
پشت میز کارم نشسته بودم و به این فکر میکردم که دیگر اعتماد به نفسِ سابق را ندارم .
تایم اداری تمام شد وسایلم را جمع کردم و پیاده در تابستان گرم خوزستان راهی خانه شدم .
دوست داشتم آفتاب بخورد پسِ کله ام ،آنقدر که به نفس نفس بیوفتم.دوست داشتم چند دقیقه هم که شده فرصتی برای فکر کردن و استرس نداشته باشم .
حتی حاضر بودم آنقدر در گرما بمانم که بلاخره یک لیوان آب خنک بهم مزه بدهد و مرا ب زندگی برگرداند ...
افسردگی چیزِ عجیبیست ...اختلال دو قطبی چیزِ عجیبیست .به یکباره بی هیچ دلیل مشخصی وسط شادی هایت غم گریبانت را می گیرد ...
البته من معتقدم که بیماری دو قطبی ارثی نیست و خود به خود هم پیدایش نمیشود ...
برای من در ظاهر با یک حمله ی جنون یک هفته ای آغاز شد ...
اما تنها خودم میدونم که من از سالها قبل دست کم ده سال قبل مبتلا ب افسردگی بودم ،خانواده ام مخالف مراجعه ی من به روانپزشک بودند .و من برای حفظ غرورم هر روز یک دو قطبی را برای خودم رقم میزدم .از درون در حال انفجار بودم اما توی دبیرستان ،دختر شاد و سرخوش کلاس ...از درون در حال انفجار بودم و در فامیل دختر درس خوان و اینده دار .
از درون در حالِ انفجار بودم و چه کسی رازِ مرا میدانست؟
(شاید مادرم این پست را بخواند )
رازم این بود:"من عاشق شده بودم"
درست توی سن ۱۳ سالگی ...الان در سن ۲۸ سالگی معتقدم که خام و بچه نبودم .فرد اشتباهی را انتخاب کردم اما در مورد اینکه عشق چگونه احساسیست ،کاملا اگاه بودم ...
مردی ۲۵ ساله ،متاهل و ....بماند که چرا عاشق او شدم ...
بهرحال سالیان سال بغضم را قورت دادم و خندیدم تا زمانی که ۲۶ ساله شدم ...سالها بود هیچ خبری از محمد نداشتم ،به خودم گفته بودم این عشق اشتباه است باید فراموش شود ...اما بعد از حدود ۱۰ سال این شک به جانم افتاد که اصلا او زنده است یانه؟
پیج اینستاگرامش را بعد از ده سال باز کردم و اورا دیدم با چشم های غمگین و موهای جو گندمی ...
باور نمیکنم انقدر دوستش داشته باشم که تنها با دیدن غم درون چشم هایش دچار جنون شده باشم ...هنوز فکر میکنم شاید کسی چیزی به خوردم داده بود ...
به هرحال جنون را تجربه کردم ...
اوایل جنونم فکر میکردم محمد مرده است بعد فکر میکردم باید یک سری کارها انجام دهم تا از مرگش جلوگیری کنم ...
در ضمیر ناخوداگاهم شاید امن ترین فرد اطرافم استادم بود .اقایی که همسن پدرم است .تمام توهماتم را برای او پیامک میکردم و او جواب نمیداد .یک روز برایش پیامی عاشقانه فرستادم (خب درگیر جنون بودم ،قضاوت نکنید)با من تماس گرفت و نصیحتم کرد و گفت حتما با یک پزشک صحبت کنم !
بهرحال افراد دیگری هم در معرض جنون و هذیان من قرار گرفته اند ...
حالا که از جنون برگشته ام ...
به آدمی میمانم که توی قالبِ خودش تناسخ کرده است .
من تغییر کرده ام ،اما محیط و ادم های اطرافم مثل قبل است ...
و همه مرا همان شخصی میبینند که درگیر جنون بوده ...
پ.ن(هرگز در قالب خود ،تناسخ نکنید !)