ویرگول
ورودثبت نام
فرشته توفیق کیا
فرشته توفیق کیا
فرشته توفیق کیا
فرشته توفیق کیا
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

مرگِ آرامِ یک تماشاگر

موجودی غریب، با حرکتی نامأنوس، از شکافِ چهارگوشِ شیشه‌ای می‌جهد و با تمامِ ثقلِ هستی بر ستونِ پیشانی‌ام می‌کوبد. تکه‌تکه و عمیقاً در لایه‌های زیرین جمجمه نفوذ می‌کند؛ موجودی که قصد دارد آن توده‌ی سیاه، لکه‌دار و افسارگسیخته‌ را همان‌جا که تمامِ آشفتگی‌هایم جمع شده‌اند در قعرِ تاریکیِ خویش بجُرد و له کند. بویِ تیرِ کشیده شدن به دفاعِ آن کرهِ سرد و استوار را، مثلِ خون، بر فراز تنم حس می‌کنم.

در لابه‌لای سیاهچاله‌هایِ نورِ این ورقِ نازکِ زندگی، غرق و فرو می‌روم. این قالبِ زنجیرگونه، آرام آرام جامه‌ی سرخِ غروب را بر تن می‌کشد و چشمانم را با وحشی‌گری و غروری ناشناس به دندان می‌گیرد. با لرزشی لرزان، تک‌تکِ اجزایِ مجزایِ پیکرم را می‌کَمد و همچون بلعیده‌ای سخت، در گلو فرو می‌ریزد.

من، در میانِ طوفانِ صداهای مهتابی، رنگ‌ها، سایه‌ها، بوسه‌ها و عشق‌هایِ ناتمام، در حالِ «نیستی» می‌شوم؛ گویی هرآنچه در این صحنه‌ی مضحک «بودن» نقش بسته بود، به یادگار گرفته و در حالِ رخت‌براندن است. در نهایت، نرم و بی‌درنگ، پا به سوی رویا می‌گذارم و در تاروپودِ واقعیت، بی‌بندوبار راه می‌روم؛ چرا که گویی اصلاً «من» و «دیاری» برای زیستن نبوده است.

|یکم خرداد 1405/ 21:00 هشتاد و چهارمین روز جنگ|

مغزنوشتنجنگفروپاشیزندگی
۶
۰
فرشته توفیق کیا
فرشته توفیق کیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید