درود، از متن نرنجید، از خشم چنین است، عذرخواهی مرا پذیرا باشید.
بنده شنوای شما هستم.

همچو دانه، میان گل دفن شدیم.
مگر ما دانهی انسانیت نبودیم؟...
از ازل محو شدیم.
میان عدالتتان سر بریده شدیم.
گل بر سر خاک نیاوردند، پر پر شدیم.
یاس و بدبختی کاشتند، در کار نیستند که میوهاش همان است، آخر شرب الهی برایشان مخدوش است و ما از بدو تولد حرام شدیم.
آخرین میوهی این باغ منم، کوچک ترینشان من شدم بترسید از من، بترسید از منهای واحد، بترسید از شروع ازدحام ما، بترسید.
بدانید، اگه باشید، گل های پرپر، میان دانه های خاک ریشه کردند.
انان، نه از خون لاله میدهند، نه از بدبختی خاک میشوند.
آنان میوه دارند، درخت ریشه دارند.
بنوشید آن میوه ها را، یا که همچو مار، همچو جدتان حوا، فریبتان میدهم، شاید رویی پیش خالق داشته باشید و بگویید در خواب خیال، ماری شمارا بیدار کرده، به خون آنان قسم، از بهشت و جهنم که هیچ جایگاهی برایتان ندارد، خالق گردنتان نمیگیرد.
بترسید، بترسید از فردایتان، خالق که هیچ، ما هم نمیبخشیمتان!
بترسید از فردا که اشهد نیست،بترسید که فردا کسی پشتتان نیست.
نمیبخشیمتان، بیدار شوید، اگه شوید!