امشب دلم گرفته بود. یه لحظه امید پیدا کردم که شاید بلاگ اسکای باز شده و میشه نوشت. اما امید واهی بود. تقریباً تقریبا ۵۰ روزی میشه که بلاگ اسکای بالا نمیاد و من یکی حداقل، خیلی امیدی به برگشتش ندارم.
اما این دلیل نمیشه که نیازم به تخلیه کم شده باشه. اتفاقاً زیاد هم شده. باید کلماتم رو تخلیه کنم. خوب نمینویسم، اما مهم نیست. نوشتن به ذهن نظم میده. خیلی از مشکلات رو میشه با به جای هزار بار مرور کردن با یه بار نوشتن حل کرد.
وقتی خواستم توی ویرگول ثبت نام کنم، به دلیل لطف برادران گرامی نسبت به اینترنت نتونستم با ایمیل ثبت نام کنم. پس مجبور شدم که شماره موبایل رو بزنم که این اصلا خبر خوبی نیست. یکی از خوبیهای بلاگ اسکای این بود که میتونستم واقعا بدون هیچ ترسی بنویسم، اما اینجا نه. حتی یه لحظه این ایده هم به ذهنم اومد که حالا که امکان لو رفتنم هست، شاید اصلا بد نباشه که کلا از ناشناسی در بیام و شناس بنویسم، شاید از دوستان کسی ما رو پیدا کرد. اما بیشتر که فکر کردم، دیدم همین آزادی اندکم رو هم اینجوری از خودم میگیرم.
و اما معرفی: یه دانشجو (الان ترم دهی!) در یکی از دانشگاههای تهران اما اهل یکی دیگر از شهرهای بزرگ ایران که به خواب خیلی علاقه داره.
هرچی خدا بخواد.