ممنون از شما، گین.

نامهای برای من
همه چیز هنوز در حال ریزش است، همین را میخواستی فرزند افتاب؟ اگر چنین میخواستم که کمی خنده میداشتم فرزند مهتاب...
لامپ به زمین فرو ریخته، دستانت هنوز خونین است فرزند افتاب؟ دستانم خونین نیست، خونی بر تن ندارم فرزند مهتاب...
آسمان فرو ریخته به زمین آخر سقوط کردی فرزند افتاب؟ چونان سقوطی کردم که شهاب سنگ بر بالین دایناسور نرفت فرزند مهتاب...
زمین فروریخته و آسمان شده فرزند مهتاب... من هنوز سوگوارت هستم فرزند مهتاب... فرزند مهتاب... من دستانم به خون تو آلوده نیست، من دیگر آلودگی هستم فرزند مهتاب...
آخرین پیچش باد در مویت را خاطراتی محو جزو خاطرم است فرزند مهتاب...
کاش بودی، فرزند مهتاب... هرچند اگه میبودی زنده میماندی در این دنیا فرزند مهتاب؟
گمان نمیکنم... آخرین بار کی مرا فرزند افتاب صدا کردی... گمان نمیکنم، صدا کردی مرا فرزند مهتاب؟
اینجا دیگر دیوار ساخته نمیشود... دیوار ها میریزند و اشغال(به دو صورت خوانده میشود.) میشوند، تاب تحملش را داشتی یا روی تاب میشکستی فرزند مهتاب...؟
پرندهها دیگر سقوط میکنند، اگر میافتادند پیش تو، باز میگشتی فرزند مهتاب؟
ماهیها پرواز میکنند، من همچو تو از آنان وهم دارم فرزند مهتاب...
آسمان جدید ماهی خواه است، ما را دیگر نمیخواهند فرزند مهتاب...
فرزند مهتاب... هنوز مرا فرزند خورشید مینامند... صدایت نیست... صدایم نیست... محو شده همچو برق چشمانت فرزند مهتاب...
چرا به من گفتی فرزند افتاب... که وقتی که تو رفتی من باز هم بمانم فرزند مهتاب؟
آن شب سردت بود؟ من کجا بودم که جسم کودکانهی تورا کورکورانه در آغوش بگیرم، همانجا ماندی یا به دریا رفتی فرزند مهتاب؟
دیدم... ان شب که زمستان نبود... چطور یخ زدی فرزند مهتاب؟
فرزند افتاب زندست هنوز... چرا وقتی میبینمت حتی در عکس هایت زنده نیستی فرزند مهتاب؟
چرا پشت تک تک عکس هایت خون است فرزند مهتاب؟
باز هم عکس هایت را رها کردی پیش من فرزند مهتاب؟
نمیدانی چقدر متنفرم از قاتلت فرزند مهتاب...
هنوز دفترچهی کوچکت را دارم فرزند مهتاب...
نوشته هایت چیست... آرزوی مرگ همه را همچون خودت داشتی فرزند مهتاب؟
هنوز غمت بر دلمان مانده فرزند مهتاب...
کاشکی که مرا هم در آغوشت میبردی فرزند مهتاب...
فرزند افتاب هم میخواست به تو تکیه کند... در ان ظهر خونی، چطور غم خون را به دوش بردی فرزند مهتاب؟
هنوز همان است، باز نگرد فرزند مهتاب... مرا هم با خودت به قعر درک ببر فرزند مهتاب...
اشک هایم جاریست... خون روی عکس هنوز باقیست... نجات پیدا کردی آخر از گوش های تیزت که بشنوی همه زندهاند؟ نجات پیدا کردی از حمل چاقوی کوچکت که مبادا او اسیبی ببیند؟ از گریه هایت چه؟ خلاص شدی یا باز هم از گریه به نفس میرسی فرزند مهتاب؟
بازنگرد فرزند مهتاب... از طرف فرزند افتاب... خودت
(از یه کوله بار خلاص شدم، نشدم فقط فریادشان زدم همین... گویا انگار... به هرحال ممنون از آقا احمد(گنجشک) که چنین چیزی رو راه انداخت.)