آخرین بار حدود سه سال و شش ماه پیش بود
به خودم قول داده بودم دیگر گول این مهربانی ظاهری را نخورم
دوباره در لحظه حساس که تحت بیشترین تنش و اضطراب بودم ، وقتی کاسه صبرم در حال لبریز شدن بود...
آمد جلو
چی شده دخترم؟!
و دهانی که به گلایه باز شد
اابته گلایه از او نه
گلایه از شرایط
و دادهایی که پس از آن شنیدم
و اشک هایی که از چشمانش جاری می شد
شوکه شده بودم
دوباره به دام افتاده بودم
قلبم فشرده شد ، بغض به گلویم فشار می آورد ، اشک از چشمانم جاری شد
معذرت می خواهم ... ببخشید...
این کلمات به سرعت و به دفعات از دهانم خارج می شد
نباید به داد زدن ادامه میداد
مثلا مهمانی گرفته بود
اهالی خانه مثل دفعات پیشین برای نجات این مادر به ظاهر رنج کشیده و عضو مظلوم خانه می شتافتن و یک دعوا و قهر و طولانی در پیش بود
نه ، دیگر در توانم نیست
معذرت می خواهم... بخشید...
توانستم با تجارب این سال ها شعله های یک جنگ جدید را تا شعله ور نشده خاموش کنم
ده سالی می شود در این خانواده هستم
زمان خداحافظی بقلم کرد و من پشت لبخندی که بر چهره نشاندم خدا را شکر کردم ، آن صحبت ها که قرار بود یک درد و دل ساده باشد به جای باریک نکشید
اما...
من با حالی خیلی بدتر از قبل به خانه برگشتم
آن عذر خواهی های پشت سر هم
آن هم از روی ترس
چقدر احساس حقارت می کردم
بیشتر از او ، از خودم عصبانی بودم
چرا وقتی پرسید چی شده دخترم ؟!
مانند این سال های اخیر لبخند نزدم ، دست روی زانوهایم نگذاشتم ، بلند نشدم و نگفتم هیچی مادر!!! نگران نباشین....