درود بر شما، این تکهی دوم متن رها کن هست، منتظر نقد، تحلیل و هرآنچه نظر که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^
راستش خودم هم از این مرد متنفر شدم، از زن بیزار شدم که انقدر ضعیفه^^

بند ها التماس میکردند.
مرد زانوانش را شکسته بود.
راه طولانی را پرواز میکرد.
مگر حس نمیکرد که بند ها آن را بند زمین کردهاند؟
نفس میکشید.
مگر در خانه نفسش نبود؟
آهی کشید، به سوی خانهی رواني روان شد، خون شد و مجسم شد.
دیوانه چو دیوانه بینند خوشش اید، چرا او شاد نشد...
مرد پوتینش را باز کرد، آخر فکر میکرد رزم بلاخره تمام شد.
برگشتی؟
برنمیگردم.
خودت خواستی...
خمارم... نداری از اون نسخه های نوشتهات؟
اینجا جات نیست... برگرد.
نخواستم بمونم...
خیلی وقته پذیرای مرد ها نیستم برو و برگرد!
لعنت به من... رهام کنید همتون!
مقصر تویی!
نیستم، مرا دیوانه کرد!
مقصر تویی!
نیستم، به زور شدم!
مقصر تویی!
نیستم من... من خواستم برم، خودش جلو دار گشت!
بیچاره مرد...
مرد با مرده حرف زنده میزند... انقدر رقت انگیز است که دل و جانم به نوشتن اسمش نمیرود... رقتانگیز، مضحک، پینه بسته... آه... من هم دعای نبودت میکنم مرد!
زن همچنان در آغوش دیوار بود، هم آغوش نبود، دلش تنگ بود، دل تنگ پدری که نبود، دل تنگ فرزندی که رغبت نام بر او نداشت... گردنش شکسته بود... باد شانههای مرد رو نیاورده بود...
دو گیسویش با لباس پارهپاره اش یک رنگ بود... سر تا پا سرخ خون.
قرص ها یکی یکی بیشتر تعداد قرص های ماه بالا میرفت.
نه برای خودکشی،
نه برای دگرگشی،
برای گشودگی!
برای گشودن خنده میان زخم کاری.
دیوارههای خانه نزدیک تر شده بودند یا که زن از گم چنین تنگ الود شده بود؟
گم گشتهاش گم گردیده.
عشقش زیر خاک ها نهان گردیده.
از زمان و زمین گله داشت.
تنها جواب گلههایش گلی سرخ بود.
_چشمانش از کی گل شده بود؟!
+ همان موقع که زیر پوتین مرد، زیر دستان رذل مردمکش پیش مردم شکست.
_ چرا چنین مینویسی برایش؟ نداری رحم در دل سیاهت؟
×ندارد، افریدگارش خالق است، کوری که حقیقت را نمیبینی؟!
=سکوت کنید... تنها بند هایی مانده از سرگذشتش...
_نام بند ها آمد، مرد چه شد؟
مرد عیش و نوش کرد، جوانی را تباه کرد، از پدر لعنت شدهاش لعنتی گشت.
او هم اشک میریخت، هیولای بزرگ میگریزد از مرکز، مرکز درد و بلا خودش است، زن بهانست، نمیداند دق و دلیاش را باید بر سر خود هلاک کند، آنقدر در خود و معشوق ریخت که پایش ز پای افتاد.
انقدر زن را زانو زده ترک کرد که بهای بازگشتش بوسهای بر پایش شد.
پ.ن: گم شکل اولیه غم بوده، درهای که مرده هارو داخلش میانداختند و اسمش گم بوده که بعد اعراب به شکل غم در آمد.