
دیشب بعد مدت ها دوباره یه خواب جنگی دیدم ولی مثل دفعات پیش نبود . جنگ در هوا نبود . صحنه جنگ آسمان نبود . زمین بود . خواب دیدم نیروهای ما عقب نشینی کرده اند . حالا از کجا نمیدونم . کلی نیرو بود . حتی گمونم لباس نظامی نداشتند . انگار فرار کرده بودند . داشتند سمت من یا ما می اومدند . بعدش قرار شد ما بریم بجنگیم . یه مسیر بود یه جاده مانند گمونم . توی این مسیر هیچ نیروی خارجی نبود . جلو میرفتیم ولی باز هیچ نیروی خارجی نبود هیچ دشمنی نبود . تا اینکه رسیدیم به جایی که بغلش یه چیزی شبیه دژبانی یا محل ورود خروج بود . سر درش به جای در گمونم چادر داشت
هنوز چادر را کنار نزده بودم که دیدم به کمین دشمن خوردیم . دشمن اونور بود . نمیدونم چاقو داشت ، تفنگ داشت یا چیز دیگه ولی هر چی بود بعدش درگیری بود .
بعدش هم دیگر چیزی نفهمیدم . نه اینکه از حال بروم نه . چیزی از بقیه خواب در خاطرم نماند .
کلا من از خواب ها همینقدر در خاطرم میماند .