
دیروز که دیدمش پریشان بود و کلافه.نگاهم می کرد ولی انگار به یک صفحه ی سفید خیره شده بود.نمی فهمید مرا.بعد از چند دقیقه بی هوا پرید توی حرفم!
گفت :امروز دیدمش!تلاشم بی نتیجه بود.من تمام امکان های ملاقات تصادفی را به صفر رسانده بودم.من تمام رگهای اتصال را قطع کرده بودم.من تصمیم گرفته بودم که دیگر نخواهمش! البته چاره ای جز نخواستنش نداشتم.او رفته بود و پی اش دویدن،نفس گیر بود برایم.
من فراموشش کرده بودم.فراموش که نه!اصلا وقت نداشتم که انرژی نصفه نیمه ام را صرف فراموش کردنش کنم.او بخش کوچک، اما مهم زندگی ام بود.رفت!اما زندگی ام با تمام بیچارگی هایم، ادامه داشت.دیر آمد. به اندازه ی کافی حوصله برای معرکه گیری سر پیری نداشتم.آمد و چند صباحی،گرد زندگی پاشید به روزهایم و رفت.آمد و ریتم بدبختی هایم را ملایم تر کرد و رفت!قبل او کج دار و مریز،روزهایم را سپری می کردم.آمد و یک مدت دلم را قرص کرد و رفت!
من اصلا نمی خواستم که از یاد ببرمش.من به حضورش در قلبم ،هر چند گم و نامفهوم نیاز داشتم.من هر شب که مچ دست آرتروزی ام را به امید تسکین واهی با روغن سیاهدانه ماساژ می دادم،چشم هایم را می بستم و سعی می کردم که خوب به یاد بیاورمش.شاید باورت نشود ولی من تک تک اجزای صورتش را به یاد می آوردم و تا می خواستم شمایلش را بازسازی کنم همه چیز رنگ می باخت.من می خواستم او در خاطرم بماند و یاد او میل به فراموشی داشت.او یادش را هم از من دریغ می کرد انگار.چشمهایش در ذهنم رنگ می باخت و لبخندش توی خاطرم می ماسید.به یاد آوردنش سخت بود!درست به اندازه ی تلاش برای از یاد بردنش!
من او را از یاد نبردم.او به تدریج محو شد.مثل یک مجسمه ی شنی که هر روز بخشی از وجودش فرو می ریخت.یکبار لبهایش پودر شد؛وقتی که داشت آخرین هجای«می مانم برایت »را ادا می کرد!دستهایش به موجهای کوتاه دریا پیوست، وقتی می خواست در آغوش بگیرد مرا!لبخندش به درون صدفها پناهنده شد، وقتی که خواستم لبهایش را ببوسم!
چشمهایش اما!!!هیچوقت توی خاطر و خاطراتم رنگ نباخت.قهوه ای بود و زیبا!زیبا برای من البته!نمیدانم اصلا چشمهایش قهوه ای بود یا میشی؟سیاه نبود؟انگار تلاشم برای به خاطر آوردن رنگ چشمهایش بیهوده است.من نگاهش را به یاد می آورم ولی چشمهایش را نه!
اصلا چه فرقی می کند؟من فقط دوباره دیدمش!دوباره دیدنش فرق دارد با دوباره دوست داشتنش!
من فاتحه ی دوست داشتنش را خواندم!او غریبه است برای من!مگر من غریبه ها را دوست دارم؟
چشمهایش بغضی می شود و زل می زند توی چشمهایم و انگار دنبال جواب است!یک جواب قاطع!از همان هایی که ته دلت را قرص می کند از تصمیمت و می گذارد که به راهت ادامه بدهی.او می خواهد که احساسش را به رسمیت بشناسم و بگویم که حق با اوست.منتظر است که بگویم:دوباره سر نیانداز این احساس شکافته شده را!با سلولهای مغزت همکاری کن تا این فراموشی به ثبات برسد!
چیزی نمی گویم اما!نگاهش می کنم.مات گلهای مصنوعی توی گلدان شده و لبخند می زند.خوب می دانم که قند دلش آب شده برای دوباره دیدنش و در آغوش کشیدنش!او تمام این روزها را منتظر بود؛فقط نقش آدمهای بی خیال را بازی می کرد.شوق خواستن، هنوز درون او خاموش نشده بود!!!
«تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی»
