
قسمت دوم کتاب هنر به مثابه ی درمان رو باز میکنم. روی عکس شماره ی سوم مکث میکنم. قیافه ی مجسمه ی زن رو نگاه کردم و یه غمی اومد سراغم! سراغ تو هم اومد؟ انگار زن با تمام وجودش از بچه ی بغلش استقبال میکنه.انگار تمام وجودش پذیرای اون بچه هست. چه چیز زیبایی! ولی این چیز زیبا، چرا اینقدر غمناکه؟ شاید دلمون میخواست توی دنیای واقعی ، فرد خاصی(یا افرادی) اینقدر قشنگ نگاهمون کنن و پذیرایِ بدونِ شرطِ کلِ وجودمون باشن! شاید ته دلمون امید داریم که چنین کسی پیدا خواهد شد. و چه حیف اگر هنوز یک نفر بی دریغ از دیدنت خوشحال نشده یا در انتظارت نیست. به قول دوباتن:زیبایی میتواند تحمل زشتی واقعی وجود را دشوارتر کند[...]زمانی زیبایی را بیشتر خواهیم ستود که از مشکلات زندگی آگاه تر باشیم.

اگر همه چیز شاد بود، اگر غمی وجود نداشت، هنر هنوز هم تاثیربرانگیز بود یا یه چیز قشنگی بود مثل چیزای قشنگ دیگه که بهش عادت میکردیم و از کنارش رد میشدیم؟ اصلا ایا هنر لزوما زیباست؟اگر هنر فقط زیبایی ها رو نشون میده، پس عدالت رو در حق واقعیت ادا نمیکنه!
* همچنان به دنبال جواب "هنر را افریدی؟خب که چه؟" هستم. شاید مشکل از هنر و ساز من و علاقم و نقاشیهام نیست! شایدم مشکل از دنیای وجود منه که داره به همه چیز برای یافتن معنی چنگ میزنه؛حتی چیزی که شاید کمتر بهش توجه میشه،یعنی هنر!و شاید کسی اینجا، به دنبال این معنی بگرده یا قبلا پیداش کرده باشه و بتونه نوری از وجودش رو بهم ببخشه..!