ویرگول
ورودثبت نام
خاکستری؛
خاکستری؛روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
خاکستری؛
خاکستری؛
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

بازی در خون؛

به درستی در خاطر ندارم پس از آن شب چه شد، ولی تک به تک حرفهایی که بر لبانت جاری گشت و خونی که ریخته شد را از برم.

هرآن که نگاهم با آن برق چشمانت روبه رو می‌شدم آنچنان دیوار دلم فرو می ریخت که چیزی از بقایای من باقی نمی ماند ، نمی دانم شاید چشمانت کارشان را خوب بلد بودند؛ دل می ربوند و از مهلکه می رستند.

تاکنون اینقدر ساده نبوده ام ، خنده دار است ولی منطق بی رحم من در مدار تو قرار نمی گرفت ، هیچگاه در مقابل کسی اینقدر بی دفاع نبوده ام ، بی سلاح ، بی سپر ، بدون هیچ مقاوتی تمام دیوار چین هایی که در طی این سال بردور خویشتن کشیده بودم بر نگاهی تخریب شد .

گلایه ای نیست تو مرا دوست نمی داشتی ولی آنقدر بازی را خوب بلد بودی که قبل از دست به مهره ، مات گشته بودم.

لعنت بر چشمانش ، با همان ها فریب خوردم ، حیله گر ماهری بودی عزیزتر از جانم ، آفرین بر تو ؛

کسی را شکاندی که این کره ی خاکی که سهل است تمام کیهان را برای لبخند کوچکت می سوزاند .

دلم هرگز هوایت را نمی کند ولی

آرام جانم !

با او خوشحالی؟!

دوستش داری یا او هم همانند من مهره ای بی ارزش بیش نیست؟

دستانش به هنگام سرما گرما بخش وجودت می شوند یا بر سردی دل و نگاهت می افزاید؟

در آن لحظه که کلمات را همچون شمشیری زهرآگین بر جانم فرو می کردی نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است ولی هنگامی که به خود آمدم ،

سرخی زیبایی پیراهنم را زینت بخشیده بود و قطرات باران قلبم بر روی آن نگاره خوش سیما خودنمایی می کردند..

چه بی رحمانه می کشند آدم ها و قدرتشان ما را ؛

مگر آرزویمان چه بود جز قطره اشکی کمتر ،

زخمی با درد و سوز کمتر،

آینده ای به جای پر ظلمت در فروغی سوسوزن

آرامشی که دخترک می خواست را به جز با رهایی از این قفس تنگ به دست نمی آورد

مرهمی که پسرک می طلبید برای زخم کهنه ای بود که بر بالهایش مستولی کرده بودند

آنها فقط می خواستند با دردی کمتر زندگی کنند

با خنده ای از ته دل

با اشکی از سر شوق

با فکری آسوده

با آزادی

آنها فقط می خواستند زندگی کنند!

_خاکستری اینبار مایل به سرخ؛

برای ایرانخونآزادیدلنوشتهبازی
۱۰
۱
خاکستری؛
خاکستری؛
روایتگر‌لحظاتی‌که‌نه‌سیاه‌اند‌و‌نه‌سپید...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید