
قبلا هم تاریکی رو تجربه کرده بودم ولی این بار فرق داره. دلم میخواد بنویسم.دلم میخواد نقاشی بکشم.دلم میخواد بنوازم. دلم میخواد ارتباط بگیرم. ولی در دقیقه ی ۹۰ انجام اینکارها ، منصرف میشم. دیگه دلم نمیخواد بنویسم،بکشم یا بنوازم یا خرفی بزنم. میدونی؟ شبیه این شده که کلمه ها معناشون رو از دست داده باشن. کلمه ها نتونن چیزی که واقعا هست رو بیان کنن. یه چیزی اینجا جریان داره و داره سنگینی میکنه ولی نمیتونم جمله ای براش پیدا کنم و دستی برای کمک گرفتن دراز کنم...
ساعت ۱۲ونیمه. صبح زودتر بیدار شدم ولی هنوز از تخت پایین نیومدم! یه بار که چشمامک باز کردم، تصویر اون خانمی که صورت جنازه ی شوهرش رو با ملایمت لمس میکرد اومد توی ذهنم. بعد دوباره یکی یکی تصاویر جنازه های دیگه واسم مرور شد تا نفهمیدم چه شکلی دوباره خوابم برد. دوباره که بیدار شدم، گفتم پاشم ساز تمرین کنم که برای امتحان ورودی دانشگاه وقت کم دارم. ولی بعدش گفتم خب که چی؟ واقعا سوال خوبیه! خب که چی؟ وقتی بقا شرط اوله کی میاد ۱۰ ملیون پول ساز و ۴ملیون پول کلاس بده که ساز یاد بگیره؟ من و دانش و هنرم اینجا بی فایدهایم..!
حس میکنم تنهام و کسی نمیفهمه. یا میفهمه ولی چه کاری ازش بر میاد اخه؟ دایم نگران حرفای بو دار اطرافیانمم. حرفایی که بوی خودکشی میده! و میترسم از اینکه از حرف فراتر برند... راستش، خودمم زیاد به این حرکت فکر میکنم ولی هنوز نمیدونم چی جلوم رو میگیره که نمیرم! انگار کورسوی نوری هست که میتونم حسش کنم ولی نمیدونم چیه و چرا؟
دلم میخواست تاثیرگذار باشم.دلم میخواست حال ادما رو بهبود ببخشم یا کمکشون کنم همین کارو کنند.واسه همین روانشناسی خوندم و بعد موسیقی. دلم میخواست عشقورز ماهری باشم! ولی به عشق بی اعتمادم. ولی انگار توان از جا بلند شدن و از غار خودم بیرون اومدن برای تاثیر گذاشتن و محبت کردن رو خیلی وقتا ندارم...
اعتقادات دینیم و ارزشهای غیر دینیم یکی یکی داره خورد میشه. و اون کورسوی امیدی که حرفش رو میزنم، یهو برای ساعت ها گم میشه. کاش تاریکی کورم میکرد.یا کاش تاریکی از بین میرفت. اینطوری معلق بودن و این وضع غیر نرمال، هیچ حق ما نیست...