
چند روز است به دختر عمویم فکر میکنم. نامش از ذهنم پاک نمیشود و هرچه در لینکدین و اینستاگرام هم دنبالش گشتم، فایده نداشت. خاصیت نام خانوادگی ماست که هرچه بیشتر دنبال خودمان بگردیم، آرایشگاههای زنانهی بیشتری پیدا میکنیم. «برای تفریح در گوگل فروزان زیبایی را جستوجو کنید!»
خیلی عجیب است که آدم خانوادهاش را گم کند. البته دخترعموی ما خودش خواست که ما گمش کنیم. خودخواسته وسایلش را جمع کرد و اول از شهر و بعد از کشور رفت. مثل یک مسافر که فقط برای مدت کوتاهی کنار ما اقامت داشت به همین سادگی پایان آخرین جمله داستانش پیش ما یک نقطه گذاشت و دفتر دیگری را باز کرد.
اما من دلم برای این خانواده گمشده تنگ شده است. برای من، دخترعمویم بهسادگی «متفاوت» بود. او زمانی که من موسیقی نمیشناختم، دستم را گرفت و گذاشت میان موسیقیهایی که هنوز هم برایم غریبهاند اما دریچهای بودند میان من و دنیای بیرون. همین حالا که مینویسم ترکی که آن روزها زیاد گوش میداد در مغزم پلی میشود: نازی نازی به من بگو، کراوات چه رنگیش به من میاد؟
او در هجده سالگی رویاهایی داشت که من حالا در سی سالگی هم خیالشان نمیکنم. خوب که فکر میکنم میبینم در نوجوانی شاید فکر میکردم او ما را ترک کرده، اما حالا شاید شاید ما با تفاوتهایمان از قبل او را ترک کرده بودیم و صرفا چون دوستش داشتیم «زیاد هم دوستش داشتیم» میخواستیم حبسش کنیم. خیال میکنم شاید اگر او هم این را درک میکرد، سرنوشت رابطهمان خیلی فرق میکرد.
من حالا زیاد به او فکر میکنم و گاهی میان چهرههای غریبه دنبالش میگردم و ناگهان واقعیت تلخی را پیدا کردم. حتی اگر ببینمش هم نمیشناسمش. هیچ تصویری از او در ذهنم نیست! مگر میشود ما که این همه با هم زیستیم و خاطره داریم (نمیدانم او هم از من خاطرهای دارد یا نه!) بعد از ۱۵ سال دیگر هم را نشناسیم؟
دخترعمویم حالا مثل پدر و مادرش مثل یک خاطره دور شده است که انگار واقعیت ندارد. فقط مینویسم که شاید یک بار بخواند و اگر در خیابانی در یکی از شهرهای جهان از کنار هم گذشتیم، بداند که دلتنگش هستم اما چهره اش را یادم نیست! به دل نگیرد اگر نشناختمش و سفت در آغوش نگرفتمش.