ویرگول
ورودثبت نام
ایراندخت
ایراندخت
ایراندخت
ایراندخت
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

نام رمان:نژاد لبخند|نویسنده:فاطمه طبسی

به نام خالق گیتار عشق

برگ اول:

عصر دلتنگی رقص خاطرات آفتاب پاریس با آن لطافت خاص خودش سنگ فرش خیابان دشت مارس یا میدان مارس را نوازش می کرد این منظره تصویری بود که چندین بار در ذهنم حل شده بود برج ایفل صدای گام های نامنظم رهگذران و البته عطر دل انگیز قهوه یکی از کافه اتاقک اهورا بود انگاری که هویت این شهر بود اما امروز این زیبایی آشنا بر شانه هایم سنگینی می کرد نمی دانم یک حس هیجان انگیز داشتم هم مثل دلتنگی اما شاید به خاطر راضی نبودن پدر و مادرم این حس بهم القا می شد قدم زدن در این خیابون ها برایم همیشه نوع رقص بود رقص با خاطرات رقص با نورها اما امروز انگار پاهایم به جای بند بود انگار کسی آوای موسیقی دلنشین یا ریتم را کمی آهسته تر کرده بود در قیاس بین احساس بی نقص محیط و خستگی بیش از حد روحم گیج بودم و این تکرار همیشگی من در سفر به پاریس ایجاد می شد این تکرار برای من حکم یک شعر بسیار زیبا را داشت تیکه دیگر کلماتش روی زبانم لکنت می گرفتند بالاخره تسلیم این سنگینی شدم و بالاخره به سمت کافه رفتم که دیواره هایش با آجرهای قدیمی و قهوه ای پوشیده شده بود و یک تابلوی کوچک کج که نام کافه را بر دوش می کشد صاحبش را می شناختم دوستی نه چندان کمی بینمان بود جریان داشت داخل کاف دنیا کمی نرم تر شد نورپردازی گرم و نورانی بود همان طور که باید باشد عطر دانه های قهوه های برشته اندکی آویشن و کاغذ قدیمی در هوای کاف شناور بود نگاهم به سمت میز چوبی رفت اهورا پشت آن میز ایستاده بود نگاهش رو من ثابت ماند تبسمی با محبت زد و من هم متقابل لبخندی خسته زدم مشتری راست سرسری پران به سمتم اومد با هیجان گفت سلام خانم خانوما

هیجان انگیز
۲
۰
ایراندخت
ایراندخت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید