این اولین شعری بود که امسال به ذهنم رسید. خیلی خوب نشد ولی خب هر روز تلاشمو دارم میکنم که بهتر بشه. کلماتی بودن که بیشتر از ۱۰۰ روز بود نمیدونستم چطور باید به هم چسبونده بشن ولی بالاخره تصمیم گرفتم که بنویسمشون.
ای غریب آشنای هموطن
ای هجای زخمیِ فریاد من
من تو را هرگز ندیدم، مهربان
ای گلِ گمگشته در خاک وطن
سفرهمان یک بود و دردمان یکی
گریههامان، خندههامان، اندکی
تکهای از من شدی با رفتنت
مثل زخمی کهنه، اما متکی
داغ تو، داغ تمامِ خانه است
مرگ تو، مرثیهای جانانه است
گریه میبارم برایت بیدلیل
این جنون، زیباترین افسانه است
خط مرزی، بین ما دیوار نیست
این عزاداری فقط تکرار نیست
خون ما در یک رگ آبی دوید
حس ما محتاج استدلال نیست
شب نمیمانَد، سحر در راه ماست
بغض تو، در قلب ما، خونخواه ماست
تقص این خون را از این شب میبریم
روشنی، تنها نشان و راه ماست
شعلهای در عمق شب، بیدار ماند
یاد تو، در قلب این دیوار ماند
صبح روشن، میرسد از راه دور
حق خونت، تا ابد دیندار ماند
