرد. اونقدر این موضوع غیر قابل هضم بود که هیچ کس حتی به خودش زحمت نداد جلویش را بگیرد!
به خودم برگشتم و این خانه....، شاید باور پذیر نباشد، اما روزگاری در این دالان کوچک عشق جاری بود، اما الان با سنگدلی تمام توسط گلوله ها احاطه شده است؛ راه باریکه ای که من و دوستانم با شور جوانی خود در آن می دویدیم؛ هم اکنون با علف های هرز و برگ ها پوشانده شده و باغچه سبزیجات کنار خانه پر از خار و حشره شده است. فکر نکنم ایجا دیگر جای زندگی انسان باشد.
اینجا جای زندگی ارواح است، ارواحی مثل من که زندگی فراموششان کرده!
هنگامی که پدرم را در سن ۱۳ سالگی از دست دادم، حتی با وجود مادرم هیچ وقت آن پسر بانشاط و سرزنده قدیمی نشدم، همانیکه همیشه نفر اول در انجام هر کار ریسک پذیر و پایان پذیر با خنده های سرخوشانه بود، طعنه بزرگی است؛ آنجل همیشه این را با شوخی به من گوشزد می کند، که من خیلی سرد هستم، اما با برگشت خاطرات قدیمی تغییراتم برایم به وضوح مشخص شده اند، چیزهایی که همیشه در مغزم داخل اتاقی کوچک زندانییشان کرده بودم و با چفتی محکم درش را بسته بودم.
به کبله قدیمی رسیدم مانند دوستی قدیمی به نشانه سلام برایش سر تکان دادم، بازکردن در قدیمی کلبه کار نسبتا راحتی بود چون تقریباً از جا درآمده بود، اساسیه خانه همان جور بود که راهایشان کرده بودم هنگامی که جانسون شتاب زده از در وارد شد و گفت:« مانستر، زود باش خارجی های دارند می آیند!»
از آن روز ۴ سال می گذرد، هنوز لیوان قهوه ای که در ۱۸ سالگی از آن می نوشیدم روی میز چوبی خانه جاخوش کرده بود، کمی امیدوار شدم، با وجود شلیک گلوله ها هنوز تابلوی خانوادگی مان جایش روی دیوار بود.
-شاید کمی خاک گرفته و نابود شده باشد اما برای گذراندن یک شب خوب است نه؟
-چی می خوای هافمن؟؟
جوری رفتار می کرد انگار نه انگار چند ساعت پیش در جلسه چه طور از ترسِ ماریا به خود می پیچید، مردک مغرور!
-جانسون گفت بیام ببینم اوضاع مرتبه یا نه، نمی دونم چرا فکر می کنه بعد این همه سال خارجی ها ممکنه هنوز اینجا رو زیر نظر داشته باشند.
آهی کشیدم در طول زندگی ۲۲ ساله ام با چنین آدم مسخره ای روبرو نشده بودم!
-خیلی خوب موسیو ممنون که اومدید، لطفا به ایشون بگید که همه چی برای امشب خوبه اما به احتمال زیاد برای چند شب آینده باید یه جای دیگه دست و پا کنیم، با اجازتان من دیگه بروم.
-صبر کن مانستر، چرا جانسون اینقدر با تو خوبه؟؟ تو حتی یه ممنون بهش نگفتی!
پوزخندی زدم جانسون ۳ سالی بیشتر نبود که به پایگاه آمده بود معلوم بود که قضیه را نمی داند، آن هم وقتی که در لیستِ سیاهم، مهرِ خیانت بر پیشانیاش بود!
-ببخشید هافمن، بهتره بری از یکی دیگه اطلاعات جمع کنی!.
-تو..، تو مردکِ....
هافمن را با قیافه ای خشمناک و بهت زده پشت سر گذاشتم.
حقیقت این است که، جانسون دوست پدرم بود و بعد از مرگش همهٔ تلاشش را برای کمک به من و مادرم کرد، اما من هیچ وقت به او روی خوش نشان ندادم، فکر کنم از لجبازی بچه گانه ام بود یا شاید دلیل دیگری داشت؟؟
فصل ششم:
خورشید طلایی از پشت پنجره های خاک گرفته و پوشانده شده با تارهای عنکبوت به خاکستری می مانست.
از روی چیزی که شبیه مبل دوران نوجوانیم بود بلند شدم، پالتویم، که دیشب پناهگاه چند حشره موذی شده بود، را از روی زمین برداشتم.
مشخص بود که امروز از صبحانه خبری نیست، مدت ها بود ارواح مهمان این خانه بودند!.
باید مثل همیشه دوباره گذشته ام را پشت سر می گذاشتم با خودم عهد بستم، دیگر به این خانه بر نمی گردم، از قاب چهار خط ِدر گذشتم و وارد فضای نیلگون شدم، این جا در روشنایی روز خیلی تغییر کرده بود! فرصت بررسی نداشتم باید به سرعت خودم را به مقر اصلی میرساندم قبل از اینکه هافمن برود و چغلیم را پیش رئیس بکند.
وقتی که دستگیره سرد و نقره ای ماشین را به سمت خود می کشاندم بار دیگر به خانه نگاهی انداختم، خداحافظ.
صندلی چرمی ماشین فشرده شد و دستهایم روی فرمان سیاه رنگ قرار گرفت، دنده را آزاد کردم و پدال گاز را فشار دادم همه چیز عادی بود. درست مثل آرامش قبل از طوفان.
ناگهان صدای ریز تیک تیکی را شنیدم که از صندوق می آمد، طوفان شروع شده بود، به سرعت از ماشین در حال حرکت بیرون پریدم. این یک سوء قصد بود، سوء قصدی به جان من!
داستان ادامه دارد.......
پی نوشت:
پایان قسمت دوم
مانستر فکر میکند همهچیز را دربارهی مرگِ وینکلی میداند؛ اما یک «زنده است» ساده، همهچیز را زیر سؤال میبرد.
اگر دوست داشتید بدانید در قسمت بعد چه رابطهای بین گذشتهی مانستر، جانسون و وینکلی رو میشود، دنبالم کن و نظرت رو همینجا بنویس؛ کامنتهات بهم کمک میکنه ادامهی داستان رو بهتر بنویسم.