ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

《رقص ابرها》

درود بر شما، امیدوارم از متن شوکه نشوید، من پذیرای هر انچه نقد، تحلیل، نظرات شما هستم، ارادت مند شما، گین^^

دیوار ها از هم فراری بودند و تخت ها متصل به هم.

گویا که اگر جدا شوند، زمان اتاق می‌شکند و صدای میان دیوار خفه ‌می‌شود.

ساعتی به دیوار دار زده نشده، گویا که خودشان هم می‌دانند که دیگر زمان حرکت نمی‌کند.

زمان شکسته.

بوی عفونت، بوی غم، بوی مرگ، پیروز میدان جنگ زمان بودند.

دو پنجره‌، رو به روی هم، اینجا چه جبریست نمی‌دانم...

یکی در شرق و یکی در غرب.

یکی از انها، از جسم لطیفش، تخت او را شکانده و دیگری از تن سنگینش، تخت شکانده.

یکی چشمانش نورانی و دیگری صورتش.

دیوار ها، رنگ باخته بودند، سپید... همان سپیدی دم صبح، دم اعدام یک بی‌گناه.

صبح ها، محل صلح گنجشک و کلاغ بود.

میان اتاق، همه‌چیز به همه‌چیز می‌رسید و همه‌چیز از هم گریخته بودند.

_منظورت زمینه؟

+نه‌... داره مهربانی سازنده‌ی بیمارستان رو میگه!

×مهربانی؟ آه شوخی خوبی بود.

کاشی ها خاکستری، نکند که آنان قاتلند و اینان خاکستر مردگان؟

جوانک با چشمان نیمه‌ باز، چنین می‌پرسید از دانایان.

پیرمرد خنده‌ای کرد، چشمانش زیر چندین لایه‌ پلک، نهان گشته بود.

موهای سپیدش، سیاهی را بلعیده بود.

جواب داد با متانت، صدایی از فرط پیری، لرزان، هرسناک، بخشده...

_مگر خالق را جنین می‌گویی یاوه گو؟

+سخنش را قطع مکن‌‌... ما را قطع می‌کند...

×مگر جز حقیقت می‌گوییم مردم!؟

=خفه شوید و گوش فرا دهید.

جواب داد با متانت، صدایی از فرط پیری، لرزان، هراسناک، بخشنده: شاید که سیاهی غم را می‌خواهند بپوشانند جوان سیه موی‌... شاید که با سپیدی خنده می‌خواستند که سیاهی مرگ را کم‌رو کنند.

پسر جوان، موهایش تیره بود، چروک نداشت، از نظر ببیننده، حتی استخوان‌هایش کمی بیش از اندازه به پوست نرمش، شکل می‌داد.

با چین دادن صورتش جواب داد و به پنجره‌ی خویش خیره شد.

اینان احمقانه بود که گفتی پیرمرد... سپیدی چیست... سیاهی چیست؟ نکند آسمان و زمینت، خالی از نسل انسان است؟

پیرمرد، به پنجره‌ی خود نگاهی انداخت، به هزار زحمت، پلک های چین‌ خورده‌اش را باز کرد و ردیف کم رنگ دندان‌هایش را نشان داد.

ابر ها چال های سپیدشان را نشان می‌دادند و برای مراسم ازدواج، کل می‌کشیدند

دست های آذرخشیشان به دهان می‌رفت تا کل بزنند و جیغ می‌زدند.

از رقصشان، بلور دامانشان جدا می‌شد و بر پنجره خبر شادی می‌دادند و پیرمرد پذیرای شادی آنها بود.

چگونه می‌توانی انقدر نا‌امید باشی و نتوانی باران رحمت را ببینی؟

پیرمرد! چرا یاوه می‌گویی!؟ آسمان افتاب دارد و دگر هیچ ندارد! دیوانه شدی از بس آنکه هیچکسی بر ما سری نزده است!؟ افتاب از تابشش ما را در حال کور کردن است!

جوانک، چشمانش را با ساعد استخوانی‌اش پوشاند، هرچند پشیمان شد، از تیزی استخوانش داشت کور می‌شد.

پیرمرد ماسک اکسیژن را بوسید، بیخیال... خسته نشدی از این تفکر بی سر و ته‌ات؟... آسمان باران به ما هدیه می‌دهد! نمی‌خواهی نگاهی بیاندازی به این سو پسرم؟... مگر امیدی داری که پشیمان شوی بعدش؟...

به سویم بیا... آری آری بیا...

جوانک بلند شد... سرم دستانشان را می‌کشید...

_اه‌‌... احتمالا می‌خواست بگوید که هی پسرجون! ازش بگذر‌‌...

+خالقش جلویش را نگرفت... سرم چه سِری قرار است دارا باشد که اورا فریب دهد؟

×دو اشتباه دارید‌... سرم آغوش می‌خواست وگرنه کم شدن یک موجود که اهمیتی ندارد‌... و بعدی، خالق خودش چنین چیده، جلوی چه چیزی را بگیرد؟...

قدم بعدی، خا‌کستر سیگار زیر پایش رد پا شد، نکند که خود خاکستر باشد؟...

پیرمرد دوباره چین های پلکش افتاده بود، بویش را شنید، گرمایش را چشید...

آری همین است!... ان بیرون همیشه همین زیبایی را دارد... ببین سیاهی درون عنبیه‌های خاکی‌ات است...

جوانک زانو زد، پیچید، پیچید و قطع کرد، اوضاع پیچیده‌تر شد...

حالا به من بگو پیرمرد... چه می‌بینی... می‌توانی حال نفس کشیدن و سوزش ریه‌هایت را حس کنی؟... بیرون را ببین، ابر ها می‌رقصند یا که سوگوارند؟

پیرمرد نفسی کم می‌آورد و برادر نفس قبلی به دنبال فرار بود، باز هم دندان های کم‌رنگش را نشان داد،

امید می‌بینم پسرم... امید...

پسر از خشم ایستاد، پایش ضعف داشت دستانش را به دور گلوی پیر بیچاره پیچید،

گل پیچک شد‌... فشار داد که گردن شکست... گردنش گزگز می‌کرد، نفس واپسین در نمی‌آمد.

از کف به سقف آب می‌ریخت،

پیرمرد چشمان سیاهش برق می‌زد، پسر نگاهش کرد، آن نگاه را می‌شناخت... همان نگاه قاتل خودش...

به سقف فرو می‌رفت... گویا که اب کف، اورا کف نامیده بود و می‌خواست خاطره‌ی حباب ازش بماند.

استخوان‌هایش خرد می‌شد و هنوز دستانش بر گردنش بود.

چشمانش از حدقه‌ به حلقه‌ می‌امد،

ثانیه‌ای بعد، دگر هیچ نبود‌.

عاشق با ترس وارد اتاق شد، معشوقش را دید...

دید که با دستانش خفه شده بود.‌‌..

_بین خودمان بماند یا بگوییم که پیرمرد و پسرک یکی بودند؟

+ حکم مرگ خودت را امضا کردی احمق... نباید می‌گفتی!

×خفه شوید... خفه شوید‌‌... اگر... اگر همه را خاک نکنیم، که‌... که زنده نمی‌مانیم...

آه بمیرید... یا دوباره مسخ شوید، همانی که من می‌خواهم را می‌گویید، آه چهره‌ی ترسیده‌ی شما، معشوق دوم من است!...

اشتباهبیمارستانحقیقت
۷۲
۱۸۲
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید