به نام خداوند لوح و قلم

اولین باری که به فکر نوشتن خاطراتم افتادم رو یادمه.
کوچیک بودم. شاید کلاس چهارمی یا پنجمی. توی تلویزیون گزارش یه همایشی رو دیدم که توی اون از کتاب خاطرات یه خانمی رونمایی شد. خیلی سریع خودمو جای اون خانم تصور کردم که با تشویق حضار دارم میرم تا پارچه ی روی کتابمو کنار بزنم و جهان رو از نعمت خوندن خاطراتم بهره مند کنم.
نزدیک عید بود. رفتم پیش بابام. گفتم: بابا چجوری میشه خاطرهنویسی رو شروع کرد؟
بابام گفت: کاری نداره که! از همین عیدی که داره میاد شروع کن. فرصت خوبیه. مسافرت هم که داریم میریم، پس احتمالا خاطره زیاد ساخته میشه واست.
اون عید شروع کردم به اینکه به قول خودم خاطره بنویسم. اما نوشته هام بیشتر از اینکه شبیه خاطره نوشتن باشه، گزارشی رسمی از کارهای روزانه بود. ناسلامتی قرار بود کتاب بشه و یه ملتی بخوننش دیگه:)
از اونموقع تا الان چندبار نوشتم و ول کردم.
هربار میگفتم این دفعه فرق میکنه؛ پس بازم میگم:
این دفعه فرق میکنه.
چون این دفعه نمیخوام خاطره بنویسم. نمیخوام روایت بیرون رفتن آخرهفته ای با خانواده رو ثبت کنم. میخوام اون بخشی از زندگیم که به عنوان تجربه قبولش دارم رو یادداشت کنم.
این یادداشتهام سه جور مخاطب داره:
اولیش خودمم. که هر از چندگاهی بیام و ببینم چی گذروندم. اولین کسی که باید از سرگذشت من بهره ببره خودمم.
دومیش کسایی ان که توی مسیر زندگی یک یا چندقدم از من عقب ترن. پس نوشته های من یجورایی روایت جایگاهیه که اونا قراره بزودی تجربه کنن.
سومین نوع مخاطبم هم اطرافیانی هستن که اتفاقات مهم زندگیم واسه اونا هم مهمه. این مجموعه عضو کمی داره ولی تهی نیست.
علاوه بر این تجربیات توی یه سری موضوعات که بطور جدی دغدغشون رو دارم هم مطلب مینویسم.
پس این آشنایی با ویرگول رو به فال نیک میگیرم...
خوشوقتم جناب ویرگول🤝