
ساعت ۲۱:۰۰است ،چند دقیقه پیش شامم را تمام کردم و حالا توی رختخوابم ،دست و پایم از شدت خواب الودگی سر شده اما چشم هایم را بزور باز نگه میدارم ؛چون دوست دارم چیزی بنویسم .
شاید دلیل خواب الودگی ام مصرف داروهای اختلال دو قطبی باشد ...
استخوان هایم درد گرفته ،هر وقت خواب الود باشم و جلوی خوابیدنم را بگیرم اینطور میشود ...
اصلا نمیدانم از چه بنویسم .
این ماه ،خرداد ،دومین حقوقم را گرفتم .اما روحیه ی خوبی نداشتم و لذت کافی نبردم .بعد تصمیم گرفتم کمی ولخرجی کنم شاید مزه ی درامد داشتن را بهتر بچشم ...
دیروز دوتا از بسته هایی که سفارش دادم ب دستم رسید
دوتا قابِ گوشی

و کت و شلوارم

چندتا بسته ی دیگر هم دارم که هنوز ب دستم نرسیده ..
مثلا

چشمهایم بزور باز است .و باز دلم میخواهد چیزی بنویسم .
فردا جمعه است ...شوقش را دارم .یک روز استراحت .خوابِ اولِ صبح و...
از الان برای املت فردا صبح گرسنه شده ام
و ناهار با دستپختِ مامان ...
استخوان هایم باز درد می اید و من بازهم دوست دارم بنویسم .
از گرمای تابستان ،و مسیر کار تا خانه ام که پیاده طی میکنم...باد خنک کولر وقتی در خانه را باز میکنم و کلمن آب یخ ...بوی خورشت قیمه ی مامان که با بوی سالاد شیرازی ترکیب شده ...انتظار برای رسیدن پیام از یک دوستِ مجازی ...خواندن پست های علی حصام و ...
فکر کنم دیگر بهتر باشد بخوابم ...
راستی شاید شنبه بروم و وسایل نقاشی بخرم .
حالا دیگر میخوابم ،گرچه هنوز دوست دارم بنویسم ...
😴