(درود بر همگی، متنی تیکه تیکه به ذهنم اومد، اومد و ذوبم کرد، از خشم به متن، از متن به شک، و از شک به شوک، نظرات، نقد ها و تحلیل های شمارو با جان میپذیرم، ارادت مند شما، گین)

خورشید، هنگام غروب میمیرد و جشن با شکوه آغاز میشود.
رقاص شب ظهور میکند و با صورت ماهگونش میرقصد.
خورشید بر تخت از مرگ و زندگی خواب است.
سیارات در دامانش میلغزند و ماه تلاش میکند که بگوید خورشید زندست
همه در تلاطم برای پنهان،
پنهان کردن حقیقت هرج و مرج.
ماسک رقص روی صورتشان چرک شده از آنچه که دم و بازدم بیمار بیش است.
انسان بی خبر از عامل، عمل به رقص میکرد.
گوشهای از جهان، انسان با معشوق میرقصید.
و آن گوشهی پست تر، انسان با فرشتهی زیبایش میلغزید.
کسی آن گوشه با اسباب بازی هایش بازی میکرد و انسان های دیگر از خنده ریسه میرفتند.
صحنهای بعد، ریسه ها پخش زمین میشوند و مقام واااالای انسانیت زیر گل در حال باد خوردن است.
آن ها هم با خاک میرقصند، گویا جشن است این هرج و مرج.
باران نفسی میبارد و دفعهی بعد خون میگرید، ادمیان هنوز متوجه نبود خورشید نشدند، گویا که از اول هم نباید میبود.
آن طرف تر زمین کودکی، زمان بزرگی شده بود، هیچ کودکی نبود، آخر که آنانی دیگر نبود.
_راستی ریسه ها چه شدند؟
+انسان جدید ساختند، از زاد و ولد خسته نمیشوند بیچاره ها...
انسان جدید، برایش فرقی نداره اسمان خیرهی خشم باشد یا خیره سر تر از نور خورشید، او درش زیبایی خواهد دید.
شکوه را در گلی سرخ میبیند و غم را در مرگ مورچهای ظریف.
_وایسا وایسا اخر نفهمیدم، مگر خورشید نمرده بود، اون همه تلاطم برای چه بود؟
+خورشید زنده بود، مانند ما از شادی به کینه فرار کرد، از خشمش در تلاطم بودند، آخر اگر دیگر مهربان نبود، عصر مرگ شروع میشد...
اگر خاری اشکش را در بیاورد... با غم به خار بی پناه نگاه میکند، نکند که گلی ازار دیده و خارش شکسته؟
فرزند بعدی، با دیدن گل، گلش میکند، با دیدند پیرمرد خم، خامش میکنند، خودشان هم تکلیفشان را نمیدادند، ابله های یاوه گو!