
یادم تو را فراموش ؛)
من میترسیدم از گام نهادن در این مسیر پرپیچش و خم؛ که مملو است از چند راهیهایی که ناممکنی وصل ، چنان سیل حقیقت پیکرم را به یغما میبرد؛
ولی تو انقدر بیآلایش پاک و زلال بودی، که ناگزیر جای خود را در دلم گستراندی!
یادت هست ؟!
ابتدای راهمان زیبا نبود؛ تو با ذوق مرواریدهایت، هنگامی که از فرداهایمان میگفتی گویی گرمای دستانت سرمای قلبم را در آغوش میکشید، زیبایش کردی.
من عجیب میترسیدم از انتهای این راه منفی بینهایت، و دانی که احساس درونی از بن جان است و ترس در آن هنگام حس درونی من بود؛گویی با هر دم تنشهای میان اکسیژنهای درون ریه ام تشدید شده و در سینهام احساس سنگینی میکردم به پنداری که جان می کندم برای بلعیدن هوا!
دورانی که به تو فکر میکردم ،عقربههای ساعت مادرشان مجبورشان میکرد به سرعت بدوند تا من به تو و به ما نرسد! روزگارانی از ژرفای وجود میپرستیدمت و آفریدهای که مخلوق دگر را بپرستد سزایش به جز تنهایی نیست.
حقیقت این بود که تو مرا دوست داشتی و آن را هرگونه که میتوانستی بیان میداشتی ؛ولی من هیچگاه مثل تو نبودم...
هیچگاه!
تو از من خسته شدی؛
میگفتی همیشه میمانی ،میگفتی تا ابد و ۷ دقیقه دوستت دارم ولی من میدانستم در این دنیای فانی که مادرم هم از من خسته میشود تو که هیچ پیوند خونی با من نداشتی؛ تو حتی مرا هم از نزدیک ندیده بودی...
عمر پیوند سرخ میانمان بسیار کوتاه بود و من چقدر زود باور بودم که میاندیشیدم؛
تو فرق داری!
که قرار است او تو را برایم نگاه دارد ؛
که پیوند میان قلبهایمان واقعی است!
تو قبول نمیکردی پناه یک نفر میتواند قلبی باشد که از او دلگیر است،
تو نمیخواستی بپذیری که فقط دوست داشتن کافی نیست ؛
منطق من بیرحم بود میدانم ولی اگر من این کار را نمیکردم هیچ تضمینی نبود که تو نروی ؛
پس ترجیح دادم آدم بد قصهیمان من باشد؛
آخر نمیخواستم تو بد شوی،
مراقب خودت باش!
ماوی من!
_خاکستری