
نامه ی پایین،نامه ای از ونگوکه و من با خیلی جاهای حرفاش همزادپنداری کردم؛انگار که من نوشتمش!
📖
«نباید تصور کنی که من ایمانم سست شده است، من در عین بیایمانیام با ایمانم، و با آن که فرق کردهام همانم که بودم، و تنها نگرانی من این است که چگونه در این دنیا مفید فایدهای باشم، آیا نمیشود که من به یک دردی بخورم و فایدهای از وجودم حاصل شود، چطور میتوانم چیز یاد بگیرم و در بعضی موضوعات مطالعه عمیق بکنم؟ این است فکر و خیال دائمی من، و بعد میبینم که فقر دست و بالم را بسته است و نمیگذارد در بعضی کارها شرکت کنم. و بعضی چیزهای لازم از دسترس من خارج است. این یکی از علتهای افسردگی من است، و علاوه بر این آدم به جای دوستی و مهر و محبت قوی و جدی با خلاء برخورد می کند، و سرخوردگی وحشتناکی ریشهی روحیهی آدم را می سوزاند، و مثل این است که سرنوشت جلوی غرایز مهر و محبت انسان را میگیرد و سیل اشمئزاز آدم را خفه می کند. و آدم فریاد می کشد: «خدایا، تا کِی؟»
نامهی ون گوک به برادرش در سال 1880
کتاب: معنی هنر
راستی ما یه بوک کلاب انلاین(و حضوری توی کرمانشاه) داشتیم که طی جنگ فعالیتش قطع شد. ولی حالا داره از سر میگیره. اگر تمایل داشتین،
nian_bookclub
این ادرس رو توی بله سرچ کنید🙃🙏