ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginکاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
Gin
Gin
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

《آیینه》

درود بر شما، امیدوارم هدف نهایی متن رو بفهمید، وگرنه که عاشقانه متن، تنها برای گرفتن زهر متن بود، بنده شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^

درختان، زنجیر بودند؛ با اشک‌هایی از آتش که در خاک، گل می‌کاشتند.

ماهی، با عشق به ماه می‌رسید،

اپروانه به شعله‌ی گرمش می‌رسید، شمع نفسی با او فاصله نداشت.

مولانا شمس را می‌دید و به جای سر بریده‌اش اورا در آغوش می‌کشید.

زال و رودابه یکی بودند، دو تن نمی‌شدند دیگر...

شیرین و خسرو به هم رسیده بودند،

بهرام و گل اندام کنون صاحب فسانه بودند، نه نام گمنامی تاریخ!

_عاشقان همه به هم می‌رسیدند! عالی نبود چنین دنیایی؟ شکی درش نیست!

+ عشقشان تاوان دارد...

مرد، طبق عادت، به ماه لعنی فرستاد، آخر سیاهیش دعوت‌نامه‌ای برای سیاهی بدتری بود.

میان دو درخت زرد نشست، سیگار تنهایی‌اش را با درخت روشن کرد، به جای سیگار، دستانش سوخت، به‌جای دود سیگار، پوستش ذوب می‌شد و دوباره یکسان می‌شد.

منتظر معشوق بود؟...

جسمی از جنس سایه، با نام نور دستانش را دور گردنش حلقه کرد، شاید به جای نور، باید نامش را دار می‌گذاشتم؟... نمی‌دانم...

آن وقت کسی از این عاشقانه، عاشقی پیدا می‌کرد؟... معشوق کشته می‌شد...

با نفس سردش، به گوش گرمش، نجوای اغوا کرد،

شهر رمیده، آنان به هنگام هراس می‌خوابند، باز تاریکی تو را بدین سو راهنمایی کرده؟

مرد نفسی کشید، گل پیچک، آخر کارش را می‌ساخت: منتظرم نبودی؟... همیشه جایی نهان گشتی که نور تسلیم شده، نکند که می‌خواهی تسلیم من شوی؟...

نور خنده‌ای کرد، سرش را بالاتر اورد، سایه‌اش تیره تر شد: برای تو... انتظار بیهودست... من عاشق دردی هستم که چشمانت، با سپیدی‌اش به من می‌دهد...

مرد، ایینه بود، نمی‌دانست که با موجودی که نامش نور و وجودش سایه‌‌ای بیش نیست چه کند، گلویش خشک شد، گل پیچک آخر جانش را می‌گرفت...

سرفه‌ی نرمی کرد و بزاق عجیبی که جنسش نه از خون، بلکه تب آب بود قورت داد: امشب... عجیب شدی... چگونه از درد، بتی ساخته‌ای که انگار تنها دوست توست و معشوقت است؟...

نور سیگار را گرفت: اگر آن درد از تو باشد... می‌فهمم که زنده‌ای... انسان ها تورا با دغل‌بازی نبلعیده‌اند...

مرد، تلخند کوتاهی همچو خنجر، به نور داد: و با چنین وجودی... از من می‌ترسی؟...

نور خاکستر سیگار را بوسید و بویید: می‌ترسم... تو مرا نشان می‌دهی، گویا که همه‌چیزم، ولی هیچ‌گاه تو را ندیده‌اند... تو با فریب، خودت را همه‌چیز سیرت و صورتم می‌کنی!...

مرد تکرار کرد، دستش به سوزش میان درخت افتاد: آه... پس چرا رهایم نمی‌کنی گل پیچک؟...

نور به چشمانش نگریست: تاریکی خانه‌ی من است... اگه صدایت بپیچد، قسم می‌خورم که نامم دیگر نور نباشد تا وقتی که صدای‌ تو نور راهم باشد...

مرد با ذکاوت نگاهش کرد: اگر صدایم محو شود چه؟...

نور دستش را بدو گره زد، آخر این گل پیچک کارش را می‌سازد...

زمزمه کرد: میان تاریکی... گم می‌شوم، میان دنیایی که جاذبه درش مرده و نور گم گشته، تورا جویا می‌شوم...

مرد با تمسخر خندید: بیش از حد ناامیدی نور...

نور دستانش را به گلویش فشار داد، خودش هم درد می‌کشید، ولی نتیجه برای ارضای روح مریضش کافی بود: نه... من تمام عمرم تورا میان تاریکی پرستیدم، وقت یکی شدن نیست؟...

فشار بیشتر شد، چشمانش، حدقه را شکست و نور، بر زمین افتاد.

ایینه، دستانش را خاک تکان داد، به راحتی... نور را کشت، سایه را با نام نور، ارزانی بازار کرد...

نور
۲۸
۱۵
Gin
Gin
کاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید