ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

《کرم پیله‌تن》

درود بر شما، ممنون از نظراتتون، من پذیرای نقد، تحلیل، هر انچه نظر و پیشنهادی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^

(اخر حق با کیست؟)

باد می‌وزید، اشغال گشتن مهم نبود، می‌گریخت، از سنگ ها بالا می‌رفت و از درختان پایین ‌می‌آمد.

سنگ ها حک شده بوند، دارای نام و بی نام، گذر گاه تاریخی نبُوَد، ولیکن تاریخ درش جاری بود.

از این قطعه ها زیاد می‌بیند، به همان اندازه‌ که آدمی بر زندگیتان می‌آید، می‌کند و می‌برد یا می‌ماند و می‌برد.

درختان بید مجنون ریشه دوانده‌اند ولی، مجنونشان دریاچه خشکیده، زمین ترک برداشته و هر انچه که هست را بلعیده.

هرچند اگر آبی هم روا باشد، برای شستن قلب سنگ هاست.

مردی شبانگاهان با ویالون مرده‌اش از آنجا گذر می‌کند.

کودکی صاحب اسمان، کنارش چمباتمه می‌زند و آوازی می‌خواند.

زیر نور کم نمی‌لرزند، هنگام وزش باد از سر ناچاری می‌رقصند.

نه شادی نه غم، گویا که نفس فقط معنای تنگ و باز شدن سینه هایشان است.

صبح آنان رفته‌اند.

کسانی جدید تر بر سنگ ها زانو می‌زنند، بیچاره بید فکر می‌کند که به چشمای شکوه او آمده‌اند و شکوه را آغاز می‌کند‌.

پیش چشمانشان می‌رقصد و آنان اشک می‌ریزند،

کسانی از آنها شاد، کسانی از آنها معتقد به درد.

قبر ها یکی یکی پر می‌شوند.

رقاصه‌ی مجلس ختم، سبز پوشیده و از لغزش دامانش اشک آسمان چون گوهری می‌ریزد.

هیچ چیز بد نیست، شاید که چشمان من سیاهیست.

کودک با فریاد بر گوش مرد زمزمه می‌کرد.

مرد از قبر کمی‌ تکان می‌خورد، با همان تن، جواب تن نحیف کنارش را می‌دهد.

سال هاست که اینجا خالیست... انقدر خالی که متوجه گور زندگان نمی‌شوند... نمی‌دانم که به چه علت، مجرمان‌ِ مجری قانون، در قبر ها نهان نمی‌شوند؟

کرم از زخم پای مرد تشکر کرد و شکم سیر کرد، برای تشکر از عقلانیت مرگت، جوابت می‌دهم... آنان خود مجرمان را زیر خاک می‌نهند تا عدلشان پیدا و عدل نهان شود‌...

_گزاف نگو ای کرم پیله تن! قبل از جستن و پروانه گشتن، همه می‌دانند که زنده خوری و مرده پرست!؟

+مگر ما چنین نیستیم؟ ما هنوز هم زدو چه بسا تیره تر هستیم، ما وارثین مردگان و مال‌خور زندگانیم... رحلت کن از این ازدحام ذهنت، کمی فکر کن، اینان اندیشه نیستند!

_اگر تیرگی تنها در چشمان تو باشد جاری چه؟ اگر آن نهان دنیای برین همینجا باشد چه؟

+ کفر بر من گر روز خوشی بینید انسان... او وارث تلخ است نه چای و نبات!

_پس کودکان رنگارنگ چه، آنان خوشی انسان های زنده و مرده‌اند!

+بیدار شو‌... یاوه مگو... مگر نمی‌دانی رنگین کمان شکسته و نورش کور می‌کند؟ مگر نمی‌دانی اینجا نور کر می‌کند؟ لال شدی از حقایق؟

×آخر حق با کدام شماست... نمی‌دانم... ولی اگر جلوی این دیوانه که کمر به کشتار کلمات بسته را، نگیریم، از ما خاطره‌ای به عنوان موسیقی می‌ماند، اورا بکشید و رها شوید...

بید مجنونمرگ
۶۸
۶۳
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید