اوایل بهمن ماه است وهنوز از باران و برف خبری نیست انگار آسمان هم مانند مردم سرزمینش قصد ناسازگاری دارد. دریغ از یک قطره باران. تصمیم گرفتم روزم را با انرژی مضاعف شروع کنم. مثل هر روز به سمت محل کارم حرکت کردم. بعد از سوار شدن بیآرتی و دیدن شلوغی عجیب آن جمعیت با خودم فکر کردم "مردم کجا دارن میرن تو این کرونا و چرا چیزی اهمیت نداره براشون " اولین ایستگاه پیدا شدم وباید ادامه مسیر را با مترو میرفتم. از پلههای مترو پایین رفتم تا زودتر به محل کارم برسم. از قضا مترو شلوغ تر از قبل و تعداد دستفروشان مترو بیشتر از گذشته بود و هرکس برای خودش با صدای بلند تبلیغ میکرد. غرق افکار خودم بودم که متوجه شدم خانمی دارد با صدای بلند از مردم تقاضای خرید اجناسش را میکند و به کسانی که از او خرید نمیکنند ناسزا میگوید.«چرا از من چیزی نمیخرید.» «یه چیزی از من بخرید.» «تو رو خدا چقدر شما خسیساید، چی میشه یه چیزی ازمن بخرید» انقدر فریاد میزد و التماس میکرد که کاملا بهم ریختم. راستش من که با انرژی آمده بودم بیرون، سرم از دادوبیداد و ناسزاهایی که میداد. درد گرفت. همه فقط نگاهش میکردند و هیچکس حاضر نمیشد چیزی از او بخرد. بعد از سه ایستگاه ترجیح دادم پیاده شوم و با قطار بعدی به مسیرم ادامه دهم. با اینکه دیرم شده بود ولی چارهای نداشتم و نمیتوانستم دیگر جیغ و فریادهایش را تحمل کنم. آن دستفروش آن روز هیچ فروشی نداشت و با این کارش دقیقا نتیجه عکس میگرفت و بدون اینکه متوجه عواقب کارش باشد ادامه میداد. وقتی کسی به خواستههایش نمی رسد تصمیم میگیرد از دیگران انتقام بگیرد. اگر این دستفروش کمی تحمل میکرد یا تبلیغ خوبی برای محصولاتش داشت حتما کسی از او چیزی میخرید. متاسفانه گدایی در کشور ما به عادت یا تنبلی ناشی از کار نکردن تبدیل شده که افرادی ترجیح میدهند با گدایی، مظلوم نمایی کردن یا ازطرق مختلف به اصطلاح جیب مردم را خالی کنند. نبود سازماندهی و همراهی کردن و دلسوزاندن بیجای مردم برای این افراد موجب می شود که هیچگاه این افراد از این کار دست نکشند. مشابه این ماجرا را در چند سال گذشته در سفری که شهرستان داشتم دیده بودم. درسفری اتوبوس بین راه توقف کوتاهی برای ایست بازرسی داشت. پسر بچه ای با ظرف آدامس وارد اتوبوس شد و از تک تک مسافران میخواست آدامساز او بخرند ولی کسی از او چیزی نگرفت. هنگام پیاده شدن از اتوبوس نگاهی به کل افراد اتوبوس کرد وگفت:«یه مسلمون تو این اتوبوس نبود از من آدامس بخره.»همان لحظه با خودم فکر کردم شاید همه محتاج باشند ولی چرا توقع از دیگران در این حد در بین آنها ایجاد شده که بخواهند حرفشان را به کرسی بنشانند آیا همه اینها واقعا محتاج هستند یا از روی عادت و سنت خانوادگی به این کار روی آوردهاند. دستفروشی شغل بدی نیست، هرکسی برای امرار معاش خود باید بالاخره از جایی شروع کند، ولی این تفکر که چون من محتاجم پس همه مردم باید آنچه را که من تبلیغ می کنم، بخرند، کمی غیرمعقول و غیرمنطقی به نظر میآید. برگردیم به همان دستفروش مترو که اگر کمی صبور بود یا با زبان نرم و تبلیغ درست و سنجیده، میگفت من محتاجم اگه نیاز دارید از من بخرید شاید مشتریان بیشتری داشت. ولی با ناسزا گفتن نه تنها نتیجهای نخواهد داشت، بلکه حتی اگر کسی قصد خرید داشت کاملا پشیمان میشد. یادگیری اصول و روش صحیح تبلیغ کردن درسی است که همه ما باید در زندگی آن را یاد بگیریم.