درود بر شما، ارادت مند شما، گین^^
این یه شعر از سنایی هست و واو...

با او دلم به مهر و مودت، یگانه بود.
سیمرغ عشق را، در دل من آشیانه بود.
بر درگهم ز جمع فرشته، سپاه بود.
عرش مجید جاه مرا آستانه بود.
در راه من نهاد، نهان مکر خویش.
آدم میان حلقهی ان، دانه بود.
میخواست تا نشانهی لعنت کند مرا.
کرد انچه خواست، آدم خاکی بهانه بود.
بودم معلم ملکوت اندر آسمان.
امید من به خلدبرین جاودانه بود.
هفتصد هزار به طاعت ببودم.
وز طاعتم، هزار هزاران خزانه بود.
در لوح خواندهام یکی لعنتی شود!
بودم گمان به هرکس و بر خود گمان نبود...
آدم ز خاک بود و من از نور پاک او.
گفتم یگانه من بُوم و او یگانه بود.
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای.
چون کردمی(سوالی خوانده شود.)، که با منش در این میانه بود.
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن.
کاین بیت بهر بینش زمانه بود.
دانستم عاقبت که به از قضا رسید.
صد چشمه آن زمان و چشمم روانه بود.
ای عاقلان، عشق مرا هم گناه نیست.
ره یافتن به جانبشان، بی رضا نبود.
_سنایی غزنویی
نظرتون چیه کسایی که مینویسید، متنی رو بنویسید که از دید کسی باشه که، همیشه بده بود و هنوز جرمشون درک نشده، حتی میتونید در مورد کسی بنویسید که همیشه ادم خوبهی داستان بوده، ولی شما میگید که اون اینطور نیست!
پایهاید؟
اگر میخوایید انجامش بدید، میتونیم چالشش کنیم!^^
بنویسید و تگ بید مجنون رو اضافه کنید، تچکر^^