روزی به خستگی هنجره ام
به چشمان کدر و کم فروغ م
به عهد های در هم شکسته م
به تصورات وارونه م
لبخند میزنم
و تو را ، تو را ، تو را
نگاه های وحشی ت که هر آن آنه مرا به نیش دندان میکشید
سخت در آغوش گرفتم
غافل از جراحتی که
حیات م از حیاط خاطراتت
جان از افیون به در نمی برد
