ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

《دشت پروانه‌ها》

درود بر همگی!

امیدوارم از این متن نرنجید و لذت ببرید،بنده پذیرای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم. ارادت مند شما گین^^

با چشمانم به دنبال چشمانت می‌گردم، کافیست گریز از مرکز.

با لب هایم لب هایت را جویا می‌شوم، کافیست پر سخنیت.

نفسی کمتر کش... انقدر می‌بلعمت که نفست بند بیآید.

آسمان زنگار زده و به سر مرد می‌خورد.

چشمانش وحشت داشت... چشمانش وهم بود‌‌‌...

آه... ترحم بر انگیز بود...

صندلی به زیر پایش پوسیده شده بود، گویا که چوب، چوب‌بر را شناخته و پوستی از پوست چرکش شده.

مردمک هایش می‌لرزید... مردم از بوی ترس و خونش نمی‌شنیدند که کمک نیاز دارد؟

با ناچاری فریاد می‌زد ولی کر بودند یا که او صدا نداشت؟ نمی‌داند‌‌...

_آه بیچاره... باید کمی خودش را در آیینه ببیند‌...

+مزه‌ی داستان به نداستن است... بگذار همچو زندگی به ندانستن اگه شوند.

دست هایش دیگر جان نداشت، با زنجیر یکی بود.

پاهایش وحشتناک بود... استخوانش شکسته بود و پوست را دریده بود...

خون خشک شده، از چانه‌اش به جانش می‌ریخت... اخر آن زن معشوق کجا مانده بود‌‌...

برای نجاتش... برای گریزش؟

زن اهسته اهسته صدای کفشش جان را می‌خراشید.

با خنده‌‌ اشک می‌آفریید.

لباس تنش را صاف کرد، با کمر تابی به دامانش داد

_لباست تمیز است زن... رحلت کن از این مرد!

زن خنده‌ای آگاهانه کرد... با پاشنه‌ی کفشش زانو زد، بر زانو شکست، چشمانش دلسوزی شد... آمدم جانم به قربانت... آمدم نعره مکش‌‌... دیوانه مشو...

مرد مردمکش شکست... دنیایش شکست‌... توهم می‌خواست... نه وهمی چنین...

نگاهش شکست و دور شد... انقدر دور شد که زن فراموش گشت...

ناگه زن به خروش در آمد.

فریادش کلاغ را فراری و خوراک گنجشک کرد.

نگاهت به من باشد! مگر هوس دوختن چشم هایت کرده‌ای!؟

مگر نگفتم اشک نریز، می‌خواهی زخم لبت تر تر و دردناک تر شود احمق!؟

پیشانی هایشان را به هم می‌چسباند.

نفسی آرام می‌کشد.

جانان من... اینگونه نگاهم نکن...

من به تو گفته بودم... گفته بودم که با کسی جز من سخن نگو...

گفتم که بدون من خنده نکن... بدون من کسی را مبین...

ولی تو خندیدی... تو سخنانت را آغاز کردی...

من ناچار گریخته به دوختن شدم...

با... باور کن کمی پیشمانم... اگر می‌توانستم... اینکار را نمی‌کردم... ولی تو لب های زیبایت برای همه بود‌‌... ولی حالا بعد از دوخته شدن... دیگه اینگونه نیستی... برای منم سخن نمی‌گویی.. دقیقا... حالا الهه‌ی من هستی...

_بیچاره ها!... زن اگر تو آن لباس سپیدت را بپوشانی بر تن، لحظه‌ی گرگ و میش بر دشت پروانه‌ ها بروی... حتی اگر در گودال زمان با آنها گیر افتی... خودشان را می‌کشند که نزدیکت نشوند...

+اه... انسان کماکان در داستانی خوبی دارد... تو از بدو تولد کریهی!

×کافیست... بگذارید نشان دهیم جنایت را‌‌... ببینید مردم! همه‌ی انسان اعم از جنسیت... بدی در رخت تن دارند!

پ.ن: اهنگ ربطی نداره ولی گوش کنید تچکر^^

مرد زنزن
۶۶
۶۳
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید